متن ادبی (بعثت )

حبیب مقیمی
بخوان به خون بسته انسان، اینک ای محمّد صلی الله علیه وآله وسلم !
حرا نورباران است و محمّد صلی الله علیه وآله وسلم حیران، و چنگ وحشیِ شب، گشوده بر دشت مکه و او هر لحظه چنین میشنود:
بخوان محمّد، بخوان!
و محمّد صلی الله علیه وآله وسلم همچنان لرزان، چشمان گشوده بر نور و لب خشکیده از حیرت: من خواندن نمیدانم.
و صدا فریاد بر میآورد که: بخوان به نام پروردگارت!
این چه آشوب است اینک که بر پاست در جان محمّد، که چنین مضطرب از کوه فرود میآید!
یا محمّد! خجسته باد برانگیختیات به رسالت و صلوات بر تو و خاندانت.
محمّد صلی الله علیه وآله وسلم فرود میآید، با شور دعوت.
میآید با بار سنگین هدایت بر دوش.
آن نگار به مکتب نرفته میآید تا پیامبر بزرگ بشر بخوانندش.
از فراسوی کوه نور، دسته دسته فرشته به مبارکباد آمده اند که هیچ پیام رسالتی، این چنین با شکوه نبوده است.
و از همان روز، جبرئیل امین خود را برای پیشواز از معراجی بزرگ مهیا میکند، تا پذیرای این پیام آسمانی باشد
و بتپرستان، عرق ریزان از تداوم کاری پوچ، اینک نوری، چشمهایشان را خیره کرده است؛
امّا چرا عبوس مینگرندش؟
محمّد! بگو، بگو پیام پروردگارت را که امروز بر جانت نثار کرد.
بگو
که ای شب پرستان بی شوکت! من آمدهام؛ در دستانم بال پرواز که بسپارمشان
به شایستگان، تا پرده بر اندازم و باز گویم راز جهل شمایان را.
دست نگه دارید! پیغام آسمانی بر لبان من است.
دختران زنده به گور جهل تان را برخیزانید. به راستی هیچ فراموشی نیست اینک؛ بلال برادر من است و برده هاتان برادران شما نیز.
رزیتا نعمتی
به
اهل مکه خبر دهید که از ارتفاع کوه، آبشاری جریان یافته است که نقطه
تلاقیِ خدا با زمین خواهد شد. مردی از عرب برمیخیزد تا ردای سبز رسالت را
از دوش خود، بر شهر یخ زده بتها بکشد تا در پناه آیه ها و سوره های نگاهش،
روح منتظر بشر را به اشارتی، آسمانی کند.
به اهل مکه خبر دهید، مردی از
بالا میآید تا قطره قطره، دریا را به جان قلبهای سنگی بچشاند و خبر دهد
از روزی که خواب از سر دیوارها خواهد پرید و پرندگان ایمان، در تمام زمین،
نامه رسانِ رسالت او خواهند شد.
ای اهل زمین! بگشایید انحنای بازوانِ خود را تا صراط مستقیم او را در آغوش گیرید!
محمد دگرگون کننده ارزشها
امروز، شهادت میدهم که نیست خدایی جز او و محمد صلی الله علیه وآله رسول و فرستاده خداست.
شهادت میدهم که سراپرده بهشت را به حرمت دستان امین محمد، بنا کرده اند.
مبعث، سپیده دمی است که خداوند، نامه سی جزئی خود را، به دست امین ترین بنده اش داد، تا دست زمین را به آسمان برساند.
محمد
صلی الله علیه و آله ؛ یعنی انقلاب؛ یعنی صبحی که سیاهیِ بلال حبشی،
روشنتر از آفتاب، در بلندای کعبه اذان میگوید و سنگهای تراشیده
بت پرستان، در طبیعتِ لال خود فرو میماند. این صدای جبرئیل است که
میگوید: «اقرأ باسم ربک الذی خلق».
برخیز محمد!
پایداری در رسالت؛ رمز پیروزی تو
مبعث،
پایان ماجرای دختران زنده به گور و آغاز تساوی سیاه و سپید، در قاموس محمد
صلی
الله علیه و آله بود؛ او که قطره قطره، برخلاف جریان آبهای زمانه حرکت میکرد.
آن روز، آغاز معرفی گل محمدی و ثبتنام وسعت او، در واپسین شناسنامه عشق بود.
وقتی
محمد صلیاللهعلیهوآله باشی، دیگر فرقی ندارد که سنگ و خاکستر، بر
کوچههای عبورت سرریز کنند یا نکنند. تو جاری میشوی، تا باران خود را بر
همه بباری؛ گرچه خشم درهای بسته، راه را بر تو ببندد.
از آن روز، تو،
مراد و مقصود تمام غزلهای عاشقانه قرآن شدی، سَر و سِّر خدا با تو را در
الف - لام - میم و یا ـ سین خواندم و بوئیدمت که میگفتی:
دل به دل راه ندارند در این شهر؛ چرا؟ کیست بر هم زند این شیوه معماری را؟
محمد صلی الله علیه و آله ؛ بزرگترین امانتدار الهی
دهلیزهای
سیاه جهل، از امشب در آفتاب عالمتاب محمدی، راهی به سپیدهدمان باز خواهد
کرد و خدیجه و علی و محمد، در اولین نماز جماعتِ دنیا، سر تعظیم به خدای
کعبه فرود خواهند آورد، تا به یگانگی خالق عشق، اقرار کنند. دیری نخواهد
پایید که صفوف موحدان، حلقههای لبیک را به دور خانه دوست، بیارایند. بارِ
امانتی که آسمان، توانِ کشیدن آن را نداشت، بر دوش نازنینِ احمد از صفین به
اُحد و از تبوک به جمل و خیبر کشیده خواهد شد.
آوای بخوان بخوانِ او میریزد از غار، صدای گفتگو میریزد
میگفت فرشته: اقرأ باسم ربک عشق است کز آسمان فرو میریزد
پیام کوتاه
ـ
یا محمد! حسن ختام نبوت، نقطه آغاز تو بود؛ روزی که علفهایِ هرز مفاهیم
جا افتاده را برکندی و خاک بشر را زیر و رو کردی تا تنها بذر وحدانیّت الهی
را در آن رها کنیم.
ـ مبعث؛ یعنی وساطت تو میان بنده و معبود. یا رسول
اللّه! دستانم را بگیر تا بتهای باقیمانده دلم را بشکنم که خدای تو
خریدار دلشکستگان است.
منبع سایت سبطین
بنام خدای جهان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین