امام مهدی  عج

حجت بن الحسن (مهدی)
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
  
این نوشتار در مورد اعتقاد به مهدی در نزد شیعه دوازده امامی است. در مورد اعتقاد مسلمانان به مهدی به مقاله مهدی مراجعه کنید.
«امام زمان» تغییرمسیری به این مقاله است. برای کاربردهای دیگر به امام زمان (ابهام‌زدایی) مراجعه کنید.
امام شیعه
حجت بن حسن

نقش امام دوازدهم شیعه
نام حجت بن حسن
کنیه ابوالقاسم٬ احمد و .... [۱]
زادروز نیمه شعبان سال ۲۵۵ یا ۲۵۶ هـ.ق. (۸۶۹ م.)[۲][۳]
زادگاه سامرا[۴]
لقب(ها) مهدی، قائم، بقیةالله، حجةالله، صاحب‌الزمان، المنتظَر، غائب، صاحب‌الأمر، ولی عصر، منصور٬ منتقم و ...[۵]
پدر حسن عسکری
مادر نرجس خاتون یا صیقل
طول عمر
پیش از امامت: ۲۵۵ یا ۲۵۶(قمری) –۲۶۰ ه.ق. (به اعتقاد شیعه دوازده امامی)
[۶]
دوران امامت:
غیبت صغری، ۶۹ سال: ۲۶۰–۳۲۹ ه.ق. (به اعتقاد شیعه دوازده امامی)[۷]
غیبت کبری، از سال ۳۲۹ ه.ق. تاکنون (به اعتقاد شیعه دوازده امامی)[۸]

علی · حسن · حسین
سجاد · محمد باقر · جعفر صادق
موسی کاظم · رضا · جواد
هادی · حسن عسکری · مهدی


بنا‌بر اعتقاد شیعیان دوازده‌امامی، حجت بن حسن فرزند حسن بن علی عسکری (امام یازدهم شیعیان) دوزادهمین و آخرین امام و همان مهدی موعود می‌باشد. نام اصلی او و نیز کنیه‌اش همانند محمد پیامبر اسلام است. همچنین «امام زمان»، «قائم آل محمد» و «مهدی موعود» از القاب اوست.[۹][۱۰][۱۱]

پس از مرگ حسن عسکری امام یازدهم شیعه در سال ۲۶۰ هجری و سن ۲۸ سالگی،[۱۲] یک بحران بزرگ فکری و اعتقادی در میان پیروان امام شیعه بوجود‌ آمد. برخلاف سایر امامان شیعه که در زمان حیاتشان جانشین بعدی را تعیین کرده بودند٬ حسن عسکری بطور علنی جانشینی برجای نگذاشته‌بود.[۱۳] در این دوران که به «سال‌های حیرت» موسوم می‌باشد شیعیان به فرقه‌های متعددی منشعب شدند. از فرقه‌هایی که اعتقاد داشتند که از حسن عسکری فرزندی باقی نمانده است[۱۱] یا این فرزند در گذشته‌است،[۱۴] و شیعیانی که متوجه فرزندان و نوادگان امامان دهم و یازدهم شیعه شدند، تا اقلیتی که معتقد بودند که امام یازدهم شیعه فرزندی داشته‌است که به غیبت رفته‌است و او امام دوازده شیعه می‌باشد. دیدگاه این گروه آخر به‌مرور به دیدگاه تمامی شیعیان امامی تبدیل شد که شیعیان دوازده امامی فعلی می‌باشند.[۱۱]

از دیدگاه تاریخی باور به دوازده امام و اینکه امام دوازدهم همان مهدی موعود است بطور تدریجی در میان شیعیان تکامل یافت.[۱۵][۱۶][۱۷] در مواجهه با چالش فقدان امام حاضر شیعیان با دو رویکرد حدیثی و کلامی به تبیین نظریه غیبت برخاستند.[۱۸] کلینی (و. ۳۲۹ ه.ق. / ۹۴۱ م.) در احادیث باب غیبت کتاب اصول کافی که در خلال این دوره گرد آورده‌است به موضوع غیبت و علت آن پرداخته‌است.[۱۹] به‌خصوص نعمانی در کتاب الغیبه به تبیین نظریه غیبت از طریق احادیث پرداخت و او برای نخستین بار اصطلاحات «غیبت صغری» و «غیبت کبری» را به کار برد.[۲۰] پس از وی ابن بابویه (و.۹۹۱-۹۹۲) در کتاب کمال الدین در خصوص گردآوری احادیث مربوط به امام دوازدهم و غیبت وی کوشید.[۲۱] از دیگر سو متخصصان علم کلام از جمله شیخ مفید (و. ۴۱۳ ه.ق. / ۱۰۲۳ م.) و شاگردانش بخصوص سید مرتضی (۱۰۴۴-۱۰۴۵) به تدوین نظریات کلامی امامت جهت تبیین ضرورت وجود امام زنده در شرایط غیبت پرداختند.[۲۲]

در باور کنونی شیعه دوازده امامی، حجت بن حسن در نیمه شعبان سال ۲۵۵ یا ۲۵۶ ه.ق. در سامرا به دنیا آمد.[۲۳][۲۴][۱۱] او در پنج سالگی پس از مرگ پدرش به امامت رسید. پس از مرگ حسن عسکری٬ مهدی تنها از طریق چهار سفیر یا نائب با شیعیان تماس می‌گرفت. البته بررسی‌های تاریخی نشان می‌دهد که از آغاز تعداد وکلا محدود به چهار تن نبوده و اصطلاح نیابت خاص در قرن‌های چهارم و پنجم هجری توسط علمای شیعه مانند شیخ توسی و برای تبیین غیبت صغری ایجاد شده‌است.[۲۵][۲۶][۲۷] پس از یک دوره هفتاد ساله (موسوم به غیبت صغری) و با مرگ علی بن محمد سمری، چهارمین نائب امام دوازدهم شیعه، بار دیگر حیرت شیعیان را فرا‌گرفت. آنها در نهایت در سده پنجم به تبیینی عقلی در کلام شیعه از غیبت امام دست یافتند.[۲۷] به باور شیعیان پس از دوران سفرا٬ شیعیان با مهدی در ارتباط نیستند و این دوران اصطلاحاً غیبت کبری نامیده می‌شود. پس از پایان دوره غیبت وی با عنوان مهدی قیام خواهد کرد و او کسی خواهد بود که از طریق او حقیقت و عدالت بار دیگر به پیروزی خواهد رسید.[۲۸]
ادامه نوشته

اوضاع سیاسی امام علی (ع)

یاسی در دوران امام علی(ع)*

منابع مقاله:
فصلنامه مکتب اسلام، شماره 12، محمود مقدمی؛




در دو مقاله قبلی به چهار حزب زمان امام(ع)اشاره شد; اینک احزاب دیگر:
5- حزب ناکثین(عثمانیها)

پیدایش این حزب را می توان مربوط به روزهای اول بیعت مردم باعلی(ع)دانست، زیرا امیرمومنان علی(ع)در اولین خطبه ای که بعد ازبیعت ایراد فرمود، اهداف و مواضع سیاسی خویش را در حکومت،بسیار صریح و روشن بیان فرمود:

فانتم عبادالله والمال مال الله یقسم بینکم بالسویه لا فضل فیه لاحد علی احد و للمتقین عندالله غدا احسن الجزاء و افضل الثواب...» (1).

«شما بندگان خدا هستید و مالها هم مال خداست، پس تمام آن رابه طور کاملا مساوی بین همه تقسیم خواهم کرد و هیچ کس را بر دیگری فضیلت نخواهم داد و البته برای متقین در نزد خدا بهترین پاداش و نیکوترین ثواب خواهد بود...» .

طلحه و زبیر و بسیاری دیگر از کسانی که در دوران حکومت خلفاو خصوصا خلیفه سوم به پستها و اموال فراوانی ست یافته بودند وفکر می کردند با کمک به حکومت علی و بیعت با حضرت به اموال بیشتر و مقامهای بالاتر خواهند رسید، حاضر نبودند به راحتی ازآن بگذرند و به صورتی یک شهروند عادی زندگی کنند، شاید بتوان گفت علی رغم آن که شعار ناکثین خونخواهی عثمان بود، یکی از علل اصلی شورش ناکثین عدم تحمل طرحهای اقتصادی علی(ع)از سوی صاحب منصبان، فرمانداران و سران قبائل بود، زیرا آنها به گونه ای به تبعیض نژادی، گرفتن پولهای کلان و درآمدهای فوق العاده ازدستگاه خلافت عادت کرده بودند که تصور عدالت علی(ع)هم برایشان مشکل بود، اما وقتی متوجه شدند آنچه حضرت می فرماید، شعارتبلیغاتی برای محکم کردن جای پای خود در حکومت نیست، بلکه می خواهد واقعا عدالت اقتصادی و اجتماعی را در جامعه عملی کند،به مقابله با آن حضرت پرداختند.

عامل دیگر تشکیل این حزب شورشی، حسادت و دشمنی دیرینه بعضی از ارکان آن نذیر عایشه بود که از همان روزهای اول ورودش به خانه پیامبر با علی و فاطمه(س)دشمنی و حسادت داشت.

سومین عامل مهم در شورش ناکثین فرار از مطالبه خون عثمان بودو عجیب این که برای گمراه کردن مردم، خوانخواهی عثمان را شعارخود قرار دادند. علی(ع)در این رابطه می فرماید: «والله مااستعجل متجردا للطلب بدم عثمان الا خوفا من ان یطالب بدمه لانه مظنه و لم یکن فی القوم احرص علیه منه » (2).

«به خدا قسم شتابزدگی طلحه برای طلب خون عثمان از این جهت بود که مبادا خود او مسئول شناخته شود زیرا او در معرض این اتهام بود و او بیش از همه بر کشتن عثمان اصرار می ورزید» .

طلحه و زبیر که از اولین بیعت کنندگان با علی(ع)بودند، بعدهاادعا کردند که بیعتشان اجباری و از ترس شمشیر مالک اشتر بود (3).

علی(ع)در این رابطه می فرماید: او(زبیر)و رفیقش طلحه بعدازکشته شدن عثمان نزد من آمدند و بدون اجبار و با دلخواه و میل با من بیعت کردند و بعدا از دینشان برگشتند و مرتد شدند و خودرا از بیعت شکنان، زورگویان، کینه توزان و حسودان قرار دادند (4).

و نیز در نهج البلاغه، حضرت برای اثبات این ادعا از زبیر دلیل می خواهد:

«یزعنم انه قد بایع بیده و لم یبایع بقلبه فقد اقر بالبیعه و ادعی الولیجه فالیات علیها بامر یعرف و الا فلیدخل فیما خرج منه » (5).

«زبیر گمان می کند که با دستش بیعت نموده و با قلبش بیعت نکرده، او با این انکار ادعای امر پنهانی را می کند و باید برای این ادعا دلیلی قابل شناختن بیاورد و الا باید به همان تعهدی که از آن بیرون رفته است، برگردد» .

با نگاهی مختصر بر تاریخ و توجه به استدلال طرفین می توان گفت:

الف)علی(ع)از هیچ کس به زور بیعت نگرفت حتی از مروان که می گفت تنها به زور بیعت می کنم (6).

ب)بر فرض که بیعت این دو نفر اجباری باشد، تنها حق دارنداطاعت نکنند نه این که در مقابل رای اکثریت که با ضایت بیعت کرده اند، لشگرکشی و طغیان کنند.

ج)قاتلین عثمان چهار یا پنج نفر بودند که سه نفر آنها درهمانجا کشته شدند اما ناکثین اصلا به دنبال آن دو نفر نرفتند، بلکه تمام کسانی را که در محاصره شرکت داشتند، شریک قتل محسوب کرده و حکم آنها را اعدام می دانستند.

د)محرک اصلی و عامل اساسی قتل عثمان، طلحه و زبیر و عایشه بودند و اگر قرار بود هرکس در محاصره و قتل شرکت داشت حد داشته باشد، شامل خود این سه نفر هم می شد.

ه)اجرای حدود از زمان پیامبر وظیفه حاکم بود نه مردم.

و)انتقام از خون عثمان وظیفه عایشه یا طلحه و زبیر و امثال آنها نبود، زیرا آنها صاحب و ولی این خون نبودند. بعد از آن که علی(ع)حاضر نشد زبیر را والی عراق کند، زبیر در میان قریش گفت:

«هذا جزاونا من علی، قمنا له فی امر عثمان حتی اثبتنا علیه الذنب و سببنا له القتل و هو جالس فی بیته » (7).

«این بود مزد زحماتی که برای علی(ع)کشیدیم؟!! برای او درکار سرنگونی عثمان قیام کردیم تا این که گناهانی برای عثمان ثابت کردیم و اسباب قتلش را فراهم آوردیم » .

یکی از محرکین اصلی قتل عثمان، عایشه بود. او نام عثمان را«نعثل » گذاشته بود(به معنی گفتار پیر)که نام یک یهودی بدطینت بود (8) و می گفت: «اقتلوا نعثل قتله الله » ولی بعدها گفت:

«صحیح است که من مردمی را بر علیه عثمان تحریک کرده ام، اماامروز توبه کرده ام و می گویم عثمان مظلوم کشته شده است » (9).

یا می گفت: آن حرف دیروزم بود(که عثمان را بکشید)اما امروزمی گویم که او مظلوم کشته شد، پس حرف امروزم را بگیرید که ازحرف دیروزم بهتر است.

این برخوردها و تحریکهای عایشه درحالی اتفاق می افتاد که خداوند تعالی دستور داده بود زنان پیامبر(ص)در خانه بنشینند ودر انظار مردان حاضر نشوند (10).

علی(ع)در این رابطه می فرماید:

«فخرجوا یجرون حرمه رسول الله(ص)کما تجر الامه عند شرائهامتوجهین بها الی البصره فحبسا نساءهما فی بیوتهما و ابرزواحبیس رسول الله(ص)لهما و لغیرهما» (11).

«آنان که از مکه به سوی بصره حرکت کردند و همسر رسول خدا رابا خود کشیدند همچون کنیزی به هنگام خریدن، یا زنان خود را درخانه ها نگهداشتند و همسر پیامبر را از خانه بیرون آوردند و درمعرض دید خود و دیگران قرار دادند» .
مهره های اصلی حزب ناکثین

زبیر: داماد عایشه و یکی از چهار نفری بود که بعد ازپیامبر(ص)به جای بیعت با ابوبکر، با علی(ع)بیعت کرد و بر آن وفادار ماند، تا این که بعد از شهادت حضرت فاطمه(س)به همراه علی(ع)بیعت با ابوبکر را پذیرفت.

زبیر تنها کسی است که در داستان آتش زدن خانه فاطمه(س)برای دفاع از علی(ع) شمشیر کشید و جزو اعتصابیون در منزل فاطمه(س)بود. بیعت دوم زبیر با علی(ع)بعد ازکشته شدن عثمان صورت گرفت، علی(ع)در این رابطه تصریح می کند که:

«او و رفیقش طلحه بعد از کشته شدن عثمان نزد من آمدند وبدون اجبار و با دلخواه و میل با من بیعت کردند...» (12).

زبیر که قبلا خود را از بنی هاشم می دانست (13) ، در دوران خلفا وخصوصا خلیفه سوم، به سوی دنیاطلبی رفت و یکی از سرمایه داران بزرگ شد .

مسعودی در مروج الذهب می گوید:

«زبیر بن عوام خانه ای در بصره ساخت که تاکنون(332ه ق)معروف است... موجودی زبیر پس از مرگ، پنجاه هزار دینار بود و هزاراسب و هزار غلام و کنیز داشت و در ولایاتی که گفتیم، املاکی بجاگذاشت » (14).

طلحه: طلحه بن عبیدالله تیمی، پسر عموی عایشه و از قبیله تیم بود.(در زمان عثمان در کوفه خانه ای ساخته بود که هم اکنون درمحله «کناسه » به نام: دارالطلحیین، معروف است). از املاک عراق روزانه هزار دینار درآمد داشت و بیشتر از این مقدار هم گفته اند (15).

عایشه: همسر رسول خدا(ص)و دختر ابوبکر بود. به گفته خودش در6 سالگی به عقد پیامبر درآمد و در9 سالگی ازدواج کرد، البته روایات دیگری هم هست که خلاف این را ثابت می کند (16).

از بسیاری از روایات ظاهر می شود عایشه از اول ورودش به منزل پیامبر با فاطمه(س)و علی(ع)دشمنی داشت (17). نقل کرده اند وقتی عایشه خبر شهادت علی(ع)را شنید، بسیار خوشحال شد و شعری سرود،در همان حال وقتی بچه ای را برای نامگذاری نزد او آوردند او رابه نام «عبدالرحمن » نام نهاد (18).

عایشه در نزد خلفا بسیار محترم بود، در حکومت عمر دو هزاردرهم از سهمیه دیگران اضافه می گرفت (19).

عایشه هم در مقابل می گفت مجالس خود را با ذکر پیامبر و عمرزینت دهید (20).

از ابتدا با عثمان هم روابط خوبی داشت ولی بعدا به فکر افتادکه طلحه را به حکومت برساند که با او رابطه فامیلی داشت (21).

زرنگی خاص او این بود که بعد از تحریک مردم بر ضد عثمان وشروع شورش به مکه رفت تا اولا از خطرات احتمالی دور باشد، و اگراتفاق ناگواری افتاد، او مقصر نباشد. ثانیا در صورت نابودی حکومت عثمان در مکه و در حضور طبقات مختلف حجاج از طلحه وحکومتش طرفداری کند و اگر علی(ع)حاکم شد، بر علیه او فعالیت نماید (22).

معاویه: هرچند در ظاهر امر، معاویه عضو این حزب نبود، لکن ازآنجا که تحریکات وی نقش مؤثری در شورش ناکثین و ایجاد جنگ جمل داشت، می توان او را هم از محرکین و موسسین پشت پرده این حزب به حساب آورد. ابن ابی الحدید معتزلی روایت کرده که:

«روزی که عثمان کشته شد، معاویه نامه ای برای زبیر نوشت و به او امیرالمؤمنین خطاب کرد و گفت از طرف اهل شام با تو بیعت می کنم... از مردم شام برای خلافت طلحه نیز بعد از تو بیعت گرفتم... سپس تذکر داد که سعی کنید قبل از پسر ابوطالب خود رابه کوفه و بصره برسانی که باقی شهرهاتابع این دو شهراست...) (23).
ویژگیهای ناکثین

قوتها: بودن عایشه با عنوان «ام المؤمنین » و همسر پیامبر،در رهبری این حزب، برگ برنده ای بود که با آن بسیاری از مردم مطیع و فرمانبردار می شدند.

از طرفی بسیاری از فرمانداران عثمان وقتی شنیدند که از طرف علی(ع)خلع شده اند، بیت المال را خالی کرده و به این حزب می پیوستند. بنابراین ناکثین از نظر مالی بسیار قوی بودند. علاوه بر این که سران حزب نظیر طلحه، زبیر و عایشه از سرمایه داران بزرگ محسوب می شدند.

ضعفها: اولین مشکل ناکثین اختلاف درونی این حزب بود.زیرا طلحه و زبیر هرکدام امارت را برای خود می خواست. علی(ع)در این رابطه می فرماید:

«کل واحد منهما یرجوالامر له و یقطفه علیه دون صاحبه، لایمتان الی الله بحبل و لا یمدان الیه بسبب کل واحد منهما حامل ضب لصاحبه و عما قلیل یکشف قناعه به والله لئن اصابوا الذی یریدون لینتزعن هذا نفس هذا و لیاتین هذا علی هذا» (24).

«طلحه و زبیر هر یک امارت را برای خود می خواهد نه برای رفیقش هیچ کدام از این دو به سوی خدا تقرب نجسته و با رشته ای خود را به او نزدیک نمی کند هر یک از اینها برای رفیق خود در دل کینه ای دارد که به زودی پرده از روی آن برداشته و کینه راآشکار خواهد کرد به خدا سوگند هر یک از اینان اگر بدانچه می خواهد برسد، رفیق خود را ازمیان برمی دارد و او را نابودمی کند» .

این اختلافات به زودی خود را نشان داد، طلحه و زبیر در بصره بر سر امامت جماعت هم به توافق نرسیدند اختلاف آنقدر طول کشیدکه نزدیک بود نماز صبح قضا شود تا این که با نظر عایشه یک روزپسر زبیر نماز می خواند و روز دیگر پسر طلحه، و نیز هر یک ازآنها از عایشه خواستند تا دستور دهد مردم به آنها به امارت سلام کنند و او را امیر بشناسند و عایشه برای جلوگیری از اختلاف دستور داد مردم به هر دو به امارت سلام کنند (25).

دومین مشکل ناکثین این بود که سران آن از سوی معاویه بازی خورده بودند .

معاویه که خود را از معرکه جنگ دور نگاه داشته بود، باوعده های فریبنده آنها را به جنگ با علی(ع)دعوت می کرد، اما این تحریکات تنها برای فراهم کردن زمینه حکومت بنی امیه بود; بعدهاهم معلوم شد که مروان حکم، مامور بود در صورت پیروزی یا شکست،طلحه و زبیر را به طور ناگهانی بکشد کما این که طلحه را او کشت و اگر زبیر هم در معرکه بود به وسیله او کشته می شد (26).

اشکال سوم این حزب آن بود که خودشان از قاتلین عثمان بودند وکمترین اتهام آنها تحریک مردم بر قتل عثمان و زمینه سازی آن بودو از طرفی طلحه و زبیر اولین بیعت کنندگان بودند، بنابراین درمقابل استدلالهای علی(ع)حرفی برای گفتن نداشتند و در نظر بسیاری از مردم واقع بین و منطقی افرادی عهدشکن و شورشی محسوب می شدند.
برخوردهای علی(ع)با ناکثین

علی(ع)در ابتدا سعی کرد با مذاکره و نصیحت مشکل ناکثین را حل کند در این رابطه افرادی را به سوی عایشه و طلحه و زبیرفرستاد، اما مذاکرات به نتیجه نرسید. به زودی آتش جنگ شعله کشید و حضرت با دستور حمله به شتر عایشه که حکم پرچم لشگرناکثین را داشت و پافشاری بر آن قائله را تمام کرد.

این جنگ اولین جنگ داخلی مهم در اسلام بود، اصحاب پیامبر درمقابل هم صف کشیده و به روی هم شمشیر می زدند، اثر زخم شمشیرهابر قلب و روح مسلمین عمیق تر از زخمی بود که بر جسمهایشان می گذاشت. مهم تر آن که در یک سوی جنگ وصی و داماد پیامبر یعنی علی(ع)فرماندهی می کرد و در سوی دیگر همسر پیامبر که با عنوان «ام المؤمنین » شناخته می شد، بنابراین تشخیص حق و باطل برای بسیاری از مردم مشکل شده بود، تا جائی که می بینیم برای حفاظت از شتر عایشه بیش از هفتاد دست قطع می شود و مردانی از سران قبائل و بزرگان قوم درحالی که قرآن را به گردن آویخته و با یک دست افسار شتر عایشه را گرفته بودند، با دست دیگر شمشیر می زدندو استقامت می کردند تا کشته شوند.

مشکل دیگر حضرت آشنا نبودن مردم با احکام جنگ داخلی مسلمین واحکام اهل بغی بود; بعد از جنگ، رزمندگان خسته و مجروح برای گرفتن سهم غنیمت آمدند و با تعجب دیدند که علی(ع)می فرماید:

اموال غنیمتی را به صاحبانش بازگردانید و سلاح ها را به دولت تسلیم کنید، مردم حاضر به فهمیدن این مطلب نبودند و می گفتند:

چطور خونشان مباح است، ولی مالشان حرام، تا این که حضرت با این روش مطلب را به آنها تفهیم کرد که پس بگوئید عایشه همسر رسول خدا سهم کدام یک از شما می شود؟!!

پی نوشت ها:

1) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 171، چاپ پنج جلدی، ح 7، باب 91، ص 37.

2) نهج البلاغه، خطبه 174. - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید،ح 10، باب 175، ص 3.

3) تاریخ طبری، الکامل فی التاریخ لابن اثیر، تاریخ سیاسی جعفریان، ج 2، ص 482، از ایام العرب، ص 329.

4) اسرار آل محمد(ص)، ص 92.

5) نهج البلاغه، کلام هشت- ابن ابی الحدید، ج 1، باب 8، ص 320.

6) تاریخ سیاسی، ج 2، ص 483 از انساب الاشراف.

7) ابن قتبیه دینوری، الامامه والسیاسه، ص 51.

8) الفتوح ج 2، ص 249 - ایام العرب فی الاسلام، ص 318 و 328 الکامل، ج 2، ص 206.

9) تاریخ سیاسی، رسول جعفریان،، ج 2، ص 482 از ایام العرب فی الاسلام، ص 329.

10) سوره احزاب: 44.

11) نهج البلاغه، خطبه 171.

12) سلیم بن قیس، اسرار آل محمد(ص)، ص 92.

13) ابن قتبیه، الامامه و السیاسه.

14) ترجمه مروج الذهب، ج 1، ص 690.

15) مروج الذهب،، مهمان.

16) تاریخ اسلام، جعفریان، از طبری، ج 1، ص 350، 4514 - طبقات الکبری، ج 8، ص 85،123 -126.

17) همان، مسند احمد، ج 6، ص 113 و ص 122.

18) همان، از الجمل، ص 84.

19) همان، از الاصابه فی معرفه الصحابه، ج 3، ص 260.

20) همان، از اخبار مصاحبان، ج 2، ص 50.

21) همان، از فتوح، ج 2، ص 249 - ایام العرب فی الاسلام، ص 328- کامل ج 2، ص 306.

22) رسول جعفریان، تاریخ سیاسی اسلام، ج 2، ص 471.

23) کشف الهاویه، ص 232.

24) نهج البلاغه، کلام 148.

25) ترجمه نهج البلاغه، فیض الاسلام، شرح خطبه 148.

26) امیرالمؤمنین اسوه وحدمت، ص 364.

زندگاني سياسي امام رضا (ع)

زندگاني سياسي امام رضا (ع)



مقدمه
در اينجا مي‌خواهيم درباره زندگي سياسي و رخداد هاي مهمي‌که در دوران امام رضا عليه السلام براي ايشان اتفاق افتاد و موضع گيري هاي ايشان بحثي داشته باشيم. براي اين منظور در ابتدا ضروري است به برخي از مسائل پرداخته شود:
سياست چيست؟
داراي چه ابعادي است؟
بر چند قسم است؟
موضوع علم سياست چيست؟
اصول علم سياست چيست؟
سياست بر چه محوري مي‌چرخد؟
در مرحله اول بايد دانست منشأ علم سياست از کجاست و اين علم چگونه به وجود آمد؟ همچنين بررسي کرد که آيا ائمه سياست مدار بوده و زندگي سياسي داشته اند که ما مي‌خواهيم از آن بحث کنيم يا خير؟ در ادامه برآنيم به توضيح درباره پرسش هاي مطرح شده بپردازيم.

مفهوم سياست
سياست به طور کلي عبارت است از چگونگي اداره ي کشور ها و ملل. البته اين، يک تعريف کلي از سياست است و در کتب متفاوت، سياست را به اشکال مختلفي تعريف کرده اند ممکن است برخي امور شخصي مردم از قبيل خوراک، پوشاک، مسکن، ازدواج و ... را نيز داخل در آن بدانند؛ زيرا اينها خودشان به نوعي اداره کردن هستند. در اين زمينه يکي از انديشمندان تعريفي که از سياست کرده است که چنين است: «سياست يعني اداره ي امور روزانه ي مردم.»
به هر حال از سياست تعاريف زيادي شده است و اين آشفتگي در تعريف سياست تازگي ندارد و تنها در اين مورد خاصي هم نيست، بلکه هر چيزي که ميان مفهوم وضعي و حقيقت خارجي خودش قرار بگيرد با چنين گستردگي و آشفتگي روبه رو خواهد بود؛ زيرا اشياي خارجي، حدود ويژه اي به اندازه ي وسعت وجودشان و مفاهيم وضعي محدوده اي به اندازه ي وضعي که واضع آن مفهوم قرار داده دارند.
براي مثال انسان مفهوم ويژه اي به اندازه ي وسعت خارجي اش دارد؛ اما سياست، اقتصاد و اجتماع در تعاريفشان آشفتگي وجود دارد؛ چون مفاهيم وضعي نيستند که محدود به وسعت وضعشان باشند و حقايق خارجي هم نيستند. پس افراد خارجي شان هم دقيقاً معلوم نيست تا محدوده شان بيان شود.ابعاد سياست هم مانند خودش داراي وضوح و روشني دقيقي نيست.

اقسام سياست
سياست در عرصه داخلي يا سياست داخلي.
سياست در عرصه ي خارجي يا سياست خارجي .
هريک از اين دو قسم نيز به قسم مجزا تقسيم مي‌شوند:
سياست داخلي: الف، برقراري نظم و تسلط بر امور جامعه؛ و ب، جلوگيري از ورود سياست هاي اجنبي به داخل کشور.
سياست خارجي: الف، تأثير در ملل ديگر به منظور مشارکت در برقراري نظم و جلوگيري از ظلم به آن ها؛ زيرا انسانيت يک وحدت واحد است و انسان از اين جهت که انسان است خدمت او بر انسان ديگر واجب است.
امام علي عليه السلام مي‌فرمايد: «هرانساني برادر ديني يا نظير تو در آفرينش است.»
پس همه ي انسان ها با هم برابرند و يک انسان وظيفه دارد به همنوعانش در برقراري نظم و جلوگيري از ظلم در ملل ديگر مشارکت داشته باشد و اين همان سياست خارجي است.
ب، کوشش در جلوگيري از تأثير ملل و دولتهاي ديگر در کشور اسلامي. چون اگر دولت مرکزي در جلوگيري از اثر گذاشتن در کشور دخالت نکند حکومتهاي خارجي به انواع مختلفي در کشور اثر مي‌گذارند.
سياست چهار موضوع اصلي دارد که همان اصول سياستند. مي‌توان اين اصول را به 4 قسم تقسيم کرد:
1. شامل: الف، ديدگاه سياسي و ب، افکار سياسي مي‌باشد.
2. تأسيسات سياسي که شامل: مؤسسات سياسي معاصر با دولت مثل روز‌نامه‌ها، مؤسسات قانون گذاري مثل مجلس و قانون اساسي و مؤسسات اجرايي مثل دولت است.
3. اموري که در سياست نسبت اول را دارند؛ بدين جهت که شروع سياست از آن ها بوده است که شامل: الف، آزادي عمومي؛ ب، گروه ها و جمعيت ها؛ ج، احزاب سياسي و د، مشارکت افراد در اداره جات يا دولت.
4. روابط بين الملل که شامل: الف، سياست بين المللي؛ ب، سازمانها و اداره جات بين المللي و ج، قانون بين المللي.
از اين بيانات روشن مي‌شود که تعريف سياست به علم دولت داري به هيچ وجه کامل نيست اگر چه دولت داري يکي از مهمترين شاخه هاي آن است.

سياست حول چه محوري مي‌چرخد؟
در تعريف سياست آمده است که سياست اعمال قدرت است. در اين صورت محور علم سياست را مي‌توان سه مطلب اساسي دانست:
الف. چه سياستي بايد جامعه را فراگيرد تا افراد رفاه بيشتري داشته باشند.
ب. دولت جهت اجراي سياست چه وسايلي را به کار مي‌گيرد.
ج. چه تأثيري از در اختيار گرفتن اين سياست و اين وسيله ها مي‌توان بر جاي گذاشت.
بنابراين محورهاي اساسي علم سياست چنين مي‌شود: اتخاذ قرار، چگونگي اجرا و نتايج آن، که هر کدام از اين اقسام صورتهاي مختلفي دارد‌ که مجالي براي ذکر آن نيست لذا يک سياستمدار بايد بحث کند که قرار شايسته چيست، اجراي آن چگونه است و اثري که از اجراي آن دنبال مي‌کند چيست؟

منشأ علم سياست
سياست بر خاسته از متن اسلام است. در چگونگي آن بيان مي‌کنيم که اسلام ديني است کامل و شايسته و بيانگر تمامي‌احکامي‌که بشر انجام مي‌دهد و به آن نياز دارد؛ خواه اين احکام فعل اعضا و جوارح و يا اميال باطني باشد. بنابر اين هر فعلي که از انسان سر مي‌زند از يکي از احکام پنج گانه وجوب، استحباب، حرمت، مکروه و اباجه خارج نيست و حتي مي‌بينيم که از انديشه هاي بد به عنوان تحريم و کراهت نهي شده و به انديشه هاي خوب به عنوان وجوب و استحباب امر شده است. در روايتي امام صادق (ع) فرموده است: چيزي نيست مگر آن که در کتاب و سنت آمده باشد.
علاوه بر اين، آيه ها و روايات و آياتي خاص هم در باب سياست داريم كه از آن جمله است روايت امام رضا عليه‌السلام که فرمودند «عالم باسياسه» يعني امام بايد عالم به سياست باشد. در جايي ديگر آمده است: «و ساسة العباد» يعني ائمه سياستمداران مردمند

آيا ائمه سياستمدار بوده اند؟
در پاسخ بايد گفت ائمه سياستمدار بوده اند و امام رضا (ع) که خود از ائمه ي معصوم است، سياست را يکي از شرايط امام و امامت مي‌داند. ائمه ي ما هيچ گاه از سياست کناره گيري نکرده و همواره دين را همراه سياست داشته اند. در برخي بياناتشان آمده است که هر کوششي در جهت جدايي دين از سياست، مانند کوشش کردن براي جدايي عبادت از متن اسلام است.
ما تا به حال در مورد سياست سخن گفتيم ولي هيچ گاه از روش فراگيري آن صحبتي به ميان نياورديم ولي نيکوست بدانيد که شناخت سياست ممکن نيست مگر پس از شناخت حداقل شش مطلب: دين، اقتصاد، جامعه، حقوق، روانشناسي، تاريخ.
فراگيري سياست بدون شناخت اين علوم به نحو احسن ممکن نيست؛ زيرا دين در ترکيب امت ها وجود دارد و نمي‌توان از آن جدايش کرد و يک سياستمدار هم بايد در کارها و تصميم هاي خودش، جنبه هاي ديني و مذهبي را در کشورش در نظر گرفته و با ملاحظه اوضاع و شرايط کلي حاکم بر جامعه تصميم خويش را اتخاذ کند و الا نمي‌تواند کشور را اداره کند.
بحث ما پيرامون علم سياست تمام شد. حال بايد ببينيم ديدگاه سياسي امام رضا (ع) چگونه بوده و ايشان چه مقدار در سياست روز دخالت داشته اند. نيز بايد ديد مسائل مهمي‌که در زمان امام رضا (ع) با انگيزه سياسي انجام شده و امام هم در آن نقش آفريني داشته کدام است.

اوضاع خلافت در زمان امام رضا (ع)
امام رضا (ع) در عصر امامت خويش با چند خليفه عباسي معاصر بوده اند که تنها در زمان زمامداري مأمون شرايطي پديد آمد که امام را به موضعگيري وا داشت.
ده سال از امامت امام رضا (ع) با دوران خلافت هارون پدر مامون مقارن بود. هارون در سال 175 هجري قمري، فرزندش، امين را که 5 سال داشت به جانشيني خودش معرفي کرد و 7 سال بعد با معرفي مأمون به جانشيني امين در تثبيت حکومت عباسي کوشيد. پس از اين واقعه در سال 193 هارون در طوس در گذشت و پس از اين اندک زماني امين و مأمون با يکديگر بر سر خلافت تزاع کردند و اختلافشان به قدري بالا گرفت که امين در اوايل سال 195 برادرش مأمون را از ولايتعهدي خلع کرد.
در نهايت دو برادر با لشکرکشي عليه يکديگر در ري با هم درگير شدند که در نتيجه آن لشکر امين شکست خورد و امين نيز در حادثه حمله چند مرد مسلح از پاي در آمد و در نهايت مأمون حاکم شد.

مسأله ولايت عهدي
يکي از مهمترين اتفاقاتي که براي امام رضا عليه‌السلام رخ داد، مسأله ي ولايتعهدي ايشان بود که شامل مسائل زير است که بايد مورد بررسي قرار گيرد: «چرا مأمون امام رضا عليه السلام را دعوت کرد؟ واکنش امام رضا عليه السلام در برابر دعوت مامون، ‌وداع امام با قبر پيغمبر، ‌خط سير امام، سخنان امام در نيشابور، ورود امام رضا عليه السلام به مرو و طرح مساله ي ولايتعهدي ايشان از طرف مأمون، اهداف مامون از مساله ي ولايتعهدي و شروط امام براي پذيرش ولايتعهدي.»

چرايي دعوت
اوضاع خلافت در زمان امام رضا (ع) به اختصار گذشت. در اين مدت امام رضا (عليه السلام) ساکت ننشسته و تا آنجا که قدرت و امکان داشت در بيداري مردم و توجه دادن آنان به اصول و مسائل تلاش هاي زيادي به انجام رساند. بنابراين امام نقشي مستقيم و مؤثر در بيداري مردم داشت که اين خود باعث مي‌شد مأمون با امام به مخالفت بپردازد. ولي از آنجا که:
اولاً مي‌دانست دستگاه حاکمه از وجود يک رکن مهم علمي‌و معنوي که بتواند پشتوانه ي حل مشکلات مختلف باشد خالي است و اين کمبود با وجود علماي موجود در دستگاه خلافت عباسيان تأمين نمي‌شد.
ثانياً به اين نکته پي برده بود که جامعه ي اسلامي‌مخصوصاً گروه کثيري از مردم آگاه و طرفداران آل علي توجه خاصي به علي ابن موسي الرضا، عليه السلام، دارند و زمينه مساعدي از نظر معنوي در دلهاي مردم نسبت به علويين وجود دارد. در نتيجه درصدد برآمد تا از اين فرصت براي تثبيت حکومت بهره گيرد.
همچنين مي‌خواست ضمن استفاده از موقعيت علمي ‌و اجتماعي امام رضا ‌عليه السلام بتواند کارهاي او را تحت نظارت قرار داده و محبوبيت و مقبوليت قابل ملاحظه اي در ميان عده ي کثيري از مردم که امام رضا ‌عليه السلام‌ را دوست مي‌داشتند به دست آورد و مخصوصاً چنين احترامي ‌در جلب علاقه‌ي شيعيان که تنها امام عليه‌السلام را شايسته مقام رهبري مسلمين مي‌دانستند و عباسيان را غاصب خلافت و حکومت مي‌دانستند بسيار مؤثر بود.
به هر حال وضع سياسي و اجتماعي آن روز طوري بود که يک تغيير کلي را در سطح دستگاه خلافت از نظر کيفيت برخورد با جناح هاي مخالف و ايجاد امواج جديدي در افکار عامه ايجاد مي‌کرد.

واکنش امام رضا عليه‌السلام در برابر دعوت مأمون
مأمون با در نظر گرفتن اوضاع مملکت و پس از مشورت با وزيرش، فضل ابن سهل، امام را به پايتخت دعوت کرد. گرچه ايشان از رفتن امتناع ورزيد ولي مامون پي گير بود و به ارسال دعوت نامه هايي پياپي به امام ادامه داد و دست بردار نبود.
او در نهايت به امام نوشت:
جدت علي ابن ابي طالب در شورا شرکت کرد و عمر که خليفه‌ي وقت بود گفت ظرف سه روز بايد اهل شورا تصميم بگيرند و اگر بعضي از آنها تصميم نگرفتند و يا از تصميم اکثريت تمرد کردند ابو طلحه‌ي انصاري مأمور است گردنشان را بزند.
با اين کار مأمون مي‌خواست بگويد الان تو در وضعي هستي که جدت بود و من در وضعي هستم که عمر بود. پس، از جدت پيروي کن. پس از اين همه تهديد‌هاي مکرر و پياپي امام رضا‌ عليه السلام، پذيرفت تا به مرو سفر کند آنچه که مي‌توان درباره اين سفر گفت اين است که اين سفر يک تبعيد ناخواسته بود و بسياري هم از اين سفر به عنوان تبعيد ياد کرده اند.
سرانجام امام رضا‌ عليه السلام‌ پس از تهديد هاي فراوان و مکرر، آماده رفتن شد.

وداع با قبر پيغمبر
محول سيستاني که از نزديک شاهد اين ماجرا بود چنين مي‌نگارد:
هنگامي‌که فرستاده ي مأمون وارد مدينه شد من نيز در مدينه بودم امام، عليه السلام، براي وداع با پيامبر، صلي الله و عليه و آله و سلم، وارد حرم شريف نبوي گرديد. حضرت در حالي که با صداي بلند گريه مي‌کرد چند نوبت با پيغمبر و مرقد پاک او خداحافظي کرد.
جلو رفتم و به امام سلام عرض کردم. پاسخ سلام من را داد. آن گاه امام را به خاطر سفري که در پيش داشت تهنيت گفتم؛ ولي آن حضرت فرمود: مرا به حال خود واگذار که من از جوار جدم خارج شده و در غربت از دنيا خواهم رفت.
در ادامه ابراز نارضايتي از سفر، امام هنگام بيرون رفتن از مدينه تمام اقوام و بستگان خود را فرا خواند و در جمع آنان فرمود بر من گريه کنيد زيرا ديگر به مدينه بر نخواهم گشت.
امام در طول راه از حجاز به بصره رفت. تا بصره در هر شهري که مي‌رفت به مناسبتي با مردم مذاکره مي‌کرد. در ادامه از شهرهاي خرمشهر، اهواز، اراک، ري، نيشابور و مرو عبور کرد.

سخنان امام در نيشابور
در مسير حرکت امام سخناني براي مردم ايراد فرمود که از مهم ترين آنها مي‌توان از سخنراني ايشان در نيشابور ياد کرد. گفته مي‌شود نيشابور در آن زمان مرکزيت علمي‌خاصي داشت و تقاضاي شديدي از طرف مردم و دانشمندان و عالمان نيشابور براي امام مطرح شد. امام در آنجا حديث سلسله الذهب را، که به حديث اخلاص و توحيد هم مشهور است، براي مردم نقل فرمود‌:
کلمه ي لا الله الا الله حصار من است پس هر کس گواهي به آن بدهد داخل حصار من شده و کسي که داخل در حصار من شود از عذاب من ايمن خواهد بود.
پس از بيان اين حديث صد ها قلم از قلمدانهاي طلاي مرصع براي نوشتن آن بيرون آمد.

ورود به مرو و طرح مساله ولايتعهدي
در دهم شوال 201 هجري امام به مرو وارد شد و از چند فرسخي شهر مرو مورد استقبال مأمون، فضل بن سهل و جمع کثيري از بزرگان آل عباس و علويان قرار گرفت. ايام به تندي مي‌گذشت و عبدالله مأمون خود را ميزباني مخلص وانمود مي‌کرد. اين حضور امام در مرو و پذيرايي مأمون از او و اجازه يافتن مردم براي ملاقات آن حضرت برايشان غير منتظره بود و آنان را به کنجکاوي بيشتر وا مي‌داشت. تا اين که سر انجام مأمون نخستين گام را بردشت.
مأمون به حضور امام رضا، عليه السلام، آمد و با قيافه اي جدي و حق به جانب ابتدا چند سوال علمي‌را مطرح کرد و با ايشان مشغول گفتگو شده هنگامي‌که مجلس را آماده ديد رو به امام، عليه السلام، کرد و گفت:
در فرزندان عباس و علي، عليه السلام، دقت نمودم، و بدون مطالعه اين سخن را نمي‌گويم، فضل و برتري دانش و تقواي تو اي فرزند رسول خدا از همه بيشتر است و هيچ کس را من امروز سزاوارتر از تو براي رياست تامه و خلافت و حکومت بر امت اسلام نديدم. امروز براي من شکي باقي نمانده که از همه سزاوارتر و لايق تر شما هستيد.
مأمون اصرار و تقاضاي خودش را دوباره بيان کرد: پسر عمو! مي‌خواهم از خلافت کنار روم و آن را در مسير حقيقي اش قرار دهم. من خود اولين فردي هستم که با تو بيعت مي‌کنم. و همچنان امام‌ عليه السلام، امتناع نموده فرمود: اگر خلافت را خدا براي تو مقدور فرموده جايز نيست به ديگري ببخشي.
مأمون هم در مقابل اصرار مي‌کرد ولي هرچه بيشتر اصرار مي‌کرد کمتر نتيجه مي‌گرفت و سر انجام وقتي ديد امام از پذيرفتن اين پيشنهاد سر پيچي مي‌کند مقصود اصلي خود را به زبان آورد و گفت: اي فرزند رسول خدا، حال که خلافت را نمي‌پذيري بايد ولايتعهدي را قبول نمايي تا پس از من خلافت براي شما خالص گردد.
امام گفت: به خدا قسم از زماني که خدا مرا خلق نموده دروغ نگفته ام و در دنيا براي دنيا زاهد شده ام. از قصد تو اطلاع دارم.
مأمون گفت: قصد من چيست؟
و امام پس از گرفتن امان از مأمون بيان کرد: تو مي‌خواهي مردم را نسبت به من بدبين کني. مي‌خواهي مردم بگويند علي ابن موسي الرضا در دنيا زاهد نبود، بلکه دستش به دنيا نمي‌رسيد. آيا نمي‌بينيد چگونه ولايتعهدي را به طمع رسيدن به خلافت قبول کرد.
مأمون عصباني شد و گفت: طوري با من صحبت مي‌کني که ناراحت مي‌شوم. گويا از قدرت و سطوت من در اماني. به خدا قسم اگر ولي عهدي را قبول نکني مجبورت مي‌کنم والا گردنت را مي‌زنم: «و الا ضربت عنقک.» امام متوجه شد مأمون از قصدش هرگز دست بر نمي‌دارد و ناچار بايد ولايتعهدي را بپذيرد.
اما اين تمام ماجرا نبود، بلکه امام ولايتعهدي را پذيرفت ولي همراه با شروطي که بعدا بيان مي‌شود.

اهداف مأمون از مسأله ولايتعهدي
از اصرار زياد مأمون براي تحميل مسأله ي ولايتعهدي بر امام رضا، عليه السلام، روشن مي‌شود که اهداف مهمي‌را از اين کار دنبال مي‌کرده است. قرائن و منابعي تاريخي که مي‌توان اشاره کرد چنين است:
الف. کاستن از تضاد علويان و عباسيان.
ب. فرو نشاندن نهضت ها.
ج. نظارت بر امام و محدود ساختن ايشان.
د. مخدوش ساختن قداست معنوي امام.
ه. مشروع جلوه دادن خلافت.
ر. به دست آوردن پايگاه مستحکم مردمي.
امام هم ولايتعهدي را بي شرط و شروط نپذيرفت و براي خود شروطي گذاشت. از جمله اين که امام فرمود: «من در کارها مداخله نمي‌کنم.» اين شرط امام براي قبول ولايتعهدي بود. از اين رو امام به صورت عملي خودش را از مشارکت در کارهاي حکومتي مبري دانست.

مراسم روز عيد سعيد فطر
مسأله ي نماز عيد فطر يکي از رخداد هاي مهم زندگي امام علي ابن موسي الرضا، عليه السلام، پس از مسأله ي ولايتعهدي است. اهميت اين موضوع تا آنجا است که مأمون به صورت آشکار در برابر آن عکس العمل نشان داد و رازي را که همواره در مخفي نگه داشتن آن مي‌کوشيد نا خواسته افشا کرد. در تاريخ آمده است که:
هنگامي‌که عيد سعيد فطر فرا رسيد، مأمون به دليل بيماري يا دلايل ديگري به علي ابن موسي الرضا، عليه السلام، پيغام داد تا نماز عيد را بر پا کند. امام به فرستاده ي مأمون گفت به مأمون بگو شما شرايطي را که ميان خودمان قرار کرده ايم مي‌دانيد؛ پس مرا از اقامه ي نماز معذور داريد.
[سرانجام] در نتيجه ي پافشاري هاي خليفه، امام اين پيشنهاد را پذيرفت ولي باز هم با قيد و شرط. شرط امام اين بود که نماز را با شيوه ي رسول الله، صلي الله عليه و آله، و امير المومنين علي، عليه السلام، بجا آورد. مأمون شرط را پذيرفت و گفت هر طور مايل هستند بيرون آيند. تا اين که سرانجام روز عيد فرا رسيد. مردم از ابتداي صبح هنوز آفتاب طلوع نکرده در کنار خانه ي امام دسته دسته مي‌آمدند و تجمع مي‌کردند. دستگاه خلافت تشريفات کاخ همه تلاش خود را صرف مي‌کردند تا اين مراسم از نظر ظاهري بسيار پرشکوه و سلطنتي جلوه کند.
امام از منزل بيرون آمد و همه ي چشمهايي که به خانه ي امام دوخته شده بودند منظره اي شگفت انگيز مشاهده کردند. امام در حالي که خود را خوشبو کرده و ردايي بر دوش انداخته بود براي اقامه نماز بيرون آمد. ايشان عمامه سفيدي بر سر بسته بود و دو طرف آن از سر و پشت گردنش آويزان بود. عصايي بر دست داشت و با پايي برهنه گامهايش را با طمأنينه و وقار بر مي‌داشت. اصحاب امام با مشاهدة چنين وضعيتي به تبعيت از امام، خودشان را به همان شکل در آورده و به تبع ايشان تکبير سر مي‌دادند. به ناچار سواره نظام و مقام هاي حکومتي نيز از اسب هاي خود پياده شدند و با کندن کفش هاي خود فرياد تکبير سردادند. اين وضعيت از يک سو و گريه ي شوق مردم از سوي ديگر فضاي بي نظيري را بر شهر مرو حاکم کرده بود. امام در جلوي حياط خانه تکبير دوم را گفت و جمعيت حاضر همه يک صدا تکرار کردند: الله اکبر. شخصيت ها و بزرگان لشکري و کشوري که مجهز و مسلح بودند، ديدند ظاهر وارستة آنها هيچ شباهتي به وليعهد مسلمين ندارد و اين رويارويي رسوايي است و بي آبرويي.
فضل ابن سهل که ديد اگر امام با چنين وضعيتي خود را به محل نماز برساند و سپس بخواهد با مردم سخن بگويد، مردم شهر مرو از خواب غفلت بيدار شده، حادثه اي براي حکومت رخ خواهد داد با سرعت هرچه تمام خود را به مأمون رساند و گفت:

اگر امام با همين وضع به محل برسد آشوب به پا خواهد شد و ما همه از جان خويش بيمناک هستيم.
مأمون بي درنگ دستور داد امام را از نيمه راه باز گردانند. از اين رو به امام گفتند ما مي‌دانستيم که شما را به زحمت انداختيم و دوست نداريم رنجي به شما برسد. پس بازگرديد و همان کسي که پيش از اين با مردم نماز مي‌خوانده نماز را برگزار خواهد کرد.

امام کفش هايش را پوشيد و بر مرکب خويش سوار شد و به خانه برگشت در بازگشت با اندوه بسيار مي‌فرمود: خدايا اگر گشايش من از وضعيت کنوني ام به مرگ من است هم اينک در آن تعجيل فرما.
مأمون پس از اين قضيه بسيار ترسيد و حکومت خود را با وجود امام در خطر ديد. پس سياستي جديد را در پيش گرفت. فضل ابن سهل وزير و فرمانده ي نيروهاي مسلح مأمون نخستين قرباني اين سياست جديد بود. اما تنها اين مأمون را راضي نمي‌کرد. او به دنبال از بين بردن مسألة ولايتعهدي بود نه فضل ابن سهل، پس بايد منتظر اتفاقات جديدي بود. پاک کردن مسأله ي ولايتعهدي هم به هيچ راهي تا زمان وجود امام ممکن نمي‌شد. پس در نگاه مأمون يگانه راه حل، حذف امام رضا‌ عليه‌السلام، بود.
اما چگونه مي‌توانست رسماً و آشکارا امام را بکشد يا او را به خيانت به دستگاه حکومتي متهم و يا شيوه ي قتل فضل را دوباره به کار گيرد. هيچ يک از اينها با تدبير سياسي مأمون سازگار نبود. کسي نمي‌دانست مأمون چه مي‌کند ولي براي همه ي تحليلگران روشن بود که مأمون چند اصل را زير نظر گرفت:

الف. از ميان بردن امام براي پايان دادن به مسأله ي ولايتعهدي.
ب. دور نگاه داشتن دامان خود از قتل امام.
ج. استفاده ي سياسي جديد در حد امکان از رحلت امام.
و سرانجام چنين شد. مأمون کار خود را کرد و امام را به شهادت رساند. امام رفت و ملتي را داغدار غم خويش ساخت.
گر جان طلبي به کوي جــانانه بيا از عقل برون شو و چو ديوانه بيا
شمع رخ دوست در خراسان سوزد اي سوخته دل بســـان پـروانه بيا

اوضاع سياسى و اجتماعى دوران امامت امام حسين عليه السلام

اوضاع سياسى و اجتماعى دوران امامت امام حسين عليه السلام


در زمان امام حسين (ع) انحراف از اصول و موازين اسلام، كه از "سقيفه" شروع شده و در زمان عثمان گسترش يافته بود، به اوج خود رسيده بود. در آن زمان معاويه كه سالها از سوى خليفه دوم و سوم به عنوان استاندار در منطقه شام حكومت كرده و موقعيت خود را كاملاً تثبيت كرده بود، به نام خليفه مسلمين سرنوشت و مقدرات كشور اسلامى را در دست گرفته حزب ضد اسلامى اموى را بر امت اسلام مسلط ساخته بود و به كمك عمال ستمگر و يغماگر خود مانند: زياد بن ابيه، عمرو بن عاص، سمرْة بن جندب و... حكومت سلطنتى استبدادى تشكيل داده، چهره اسلام را وارونه ساخته بود .

معاويه از يك سو، سياست فشار سياسى و اقتصادى را در مورد مسلمانان آزاده و راستين اعمال مى‏كرد و با كشتار و قتل و شكنجه و آزار، و تحميل فقر و گرسنگى بر آنان، از هر گونه اعتراض و جنبش و مخالفت جلوگيرى مى‏كرد، و از سوى ديگر، با احياى تبعيضهاى نژادى و رقابتهاى قبيله‏اى در ميان قبائل، آنان را به جان هم مى‏انداخت و از اين رهگذر نيروهاى آنان را تضعيف مى‏كرد تا خطرى از ناحيه آنان متوجه حكومت وى نگردد، و از سوى سوم، به كمك عوامل مزدور خود با جعل حديث و تفسير و تأويل آيات قرآن به نفع خود، افكار عمومى را تخدير كرده، و به حكومت خودش وجهه مشروع و مقبول مى‏بخشيد .
مسلمانان در برابر سياست عثمان با قيام عمومى، عكس العمل نشان دادند؛ قيامى كه بزرگترين شهرهاى اسلامى يعنى مدينه، مكه، كوفه، بصره، مصر و ساير شهرها و روستاها در آن شركت داشتند؛ ولى با توجه به اينكه در زمان معاويه ظلم به مراتب بيشتر، ميزان قتل و تهديد زيادتر و گسترده‏تر؛ و محروميت مسلمانان از حقوق و ثروت و درآمد خود آشكارتر بود، با اين حال عكس العمل دسته جمعى در برابر رفتار ضد اسلامى معاويه ديده نمى‏شد .اين سياست ضد اسلامى، به اضافه عوامل ديگر همچون ترويج فرقه‏هاى باطل نظير: جبريه و مرجئه كه از نظر عقيدتى با سياست معاويه همسو بودند، آثار شوم و مرگبار در جامعه به وجود آورده و سكوت تلخ و ذلتبارى را بر جامعه حكمفرما ساخته بود .

در اثر اين سياست شوم، شخصيت جامعه اسلامى مسخ و ارزشها دگرگون شده بود، به طورى كه مسلمانان، با آن‏كه مى‏دانستند اسلام هيچ وقت اجازه نمى‏دهد آنان مطيع زمامداران بيدادگرى باشند كه بنام دين بر آنها حكومت مى‏كنند، با اين حال بر اثر ضعف و ترس و ناآگاهى، از زمامداران ستمگر پشتيبانى مى‏كردند. در اثر اين سياست، مسلمانان، بر خلاف منطق قرآن و تعاليم پيامبر (ص)، تبديل به افرادى ترسو، سازشكار، و ظاهر ساز گشته بودند .

تاريخ اين دوره از زندگى مسلمانان، پر از شواهدى است كه نشان مى‏دهد اين دگرگونى و انحراف فراگير شده، جامعه اسلامى را با خود هم رنگ ساخته بود .

اگر عكس العملى را كه مسلمانان در برابر سياست عثمان و عمال وى از خود نشان دادند، با روشى كه در برابر سياست معاويه در پيش گرفتند مقايسه كنيم، آثار شوم اين سياست شيطانى را در جامعه اسلامى به وضوح مشاهده مى‏كنيم، زيرا مسلمانان در برابر سياست عثمان با قيام عمومى، عكس العمل نشان دادند؛ قيامى كه بزرگترين شهرهاى اسلامى يعنى مدينه، مكه، كوفه، بصره، مصر و ساير شهرها و روستاها در آن شركت داشتند؛ ولى با توجه به اينكه در زمان معاويه ظلم به مراتب بيشتر، ميزان قتل و تهديد زيادتر و گسترده‏تر؛ و محروميت مسلمانان از حقوق و ثروت و درآمد خود آشكارتر بود، با اين حال عكس العمل دسته جمعى در برابر رفتار ضد اسلامى معاويه ديده نمى‏شد، بلكه مردم كوركورانه در برابر معاويه مطيع و خاضع بودند .
در زمان امام حسين (ع) انحراف از اصول و موازين اسلام، كه از "سقيفه" شروع شده و در زمان عثمان گسترش يافته بود، به اوج خود رسيده بود. در آن زمان، معاويه كه سالها از سوى خليفه دوم و سوم به عنوان استاندار در منطقه شام حكومت كرده و موقعيت خود را كاملاً تثبيت كرده بود، به نام خليفه مسلمين سرنوشت و مقدرات كشور اسلامى را در دست گرفته حزب ضد اسلامى اموى را بر امت اسلام مسلط ساخته بود بلى گاه گاه اعتراضهاى پراكنده‏اى مثل مخالفت «حجر بن عدى» و «عمرو بن حمق خزاعى» و امثال آنها صورت يك جنبش عملى و عمومى در نمى‏آمد، بلكه شعله آن به سرعت خاموش مى‏گشت، زيرا حكومت وقت، سران جنبش را مى‏كشت و انقلاب را در نطفه خفه مى‏كرد و جامعه هيچ تكانى نمى‏خورد

وضعیت سیاسی دینی در دوران زندگی امام حسن علیه السلام

وضعیت سیاسی دینی در دوران زندگی امام حسن علیه السلام 280

از جمله چیزهایی که در مورد امام حسن مجتبی علیه السلام نوشته اند این است که ایشان در عمرشان مکرر (شاید بیست بار) هر چه داشتند نصف کردند، نصف را برای خود نگه داشتند و نصف دیگر را در راه فقرا و مواردی که لازم بود، انفاق کردند. امام حسن علیه السلام سفرهای متعدد پیاده به حج مشرف شدند. با اینکه مرکوب داشتند ولی سوار نمی شدند و این عمل را برای خودشان به صورت یک ریاضت و عبادت واقعی درمی آوردند. مقام ایشان بالاتر از این است که بخواهیم این حرفها را بزنیم ولی شک ندارد که برای افراد عادی هم آن حالی که در سفر پیاده پیدا می شود هرگز با این تنعمها حاصل نمی شود.

امام مجتبی علیه السلام در حال پیدا کردن در هنگام عبادت، فوق العاده بودند. دشمنان ایشان، چه تهمتها به ایشان زدند، چه دشمنان امویشان و بدتر از آنها دشمنان عباسی، چون در دوره بنی العباس علویان بنی الحسن زیاد قیام می کردند و دستگاه سیاست و تبلیغات بنی العباس برای اینکه سادات بنی الحسن را بکوبد شروع به تبلیغات علیه جد آنها یعنی امام حسن علیه السلام کرده بود: زن خیلی زیاد گرفته است، مرد عیاشی بوده است و از این جور نسبتها، درصورتی که امام مجتبی علیه السلام ''اعبد'' اهل زمانشان بوده اند. نماز که می خواندند سراسر گریه بود و اگر به آیه ای از آیات قرآن می رسیدند که در آن آیه ذکری از عذاب بود، می افتادند و غش می کردند. نمونه ای بودند از پدر بزرگوارشان علی علیه السلام. آنچه که درباره علی علیه السلام شنیده اید، نمونه اش درباره امام حسن علیه السلام صادق است.

این که روزگار با این وجود مقدس در زمان خودش چه کرد و بعد در زمانهای بعد از خودش، دستگاه خلافت عباسی چه کرد داستان درازی دارد. ده سالی که بعد از پدر بزرگوارشان زنده بودند که بین نه تا ده سال طول کشید (امیرالمومنین علیه السلام در سال چهلم هجری و امام حسن علیه السلام در سال چهل و نهم هجری از دنیا رفتند) دوره حکومت استبدادی سیاه معاویه است و بیشترین فشارها روی شخص امام است. دیگر معاویه از هیچ گونه آزار و اذیت و تحقیر و تبلیغی علیه امام حسن علیه السلام خودداری نمی کرد. در اوایل حکومت معاویه هنوز به اصطلاح آنچنان که باید و شاید صابون معاویه و بنی امیه به جامه مردم نخورده بود، اواخر حکومت معاویه و در زمان حکومت یزید بود که تشت اینها دیگر به طورکلی از بام افتاد، والا قبلا مردم می گفتند معاویه مرد باکفایتی است.

معاویه به حکم اینکه بعد از خودش تمام اندیشه اش این بود که خلافت به پسرش یزید برسد موانع را در زمان حیات خودش یکی پس از دیگری برمی داشت و این اختصاص به امام حسن علیه السلام ندارد. عده دیگری هم که از نظر مردم یا از نظر خودشان کاندیدای خلافت بودند، همه را از بین برد مثل سعد بن وقاص. معاویه سعد بن وقاص پدر عمر سعد را مسموم کرد و کشت چون یکی از شش نفری بود که عمر برای شورا معین کرد. قهرا در میان مردم شایع بود که سعد مردی است که لیاقت خلافت دارد برای اینکه خلیفه دوم او را هم جزو آن شش نفر نامزد کرد. مردی است به نام " عبدالرحمن بن خالد " که پسر خالد بن ولید است. چون پدرش سردار معروفی بود خودش هم ادعاهایی داشت. معاویه او را هم مسموم کرد و از بین برد و حتی چندین نفر از بنی امیه را که داعیه خلافت داشتند از بین برد. در مورد آنها، هدف معاویه فقط این بود که خودشان را از بین ببرد ولی راجع به امام حسن علیه السلام هدف دیگری هم داشت و آن این بود که می خواست علاقه و محبت به امام حسن علیه السلام را از بین ببرد، چون می دانست مردم به اهل بیت علاقه و محبت دارند و بعد هم می خواست به خیال خود روح امام حسن علیه السلام را در زمان حیاتشان خرد کند. به حاکم مدینه سپرده بود که روزهای جمعه موظف هستی حتما در حضور حسن بن علی پدرش را لعن و سب کنی.

در آیه نماز جمعه آمده که وقتی نماز جمعه اقامه می شود بر همه واجب است شرکت کنند. اگر کسی شرکت نمی کرد نمی توانست بگوید من که شرکت نمی کنم برای این است که اینها لیاقت این را ندارند که نماز جمعه را اقامه کنند. فورا می گفتند این فرد مخالف نماز جمعه و کافر است و او را تکفیر می کردند به طوری که همان مردم مقدس می ریختند و او را می کشتند. امام در نماز جمعه شرکت می کرد. آن وقت در حضور حضرت و در کنار قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله خطبه نماز جمعه تبدیل شده بود به لعن و سب علی علیه السلام. در آخر کار هم به فکر افتاد که امام حسن علیه السلام را از میان بردارد. این بود که وسیله مسموم کردن امام حسن علیه السلام را فراهم کرد، آنهم نه یکبار بلکه دو بار یا سه بار ایشان را مسموم کرد.


  آشنایی با قرآن 7، صفحه 120-118 


ادب و اخلاق > زیبایی های اخلاقی

ادب و اخلاق > زشتی های اخلاقی

باورها > امامت > معصومین > امام حسن مجتبی > تاریخ زندگی امام حسن مجتبی

آشنایی با قرآن 7، صفحه 120-11

اوضاع سیاسی - اجتماعی عصر امام عسکری علیه السلام

اوضاع سیاسی - اجتماعی عصر امام عسکری علیه السلام
   
خلفای عباسی از هرگونه اعمال فشار و محدودیت نسبت به امامان دریغ نمی کردند و این فشارها در عصر امام جواد و امام هادی و امام عسکری در سامراء به اوج خود رسید. شدت این فشارها به قدری بود که سه پیشوای بزرگ شیعه که در مرکز حکومت آنها (سامراء) می زیستند، با عمر کوتاهی جام شهادت نوشیدند: امام جواد در سن 25 سالگی، امام هادی در سن 41 سالگی و امام عسکری در سن 28 سالگی که جمعا 92 سال می شود;و این حاکی از شدت فشارها و صدمات رسیده بر آنها می باشد. ولی در این میان، فشارها و محدودیتهای زمان امام حسن عسکری، به دو علت، از دو پیشوای دیگر بیشتر بود:

1-در زمان امام عسکری-علیه السلام-شیعه به صورت یک قدرت عظیم در عراق در آمده بود و همه مردم می دانستند که این گروه به خلفای وقت معترض بوده و حکومت هیچ یک از عباسیان را مشروع و قانونی نمی داند، بلکه معتقد است امامت الهی در فرزندان علی-علیه السلام-باقی است، و در آن زمان شخصیت ممتاز این خانواده امام حسن عسکری-علیه السلام-بود. گواه قدرت شیعیان، اعتراف «عبید الله » ، وزیر «معتمد» عباسی، به این موضوع است. توضیح اینکه پس از شهادت حضرت عسکری، برادرش جعفر «کذاب » نزد عبید الله رفت و گفت: منصب برادرم را به من واگذار، من در برابر آن سالیانه بیست هزار دینار به تو می دهم.

وزیر به او پرخاش کرد و گفت: احمق! خلیفه آن قدر به روی کسانی که پدر و برادر تو را امام می دانند، شمشیر کشید تا بلکه بتواند آنان را از این عقیده برگرداند، ولی نتوانست، و با تمام کوششهایی که کرد توفیقی به دست نیاورد، اینک اگر تو در نظر شیعیان امام باشی نیازی به خلیفه و غیر خلیفه نداری و اگر در نظر آنان چنین مقامی نداشته باشی، کوشش ما، در این راه کوچکترین فایده ای نخواهد داشت. (1) -خاندان عباسی و پیروان آنان، طبق روایات و اخبار متواتر، می دانستند مهدی موعود که تار و مار کننده کلیه حکومتهای خود کامه است، از نسل حضرت عسکری-علیه السلام-خواهد بود، به همین جهت پیوسته مراقب وضع زندگی او بودند تا بلکه بتواند فرزند او را به چنگ آورده و نابود کنند (همچون تلاش بیهوده فرعونیان برای نابودی موسی!) چنانکه در جریان شهادت امام توضیح خواهیم داد.

به دلائل یادشده در بالا، فشار و اختناق در مورد پیشوای یازدهم فوق العاده شدید بود و از هر طرف او را تحت کنترل و نظارت داشتند. حکومت عباسی به قدری از نفوذ و موقعیت مهم اجتماعی امام نگران بود که امام را ناگزیر کرده بود هر هفته روزهای دوشنبه و پنجشنبه در دربار حاضر شود. (2)(3) دربار عباسی به قدری وحشت داشت که به این مقدار کفایت نکرد، بلکه «معتز» امام را بازداشت و زندانی کرد (4) و حتی به «سعید حاجب » دستور داد امام را به سمت کوفه حرکت داده و در راه او را به قتل برساند، ولی پس از سه روز، ترکان، خود او را به هلاکت رساندند. (5)

پس از او «مهتدی » نیز امام را بازداشت و زندانی کرد و تصمیم به قتل حضرت داشت که خداوند مهلت نداد و ترکان بر ضد او شوریدند و وی را به قتل رساندند. (6)
تدابیر امنیتی امام عسکری علیه السلام

علاوه بر آنچه گفتیم، اسناد و شواهد دیگری در دست است که از یک سو عمق شیطنت و وسعت نقشه های خائنانه دربار عباسی در مورد امام و یارانش را نشان می دهد، و از سوی دیگر هشیاری و تدابیر امنیتی امام را بخوبی جلوه گر می سازد که از آن جمله چند مورد یاد شده در زیر را می توان نام برد:

1- «ابو هاشم داود بن قاسم جعفری » (7) می گوید: ما چند نفر در زندان بودیم که «امام عسکری » و برادرش «جعفر» را وارد زندان کردند. برای عرض ادب و خدمت، به سوی حضرت شتافتیم و گرد ایشان جمع شدیم. در زندان، مردی «جمحی » (خ ل: عجمی) بود و ادعا می کرد که از علویان است. امام متوجه حضور وی شد و گفت: اگر در جمع شما فردی که از شما نیست نمی بود، می گفتم کی آزاد می شوید. آنگاه به مرد «جمحی » اشاره کرد که بیرون رود، و او بیرون رفت. سپس فرمود: این مرد از شما نیست، از او برحذر باشید، او گزارشی از آنچه گفته اید برای خلیفه تهیه کرده که هم اکنون در میان لباسهای اوست. یکی از حاضران او را تفتیش کرد و گزارش را که در لای لباس پنهان کرده بود، کشف کرد، مطالب مهم و خطرناکی درباره ما نوشته بود. (8)

این حادثه نشان می دهد که حتی در زندان هم برای کنترل امام و شیعیان، مامور مخفی گماشته بودند.

2-یکی از یاران امام بنام «احمد بن اسحاق » می گوید: به حضور امام رسیدم و از او درخواست کردم که چیزی بنویسد و من خط او را ببینم تا اگر نامه ای از او رسید، خطش را بشناسم (و دشمن نتواند بنام امام نامه جعل کند) امام فرمود: خط من، گاهی با قلم باریک و گاهی با قلم پهن است، اگر چنین تفاوتی مشاهده کردی نگران نباش... (9)

3-یکی از یاران امام می گوید: ما گروهی بودیم که وارد سامراء شدیم و مترصد روزی بودیم که امام از منزل خارج شود تا بتوانیم او را در کوچه و خیابان ببینیم. در این هنگام نامه ای به این مضمون از طرف امام به ما رسید: هیچ کدام برمن سلام نکنید، هیچ کس از شما به سوی من اشاره نکند، زیرا برای شما خطر جانی دارد! (10)

4- «عبد العزیز بلخی » می گوید: روزی در خیابان منتهی به بازار گوسفند فروشها نشسته بودم. ناگهان امام حسن عسکری را دیدم که به سوی دروازه شهر حرکت می کرد. در دلم گفتم: خوب است فریاد کنم که: مردم! این حجت خدا است، او را بشناسید. ولی با خود گفتم در این صورت مرا می کشند! امام وقتی به کنار من رسید و من به او نگریستم، انگشت سبابه را بر دهان گذاشت و اشاره کرد که سکوت! من بسرعت پیش رفتم و بوسه بر پاهای او زدم. فرمود: مواظب باش، اگر فاش کنی، هلاک می شوی! شب آن روز به حضور امام رسیدم. فرمود: باید رازداری کنید و گرنه کشته می شوید، خود را به خطر نیندازید. (11)

5-در زمان امام عسکری-علیه السلام-شخصی از علویان به عزم کسب و کار از سامراء بیرون آمده و به سوی بلاد جبل (قسمتهای کوهستانی غرب ایران تا همدان و قزوین) رفت. شخصی از دوستداران امام از مردم «حلوان » (پل ذهاب) به او برخورد کرد و پرسید:

-از کجا آمده ای؟

-از سامراء.

-آیا فلان محله و فلان کوچه را می شناسی؟

-آری.

-از حسن بن علی خبری داری؟

-نه.

-برای چه به جبل آمده ای؟

-برای کسب و کار.

-من پنجاه دینار دارم، آن را بگیر و با هم به سامراء برویم و مرا به خانه حسن بن علی (عسکری) برسان. علوی پذیرفت و او را به خانه امام برد... (12)

این ماجرا بخوبی نشان می دهد که به واسطه کنترل بسیار شدید حکومت، دسترسی به امام تا چه حد دشوار بوده است.

از طرف دیگر، مبلغی که مرد حلوانی-در برابر راهنمایی او به خانه حضرت-به شخص علوی پرداخت، نشانه اهمیت دیدار با امام در آن روزگار است، زیرا پنجاه دینار در آن زمان مبلغ قابل توجهی بوده است، چه، ارزش یک دینار در آن زمان را برخی از دانشمندان، معادل یک شتر دانسته اند (13) ، بنا بر این پنجاه دینار از نظر قدرت خرید در آن زمان، مثل این بوده است که کسی در زمان ما، قیمت پنجاه شتر را بپردازد!
ابعاد هفتگانه فعالیت امام عسکری علیه السلام

امام عسکری، با وجود همه این فشارها و کنترلها و مراقبتهای بی وقفه حکومت عباسی، یک سلسله فعالیتهای سیاسی و اجتماعی و علمی در جهت حفظ اسلام و مبارزه با افکار ضد اسلامی انجام می داد که می توان آنها را بدین گونه خلاصه کرد:

1-کوششهای علمی در دفاع از آیین اسلام و رد اشکالها و شبهات مخالفان، و نیز تبیین اندیشه صحیح اسلامی;

2-ایجاد شبکه ارتباطی با شیعیان مناطق مختلف از طریق تعیین نمایندگان و اعزام پیکها و ارسال پیامها;

3-فعالیتهای سری سیاسی بر رغم تمامی کنترلها و مراقبتهای حکومت عباسی;

4-حمایت و پشتیبانی مالی از شیعیان، بویژه یاران خاص خود;

5-تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه در برابر مشکلات;

6-استفاده گسترده از آگاهی غیبی برای جلب منکران امامت و دلگرمی شیعیان;

7-آماده سازی شیعیان برای دوران غیبت فرزند خود امام دوازدهم.

اینک پیرامون هر کدام از این فعالیتها، جداگانه توضیح می دهیم:
1-کوششهای علمی

گرچه امام عسکری به حکم شرایط نامساعد و محدودیت بسیار شدیدی که حکومت عباسی برقرار کرده بود، موفق به گسترش دانش دامنه دار خود در سطح کل جامعه نشد، اما در عین حال، با همان فشار و خفقان شاگردانی تربیت کرد که هر کدام به سهم خود در نشر و گسترش معارف اسلام و رفع شبهات دشمنان نقش مؤثری داشتند.

«شیخ طوسی » -ره-تعداد شاگردان حضرت را متجاوز از صد نفر ثبت کرده است (14) که در میان آنان چهره های روشن، شخصیتهای برجسته و مردان وارسته ای مانند: احمد بن اسحاق اشعری قمی، ابو هاشم داود بن قاسم جعفری، عبد الله بن جعفر حمیری، ابو عمرو عثمان بن سعید عمری، علی بن جعفر و محمد بن حسن صفار به چشم می خورند که شرح خدمات و کوششهای آنان در این کتاب نمی گنجدو زندگینامه پر افتخار و آموزنده آنان را می توان در کتب رجال خواند.

علاوه بر تربیت این شاگردان، گاهی چنان مشکلات و تنگناهایی برای مسلمانان پیش می آمد که جز حضرت عسکری کسی از عهده حل آنها بر نمی آمد. امام در این گونه مواقع، در پرتو علم امامت، با یک تدبیر فوق العاده، بن بست را می شکست و مشکل را حل می کرد. برای این مطلب می توان دو نمونه ذکر کرد:
الف-اشتباه فیلسوف!

«ابن شهراشوب » می نویسد: «اسحاق کندی » که از فلاسفه اسلام و عرب به شمار می رفت و در عراق اقامت داشت (15) ، کتابی تالیف نمود به نام «تناقضهای قرآن » ! او مدتهای زیادی در منزل نشسته و گوشه نشینی اختیار کرده و خود را به نگارش آن کتاب مشغول ساخته بود. روزی یکی از شاگردان او به محضر امام عسکری-علیه السلام-شرفیاب شد. هنگامی که چشم حضرت به او افتاد، فرمود:

آیا در میان شما مردی رشید وجود ندارد که گفته های استادتان «کندی » را پاسخ گوید؟ شاگرد عرض کرد: ما همگی از شاگردان او هستیم و نمی توانیم به اشتباه استاد اعتراض کنیم. امام فرمود: اگر مطالبی به شما تلقین و تفهیم شود می توانید آن را برای استاد خود نقل کنید؟

شاگرد گفت: آری.

امام فرمود:

از اینجا که برگشتی به حضور استاد برو و با او به گرمی و محبت رفتار نماو سعی کن با او انس و الفت پیدا کنی. هنگامی که کاملا انس و آشنایی به عمل آمد، به او بگو: مسئله ای برای من پیش آمده است که غیر از شما کسی شایستگی پاسخ آن را ندارد و آن مسئله این است که: آیا ممکن است گوینده قرآن از گفتار خود معانی ای غیر از آنچه شما حدس می زنید اراده کرده باشد؟

او در پاسخ خواهد گفت: بلی، ممکن است چنین منظوری داشته باشد. در این هنگام بگو: شما چه می دانید، شاید گوینده قرآن معانی دیگری غیر از آنچه شما حدس می زنید، اراده کرده باشد و شما الفاظ او را در غیر معنای خود به کار برده اید؟ امام در اینجا اضافه کرد: او آدم با هوشی است، طرح این نکته کافی است که او را متوجه اشتباه خود کند.

شاگرد به حضور استاد رسید و طبق دستور امام رفتار نمود تا آنکه زمینه برای طرح مطلب مساعد گردید. سپس سؤال امام را به این نحو مطرح ساخت:

آیا ممکن است گوینده ای سخنی بگوید و از آن مطلبی اراده کند که به ذهن خواننده نیاید؟ و به دیگر سخن: مقصود گوینده چیزی باشد مغایر با آنچه در ذهن مخاطب است؟ فیلسوف عراقی با کمال دقت به سؤال شاگرد گوش داد و گفت: سؤال خود را تکرار کن. شاگرد سؤال را تکرار نمود. استاد تاملی کرد و گفت: آری، هیچ بعید نیست، امکان دارد که چیزی در ذهن گوینده سخن باشد که به ذهن مخاطب نیاید و شنونده از ظاهر کلام گوینده چیزی بفهمد که وی خلاف آن را اراده کرده باشد.

استاد که می دانست شاگرد او چنین سؤالی را از پیش خود نمی تواند مطرح نماید و در حد اندیشه او نیست، رو به شاگرد کرد و گفت: تو را قسم می دهم که حقیقت را به من بگویی، چنین سؤالی از کجا به فکر تو خطور کرد؟

شاگرد: چه ایرادی دارد که چنین سؤالی به ذهن خود من آمده باشد؟ استاد: نه، تو هنوز زود است که به چنین مسائلی رسیده باشی، به من بگو این سؤال را از کجا یاد گرفته ای؟

شاگرد: حقیقت این است که، «ابو محمد» (امام حسن عسکری-علیه السلام-) مرا با این سؤال آشنا نمود.

استاد: اکنون واقع امر را گفتی. سپس افزود: چنین سؤالهایی تنها زیبنده این خاندان است (آنان هستند که می توانند حقیقت را آشکار سازند) . (16)

آنگاه استاد با درک واقعیت و توجه به اشتباه خود، دستور داد آتشی روشن کردند و آنچه را که به عقیده خود درباره «تناقضهای قرآن » نوشته بود تماما سوزاند! (17)
ب-مشت راهب باز می شود!

یک سال در سامراء قحطی سختی پیش آمد. «معتمد» ، خلیفه وقت، فرمان داد مردم به نماز استسقاء (طلب باران) بروند. مردم سه روز پی در پی برای نماز به مصلا رفتند و ست به دعا برداشتند، ولی باران نیامد. روز چهارم «جاثلیق » ، بزرگ اسقفان مسیحی، همراه مسیحیان و راهبان به صحرا رفت. یکی از راهبان هر وقت دست خود را به سوی آسمان بلند می کرد بارانی درشت فرو می بارید. روز بعد نیز جاثلیق همان کار را کرد و آنقدر باران آمد که دیگر مردم تقاضای باران نداشتند، و همین امر موجب شگفت مردم و نیز شک و تردید و تمایل به مسیحیت در میان بسیاری از مسلمانان شد. این وضع بر خلیفه ناگوار آمد و ناگزیر امام را که زندانی بود، به دربار خواست و گفت: امت جدت را دریاب که گمراه شدند!

امام فرمود: از جاثلیق و راهبان بخواه که فردا سه شنبه به صحرا بروند.

خلیفه گفت: مردم دیگر باران نمی خواهند، چون به قدر کافی باران آمده است، بنا بر این به صحرا رفتن چه فایده ای دارد؟

امام فرمود: برای آنکه ان شاء الله تعالی شک و شبهه را برطرف سازم.

خلیفه فرمان داد پیشوای مسیحیان همراه راهبان سه شنبه به صحرا رفتند. امام عسکری-علیه السلام-نیز در میان جمعیت عظیمی از مردم به صحرا آمد. آنگاه مسیحیان و راهبان برای طلب باران دست به سوی آسمان برداشتند. آسمان ابری شد و باران آمد. امام فرمان داد دست راهب معینی را بگیرند و آنچه در میان انگشتان اوست بیرون آورند. در میان انگشتان او استخوان سیاه فامی از استخوانهای آدمی یافتند. امام استخوان را گرفت، در پارچه ای پیچید و به راهب فرمود: اینک طلب باران کن! راهب این بار نیز دست به آسمان برداشت، اما بعکس ابر کنار رفت و خورشید نمایان شد! مردم شگفت زده شدند. خلیفه از امام پرسید:

این استخوان چیست؟

امام فرمود: این استخوان پیامبری از پیامبران الهی است که از قبور برخی پیامبران برداشته اند و استخوان هیچ پیامبری ظاهر نمی گردد جز آنکه باران نازل می شود. خلیفه امام را تحسین کرد. استخوان را آزمودند، دیدند همان طور است که امام می فرماید.

این حادثه باعث شد که امام از زندان آزاد شود و احترام او در افکار عمومی بالا رود. در این هنگام امام از فرصت استفاده کرده و آزادی یاران خود را که با آن حضرت در زندان بودند، از خلیفه خواست و او نیز خواسته حضرت را به جا آورد. (18)
2-ایجاد شبکه ارتباطی با شیعیان

در زمان امام عسکری-علیه السلام-تشیع در مناطق مختلف و شهرهای متعددی گسترش و شیعیان در نقاط فراوانی تمرکز یافته بودند. شهرها و مناطقی مانند: کوفه، بغداد، نیشابور، قم، آبه (آوه) ، مدائن، خراسان، یمن، ری، آذربایجان، سامراء، جرجان و بصره از پایگاههای شیعیان به شمار می رفتند. در میان این مناطق، به دلائلی، سامراء، کوفه، بغداد، قم و نیشابور از اهمیت ویژه ای برخوردار بود. (19)

گستردگی و پراکندگی مراکز تجمع شیعیان، وجود سازمان ارتباطی منظمی را ایجاب می کرد تا پیوند شیعیان را با حوزه امامت از یک سو، و ارتباط آنان را با همدیگر از سوی دوم برقرار سازد، و از این رهگذر، آنان را از نظر دینی و سیاسی رهبری و سازماندهی کند.

این نیاز، از زمان امام نهم احساس می شد و چنانکه در سیره آن حضرت و امام دهم توضیح دادیم، شبکه ارتباطی وکالت و نصب نمایندگان در مناطق گوناگون، به منظور برقراری چنین سیستمی، از آن زمان به مورد اجراگذاشته می شد.

این برنامه در زمان امام عسکری-علیه السلام-نیز تعقیب گردید: به گواهی اسناد و شواهد تاریخی، امام عسکری-علیه السلام-نمایندگانی از میان چهره های درخشان و شخصیتهای برجسته شیعیان، برگزیده، در مناطق متعدد منصوب کرده و با آنان در ارتباط بود و از این طریق پیروان تشیع را در همه مناطق زیر نظر داشت. از میان این نمایندگان، می توان از «ابراهیم بن عبده » ، نماینده امام در «نیشابور» ، یاد کرد.

امام طی نامه مفصلی خطاب به «اسحاق بن اسماعیل » و شیعیان نیشابور، پس از توضیح نقش امامت در هدایت امت اسلامی، تشریح ضرورت و اهمیت پیروی از امامان و هشدار از سرپیچی از فرمان امام نوشت:

«... ای اسحاق! تو فرستاده من نزد ابراهیم بن عبده هستی تا وی به آنچه من در نامه ای که توسط محمد موسی نیشابوری فرستاده ام عمل کند. تو و همه کسانی که در شهر تو هستند موظفید بر اساس نامه مزبور عمل کنید.

ابراهیم بن عبده این نامه مرا برای همه بخواند تا جای سؤال و ابهامی باقی نماند... درود و رحمت فراوان خدا بر ابراهیم بن عبده و بر تو و همه پیروان ما باد! همه کسانی که از پیروان من و از مردم شهر تواند و این نامه را بخوانند و کسانی که در آن ناحیه از حق منحرف نشده اند، باید حقوق مالی ما را به ابراهیم بن عبده بپردازند و او نیز باید آن را به «رازی » (20) یا به کسی که وی معرفی می کند، تحویل بدهد، و این دستور من است... » . (21) از این نامه، علاوه بر موضوع جمع آوری وجوه مالی شیعیان که اهمیت بسزایی در تقویت و تحکیم وضع اقتصادی جبهه تشیع داشت، استفاده می شود که نمایندگان امام دارای سلسله مراتبی بودند و حوزه فعالیت هر کدام از آنان مشخص بود و وجوه جمع آوری شده می بایست در نهایت به دست وکیل اصلی برسد و او به امام برساند.

امام، گویا برای تقویت و تثبیت موقعیت ابراهیم بن عبده و نیز برای روشن ساختن شعاع حوزه فعالیت او، طی نامه ای به «عبد الله بن حمدویه بیهقی » چنین نوشت:

«من ابراهیم بن عبده را برای دریافت حقوق مالی آن سامان و ناحیه شما منصوب کردم و او را وکیل امین و مورد اعتماد خویش نزد پیروان خود قرار دادم. تقوا در پیش گیرید و مراقب باشید و وجوه مالی واجب را بپردازید که هیچ کس در ترک یا تاخیر پرداخت آن معذور نیست... » (22)

گویا برخی از شیعیان در مورد اصالت خط و نامه امام درباره ابراهیم ایجاد شبهه و تردید کرده احتمال داده بودند که مجعول باشد، ازینرو امام طی نامه جداگانه ای نوشت:

«نامه ای که درباره وکالت ابراهیم از ناحیه من-جهت دریافت حقوق مالی مربوط به من از شیعیان آن منطقه-رسیده، به خط خود من است... » (23)

یکی دیگر از نمایندگان امام «احمد بن اسحاق بن عبد الله قمی اشعری » ، از یاران خاص امام و از شخصیتهای بزرگ شیعی در قم، بود.

بعضی از دانشمندان علم رجال، از او به عنوان رابط بین قمیها و امام و ازجمله اصحاب خاص آن حضرت یاد کرده اند. (24) اما دانشمندان دیگر، او را وکیل و نماینده امام دانسته اند (25). از روایتی در «بحار الانوار» استفاده می شود که او نماینده امام در موقوفات قم بوده است. (26)

«محمد بن جریر طبری » می نویسد: احمد بن اسحاق قمی اشعری، استاد شیخ صدوق، نماینده امام ابو محمد عسکری بود. وقتی که آن حضرت در گذشت، وکالت حضرت صاحب الزمان را به عهده گرفت. از طرف حضرت نامه هایی خطاب به او صادر می شد، و او وجوه و حقوق مالی قم و اطراف آن را گرد آوری نموده و به امام می رساند. (27) احمد بن اسحاق صد و شصت کیسه طلا و نقره را که از شیعیان قم گرفته بود، به امام تسلیم کرد (28) و این، حجم چشمگیر وجوه جمع آوری شده را نشان می دهد.

«ابراهیم بن مهزیار» اهوازی، یکی دیگر از وکلای امام بود. اموالی از بیت المال نزد او جمع آوری شده بود و موفق نشده بود به حضرت عسکری تحویل دهد. پس از شهادت امام، هنگامی که ابراهیم بیمار شد، به فرزندش محمد وصیت کرد که آن اموال را به محضر حضرت صاحب الزمان برساند. او نیز این ماموریت را انجام داد و به جای پدرش به نمایندگی امام دوازدهم منصوب گردید (29). در راس سلسله مراتب وکلای امام، «محمد بن عثمان عمری » قرار داشت که وکلای دیگر، به وسیله او با امام در ارتباط بودند. آنان نوعا اموال و وجوه جمع آوری شده را به وی تحویل می دادند و او به محضر امام می رساند (30).
پیکها و نامه ها

علاوه بر شبکه ارتباطی وکالت، امام از طریق اعزام پیکها نیز با شیعیان و پیروان خود ارتباط برقرار می ساخت و از این رهگذر مشکلات آنان را برطرف می کرد. در این زمینه، به عنوان نمونه، می توان از فعالیتهای «ابو الادیان » ، یکی از نزدیکترین یاران امام یاد کرد (31). او نامه ها و پیامهای امام را به پیروان آن حضرت می رساند، و متقابلا نامه ها، سؤالها، مشکلات، خمس و دیگر وجوه ارسالی شیعیان را دریافت نموده و در سامراء به محضر امام عسکری می رساند. آخرین ماموریت او را که در روزهای آخر حیات امام عسکری رخ داد، در بخش جریان شهادت آن حضرت توضیح داد.

گذشته از پیکها، امام از طریق مکاتبه نیز با شیعیان ارتباط برقرار می ساخت و از این رهگذر آنان را زیر چتر هدایت خویش قرار می داد. نامه ای که امام به «ابن بابویه » نوشته-و در بخش تقویت و توجیه سیاسی عناصر مهم شیعه از آن یادخواهیم کرد-نمونه ای از این نامه ها است (32). از این گذشته، امام دو نامه به شیعیان قم و آبه (آوه) نوشته است که متن آنها در کتابهای ما مضبوط است (33). نامه های دیگری نیز به مناسبتهای دیگر از امام در دست است (34). بر اساس روایتی، امام عسکری بامداد روز هشتم ربیع الاول سال 260 ه، اندکی پیش از رحلت، نامه های فراوانی به مردم مدینه نوشت (35).
3-فعالیتهای سری سیاسی

امام عسکری-علیه السلام-بر رغم تمامی محدودیتها و کنترلهایی که از طرف دستگاه خلافت به عمل می آمد، یک سلسله فعالیتهای سری سیاسی را رهبری می کرد که با گزینش شیوه های بسیار ظریف پنهانکاری، از چشم بیدار و مراقب جاسوسان دربار، بدور می ماند. در این زمینه نمونه های فراوانی به چشم می خورد که ذیلا دو مورد آن را از نظر خوانندگان محترم می گذرانیم:

1- «عثمان بن سعید عمری » که از نزدیکترین و صمیمی ترین یاران امام بود (36) ، زیر پوشش روغن فروشی فعالیت می کرد. شیعیان و پیروان حضرت عسکری-علیه السلام-اموال و وجوهی را که می خواستند به امام تحویل دهند، به او می رساندند و اوآنها را در ظرفها و مشکهای روغن قرار داده و به حضور امام می رساند (37).

2- «داود بن اسود» ، خدمتگزار امام که مامور هیزم کشی و گرم کردن حمام خانه حضرت عسکری بود، می گوید: روزی امام مرا خواست و چوب مدور و بلند و کلفتی مانند پایه در به من داد و فرمود: این چوب را بگیر و نزد «عثمان بن سعید» ببر و به او بده. من چوب را گرفته روانه شدم. در راه به یک نفر سقا برخوردم. قاطر او راه مرا بست. سقا از من خواست حیوان را کنار بزنم. من چوب را بلند کردم و به قاطر زدم. چوب شکست و من وقتی محل شکستگی آن را نگاه کردم، چشمم به نامه هایی افتاد که در داخل چوب بوده است! بسرعت چوب را زیر بغل گرفته و برگشتم و سقا مرا به باد فحش و ناسزا گرفت...

وقتی به در خانه امام رسیدم، «عیسی » خدمتگزار امام کنار در به استقبالم آمد و گفت: آقا و سرورت می گوید: چرا قاطر را زدی و چوب را شکستی؟ . گفتم: نمی دانستم داخل چوب چیست؟ . امام فرمود: چرا کاری می کنی که مجبور به عذر خواهی شوی؟ مبادا بعد از این چنین کاری کنی، اگر شنیدی کسی به ما ناسزا (هم) می گوید، راه خود را بگیر و برو و با او مشاجره نکن. ما، در شهر بد و دیار بدی به سر می بریم، تو فقط کار خود را بکن و بدان گزارش کارهایت به ما می رسد (38).

این قضیه نشان می دهد که امام، اسناد، نامه ها و نوشته هایی را که سری بوده، در میان چوب، جاسازی کرده و برای «عثمان بن سعید» که شخص بسیار مورد اعتماد و راز داری بوده، فرستاده بوده و این کار را به عهده مامور حمام که کارش هیزم آوردن و چوب شکستن و امثال اینها بوده-و طبعا سوء ظن کسی را جلب نمی کرده واگذار کرده بوده است، ولی بر اثر بی احتیاطی او، نزدیک بوده این راز فاش شود!
4-حمایت و پشتیبانی مالی از شیعیان

یکی دیگر از موضعگیریهای امام عسکری-علیه السلام-حمایت و پشتیبانی مالی از شیعیان، بویژه از یاران خاص و نزدیک آن حضرت، بود. با یک مطالعه در زندگانی آن حضرت، این مطلب بخوبی آشکار می شود که گاهی برخی از یاران امام، از تنگنای مالی، در محضر امام شکوه می کردند و حضرت، گرفتاری مالی آنان را برطرف می ساخت و گاه حتی پیش از آنکه اظهار کنند، امام مشکل آنان را بر طرف می کرد. این اقدام امام مانع از آن می شد که آنان زیر فشار مالی، جذب دستگاه حکومت ستمگر عباسی شوند. در این زمینه می توان برای نمونه چند مورد زیر را یاد کرد:

1- «ابو هاشم جعفری » (39) می گوید: از نظر مالی در مضیقه بودم. خواستم وضع خود را طی نامه ای به امام عسکری-علیه السلام-بنویسم، ولی خجالت کشیدم و صرفنظر کردم. وقتی که وارد منزل شدم، امام صد دینار برای من فرستاد و طی نامه ای نوشت: هر وقت احتیاج داشتی، خجالت نکش، و پروا مکن، و از ما بخواه که بخواست خدا به مقصود خود می رسی (40).

2- «علی بن زید علوی » می گوید: امام عسکری-علیه السلام-مبلغی پول به من داد و فرمود: با این پول کنیزی بخر، زیرا کنیز تو مرده است. وقتی که به منزل برگشتم، دیدم کنیز مرده است! (41)

3- «ابو هاشم جعفری » می گوید: نیاز مالی خود را به اطلاع امام رساندم، امام کیسه ای حاوی حدود پانصد دینار به من داد و فرمود: ابو هاشم! این را بگیر و اگر کم است عذر ما را بپذیر! (42)

4- «ابو طاهر بن بلال » یک سال به حج مشرف شد و در مراسم حج مشاهده کرد که «علی بن جعفر» (43) مبالغ هنگفتی انفاق کرد. وقتی که از حج بازگشت، جریان را به امام گزارش کرد. امام در پاسخ نوشت: «قبلا دستور داده بودیم صد هزار دینار به وی بدهند، سپس مجددا بالغ بر همین مبلغ برای او حواله کردیم ولی او برای رعایت حال ما نپذیرفت » . بعد از این جریان «علی بن جعفر» به حضور امام شرفیاب شد، به دستور حضرت سی هزار دینار به وی پرداخت گردید. (44)

این روایت نشان می دهد که «علی بن جعفر» مبالغ درشتی در حجاز توزیع می کرده است، و اگر چه مورد مصرف آنها در روایت معین نشده ولی حجم بزرگ پولها نشان می دهد که این، یک برنامه وسیع و طراحی شده بوده و طبعا شیعیان نیازمندو شخصیتهای بزرگ و برجسته و مبارز شیعه از آن برخوردار می شده اند و این برنامه با آگاهی و هدایت و حمایت مالی امام اجرا می شده است.

البته پرداخت چنین مبلغهایی با توجه به محدودیت امام، نباید موجب تردید یا انکار گردد زیرا بر رغم آنکه فعالیتهای اجتماعی و سیاسی امام بشدت تحت کنترل حکومت عباسی بود، رقمهای قابل توجهی از شیعیان مناطق مختلف، توسط نمایندگان امام به آن حضرت می رسید. مثلا تاریخ می گوید: شخصی از «جرجان » به محضر امام رسید و اموالی را که شیعیان آن منطقه فرستاده بودند به پیشکار امام به نام «مبارک » تسلیم کرد (45) ، یا شخصی که از منطقه جبل (قسمتهای کوهستانی ایران تا قزوین و همدان) با راهنمایی یک نفر علوی به حضور امام رسیده بود، چهار هزار دینار به امام تقدیم کرد (46) ، یا چنانکه قبلا گفتیم، نماینده امام در قم (احمد بن اسحق) صد و شصت کیسه طلا و نقره که از شیعیان آن شهر تحویل گرفته بود، به امام تسلیم کرد (47). غیر از اینها اموال و وجوه قابل توجهی نیز توسط نمایندگان امام عسکری-علیه السلام-جمع آوری شده بود که تحویل آنها تا زمان شهادت حضرت به تاخیر افتاد و طبعا به پیشگاه حضرت ولی عصر تقدیم شد که می توان به عنوان نمونه از اموال فراوانی یاد کرد که در اختیار «ابراهیم بن مهزیار» بوده و پس از مرگ او پسرش «محمد» به نماینده امام عصر تحویل داد (48).

همچنین می توان از هفتصد دیناری که نزد یکی از اهالی جبل بوده (49) ، و نیز از پانصد دیناری که در اختیار یکی دیگر از شیعیان بنام «عمران همدانی » بوده (50) ، نام برد.
5-تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه

از جالبترین فعالیتهای سیاسی امام عسکری-علیه السلام-تقویت و توجیه سیاسی رجال مهم شیعه در برابر فشارها و سختیهای مبارزات سیاسی، در جهت حمایت از آرمانهای بلند تشیع بود. از آنجا که شخصیتهای بزرگ شیعه در فشار بیشتری بودند، امام به تناسب مورد، هر یک از آنان را به نحوی دلگرم و راهنمایی می کرد و روحیه آنان را بالا می برد تا میزان تحمل و صبر و آگاهی آنان در برابر فشارها، تنگناها و فقر و تنگدستیها فزونی یابد و بتوانند مسئولیت بزرگ اجتماعی و سیاسی و وظایف دینی خود را بخوبی انجام دهند.

«محمد بن حسن بن میمون » می گوید: نامه ای به امام عسکری-علیه السلام-نوشتم و از فقر و تنگدستی شکوه کردم، ولی بعدا پیش خود گفتم: مگر امام صادق-علیه السلام-نفرموده که: فقر با ما بهتر از توانگری با دیگران است، و کشته شدن با ما بهتر از زنده ماندن با دشمنان ما است.

امام در پاسخ نوشت:

هرگاه گناهان دوستان ما زیاد شود، خداوند آنها را به فقر گرفتار می کند و گاهی از بسیاری از گناهان آنان در می گذرد. همچنان که پیش خود گفته ای، فقر با ما بهتر از توانگری با دیگران است. ما برای کسانی که به ما پناهنده شوند، پناهگاهیم، و برای کسانی که از ما هدایت بجویند، نوریم. ما نگهدار کسانی هستیم که (برای نجات از گمراهی) به ما متوسل می شوند. هر کس ما را دوست بدارد، در رتبه بلند (تقرب به خدا) با ماست، و کسی که پیرو راه ما نباشد، به سوی آتش خواهد رفت. (51) نمونه دیگر در این زمینه نامه ای است که امام عسکری-علیه السلام-به «علی بن حسین بن بابویه قمی » ، یکی از فقهای بزرگ شیعه، نوشته است. امام در این نامه پس از ذکر یک سلسله توصیه ها و رهنمودهای لازم، چنین یادآوری می کند: صبر کن و منتظر فرج باش که پیامبر فرموده است: برترین اعمال امت من انتظار فرج است.

شیعیان ما پیوسته در غم و اندوه خواهند بود تا فرزندم (امام دوازدهم) ظاهر شود;همان کسی که پیامبر بشارت داده که زمین را از قسط و عدل پر خواهد ساخت، همچنانکه از ظلم و جور پر شده باشد.

ای بزرگمرد و مورد اعتماد و فقیه من! صبر کن و شیعیان مرا به صبر فرمان بده! زمین از آن خداست و هر کسی از بندگانش را که بخواهد، وارث (حاکم) آن قرار می دهد. فرجام نیکو، تنها از آن پرهیزگاران است. سلام و رحمت خدا و برکات او بر تو و بر همه شیعیان باد! (52)
6-استفاده گسترده از آگاهی غیبی

می دانیم که امامان، در پرتو ارتباط با پروردگار جهان، از آگاهی غیبی برخوردار بودند و در مواردی که اساس حقانیت اسلام یا مصالح عالی امت اسلامی (همچون مشروعیت امامت آنان) در معرض خطر قرار می گرفت، از این آگاهی به صورت «ابزار» هدایت استفاده می کردند. پیشگوییها و گزارشهای غیبی امامان، بخش مهمی از زندگینامه آنان را تشکیل می دهد، اما با یک مطالعه در زندگانی امام عسکری چنین به نظر می رسد که: آن حضرت بیش از امامان دیگر آگاهی غیبی خود را آشکار می ساخته است.

بر اساس تحقیق یکی از دانشمندان معاصر، از کرامات و گزارشهای غیبی و اقدامات خارق العاده امام عسکری-علیه السلام-، «قطب راوندی » در کتاب «خرائج » جمعا چهل مورد، «سید بحرانی » در «مدینة المعاجز» صد و سی و چهار مورد، «شیخ حر عاملی » در «اثبات الهداة » صد و سی و شش مورد، و «علامه مجلسی » در «بحار-الانوار» هشتاد و یک مورد را ثبت کرده اند (53) و این، بخوبی روشنگر فزونی بروز کرامات و گزارشهای غیبی از ناحیه آن حضرت می باشد.

به نظر می رسد علت این امر شرائط نامساعد و جو پراختناقی بود که امام یازدهم و پدرش امام هادی در آن زندگی می کردند;زیرا از وقتی که امام هادی از سر اجبار به سامراء منتقل گردید-به شرحی که در سیره آن حضرت گفتیم-بشدت تحت مراقبت و کنترل بود، ازینرو امکان معرفی فرزندش «حسن » به عموم شیعیان به عنوان امام بعدی وجود نداشت و اصولا این کار، حیات او را از ناحیه حکومت وقت در معرض خطر جدی قرار می داد. به همین جهت کار معرفی امام عسکری-علیه السلام-به شیعیان و گواه گرفتن آنان در این باب، در ماههای پایانی عمر امام هادی-علیه السلام-صورت گرفت، (54) به طوری که هنگام رحلت آن حضرت هنوز بسیاری از شیعیان از امامت حضرت «حسن عسکری » آگاهی نداشتند. (55)

گویا عامل دیگری نیز در این زمینه بی تاثیر نبوده و آن اعتقاد گروهی از شیعیان به امامت «محمد بن علی » ، برادر حضرت عسکری، در زمان حیات امام هادی بوده است. این گروه بر اساس همین پندار او را در محضر امام هادی احترام می کردند، ولی حضرت با این پندار مبارزه می کرد و آنان را به امامت فرزندش حسن راهنمایی می نمود.

پس از شهادت حضرت هادی گروهی از خیانتکاران و نادانان، همچون «ابن ماهویه » ، این پندار را دستاویز قرار داده و به اغوای مردم و منحرف ساختن افکار از امامت حضرت عسکری پرداختند.

این عوامل دست به دست هم داده و موجب شک و تردید گروهی از شیعیان در امامت آن حضرت در آغاز کار گردیده بود، چنانکه برخی از آنان در صدد آزمایش امام بر می آمدند (56) و برخی دیگر در این زمینه با امام مکاتبه می کردند (57). این تزلزلها و تردیدها به حدی بود که امام در پاسخ گروهی از شیعیان در این زمینه با آزردگی و رنجش فراوانی نوشت:

«هیچ یک از پدرانم، مانند من، گرفتار شک و تزلزل شیعیان در امر امامت نشده اند... » (58)

امام عسکری برای زدودن زنگار این شکها و تردیدها، و نیز گاه برای حفظ یاران خود از خطر، و یا دلگرمی آنان، و یا هدایت گمراهان، ناگزیر می شد پرده های حجاب را کنار زده، از آن سوی جهان ظاهر، خبر دهد، و این، از مؤثرترین شیوه-های جلب مخالفان و تقویت ایمان شیعیان بود.

«ابو هاشم جعفری » که قبلا گفتیم یکی از نزدیکترین یاران امام بود، می گوید: هر وقت به حضور امام عسکری-علیه السلام-می رسیدم، برهان و نشانه تازه ای بر امامت او مشاهده می کردم (59).

اینک که انگیزه های امام در این زمینه روشن گردید، چند نمونه از پیشگوییهای غیبی امام عسکری-علیه السلام-را از نظر خوانندگان گرامی می گذرانیم:

1- «محمد بن علی سمری » که یکی از نزدیکترین و صمیمی ترین یاران امام بود، می گوید: حضرت عسکری-علیه السلام-طی نامه ای به من نوشت: «فتنه ای برای شما پیش خواهد آمد، آماده باشید» .

بعد از سه روز در میان افراد بنی هاشم اختلافی روی داد. به امام نوشتم: آیا این همان فتنه است؟ حضرت پاسخ داد: «این، آن نیست! مواظب باشید! » . چند روز بعد «معتز» کشته شد! (60)

2-امام حدود بیست روز پیش از قتل «معتز» به «اسحاق بن جعفر زبیری » نوشت: در خانه خود بمان، حادثه مهمی اتفاق خواهد افتاد! وی می گوید: پس از آنکه «بریحه » کشته شد، به محضر امام نوشتم: حادثه ای که گفته بودید، رخ داد، اینک چه کار کنم؟ امام پاسخ داد: حادثه ای که گفتم، حادثه دیگری است! طولی نکشید «معتز» کشته شد! (61) - «محمد بن حمزه سروی » می گوید: توسط «ابو هاشم جعفری » که از نزدیکترین یاران حضرت عسکری-علیه السلام-بود، نامه ای به آن حضرت نوشتم و در خواست کردم دعائی در حق من بکند تا توانگر شوم. امام به خط خود جواب داد: مژده باد بر تو! خداوند به این زودی تو را بی نیاز گردانید. پسر عموی تو «یحیی بن حمزه » درگذشت و وارثی ندارد، دارایی او که صد هزار درهم است بزودی به دست تو خواهد رسید. (62)

4- «ابو هاشم جعفری » می گوید: زندانی بودم. از فشار زندان و سنگینی غل و زنجیر به حضرت شکایت کردم. امام در پاسخ نوشت: امروز نماز ظهر را در منزل خود خواهی خواند. طولی نکشید از زندان خلاص شدم و نماز را در منزل خواندم! (63)

5- «احمد بن محمد» می گوید: موقعی که «مهتدی » ، خلیفه عباسی، شروع به کشتار «موالی » کرد، طی نامه ای به حضرت عسکری-علیه السلام-نوشتم: شکر خدا که خلیفه گرفتاری پیدا کرده و فرصت مزاحمت به شما را ندارد، شنیده ام شما را تهدید می کرده و می گفته: «باید اینها را از روی زمین بردارم » .

امام در پاسخ با خط خود نوشت: عمر او کوتاهتر از آن خواهد بود که این تهدیدها را عملی کند. از امروز بشمار، در روز ششم با خواری و خفت کشته خواهد شد. شش روز بعد، همان گونه که امام پیشگویی کرده بود، مهتدی به قتل رسید. (64) - «جعفر بن محمد قلانسی » می گوید: برادرم محمد که همسرش آبستن بود، نامه ای به حضرت عسکری-علیه السلام-نوشت و خواهش کرد که حضرت دعا کند زایمان همسرش بی خطر، و نوزاد او پسر باشد. امام در پاسخ نوشت: خداوند فرزند پسر به تو عنایت می کند، و «محمد» و «عبد الرحمن » دو اسم خوبی هستند. آن زن پسر آنهم دو قلو زایید، یکی را محمد و دیگری را عبد الرحمن نام نهادند. (65)

7- «محمد بن عیاش » می گوید: چند نفر بودیم که در مورد کرامات امام عسکری-علیه السلام-با هم گفتگو می کردیم. فردی ناصبی (دشمن اهل بیت) گفت: من نوشته ای بدون مرکب برای او می نویسم، اگر آن را پاسخ داد، می پذیرم که او بر حق است.

ما مسائل خود را نوشتیم. ناصبی نیز بدون مرکب روی برگه ای که مطلب خود را نوشت و آن را با نامه ها به خدمت امام فرستادیم. حضرت پاسخ سؤالهای ما را مرقوم فرمود و روی برگه مربوط به ناصبی، اسم او و اسم پدرش را نوشت! . ناصبی چون آن را دید از هوش رفت، و چون به هوش آمد، حقانیت حضرت را تصدیق کرد و در زمره شیعیان قرار گرفت. (66)

8- «اسماعیل بن محمد» می گوید: بر در خانه امام عسکری-علیه السلام-نشستم. وقتی امام بیرون آمد، جلو رفتم و از فقر و نیازمندی خویش شکوه کردم و سوگند خوردم که حتی یک درهم ندارم!

امام فرمود: سوگند یاد می کنی، در صورتی که دویست دینار در خاک پنهان کرده ای؟ ! آنگاه افزود: این را برای آن نگفتم که به تو عطائی نکنم، و آنگاه رو به غلام خود کرد و فرمود: آنچه همراه داری به او بده. غلام صد دینار به من داد. خدای متعال را سپاس گفتم و بازگشتم.

حضرت فرمود: می ترسم آن دویست دینار را، در وقتی که بسیار نیازمند آن هستی، از دست بدهی. من سراغ دینارها رفتم و آنها را در جای خود یافتم. جایشان را عوض کردم و طوری پنهان ساختم که هیچ کس مطلع نشود. از این قضیه مدتی گذشت. به دینارها نیازمند شدم. سراغ آنها رفتم چیزی نیافتم و این امر بر من بسیار گران آمد. بعدا فهمیدم پسرم جای آنها را یافته و دینارها را برداشته و برده است! در نتیجه چیزی از آنها به دست من نرسید و همان طور شد که امام فرموده بود! (67)

9-شخصی بنام «حلبی » می گوید: در سامراء گرد آمده بودیم و منتظر خروج ابو محمد (امام عسکری-علیه السلام-) از خانه بودیم تا او را از نزدیک ببینیم. در این هنگام نامه ای از حضرت دریافت کردیم که در آن نوشته بود: «هشدار که هیچ کس بر من سلام نکند و کسی با دست، به سوی من اشاره نکند، در غیر این صورت جانتان به خطر خواهد افتاد! » در کنار من جوانی ایستاده بود، به او گفتم: از کجایی؟ گفت: از مدینه. گفتم: اینجا چه می کنی؟ گفت: درباره امامت «ابو محمد» -علیه السلام-اختلافی پیش آمده است، آمده ام تا او را ببینم و سخنی از او بشنوم یا نشانه ای ببینم تا دلم آرام گیرد، من از نوادگان «ابوذر غفاری » (68) هستم. در این هنگام امام حسن-علیه السلام-همراه خادمش بیرون آمد. وقتی که روبروی ما رسید، به جوانی که در کنار من بود، نگریست و فرمود: آیا تو غفاری هستی؟ جوان پاسخ داد: آری. امام فرمود: مادرت «حمدویه » چه می کند؟ جوان پاسخ داد: خوب است. امام پس از این سخنان کوتاه از کنار ما گذشت. رو به جوان کردم و گفتم: آیا او را قبلا دیده بودی؟ پاسخ داد: خیر. گفتم: آیا همین تو را کافی است؟ گفت: کمتر از این نیز کافی بود! (69)

10-جعفر بن محمد می گوید: امام عسکری-علیه السلام-در راه حرکت می کرد و ما در رکاب او بودیم. من آرزو داشتم که دارای فرزندی شوم، در دلم گفتم: ای ابا محمد (عسکری) آیا من صاحب فرزندی خواهم شد؟ در این هنگام امام نگاهی به من کرد و با سر اشاره کرد که: آری. در دلم گفتم: پسر خواهد شد؟ حضرت با سر اشاره کرد که: نه! چندی بعد خدا فرزند دختری به ما داد! (70)

11-علی بن محمد بن زیاد می گوید: نامه ای از طرف حضرت به من رسید که: خطری تو را تهدید می کند، از خانه خارج نشو. در آن روزها یک گرفتاری برای من پیش آمد که از آن وحشت کردم، نامه ای به امام نوشتم و پرسیدم که: این همان خطر است؟ امام در پاسخ نوشت: خطری که گفتیم از این بدتر خواهد بود. طولی نکشید بخاطر «جعفر بن محمود» تحت تعقیب قرار گرفتم، و از طرف حکومت برای دستگیرکننده من صد هزار درهم جایزه اعلام گردید! (71)
7-آماده سازی شیعیان برای دوران غیبت

از آنجا که غائب شدن امام و رهبر هر جمعیتی، یک حادثه غیر طبیعی و نامانوس است و باور کردن آن و نیز تحمل مشکلات ناشی از آن برای نوع مردم دشوار می باشد، پیامبر اسلام و امامان پیشین بتدریج مردم را با این موضوع آشنا ساخته و افکار را برای پذیرش آن آماده می کردند.

این تلاش در عصر امام هادی-علیه السلام-و امام عسکری-علیه السلام-که زمان غیبت نزدیک می شد، به صورت محسوستری به چشم می خورد. چنانکه در زندگانی امام هادی دیدیم، آن حضرت اقدامات خود را نوعا توسط نمایندگان انجام می داد و کمتر شخصا با افراد تماس می گرفت.

این معنا در زمان امام عسکری-علیه السلام-جلوه بیشتری یافت;زیرا امام از یک طرف، با وجود تاکید بر تولد حضرت مهدی-علیه السلام-او را تنها به شیعیان خاص و بسیار نزدیک نشان می داد و از طرف دیگر تماس مستقیم شیعیان با خود آن حضرت روز بروز محدودتر و کمتر می شد، به طوری که حتی در خود شهر سامراء به مراجعات و مسائل شیعیان از طریق نامه یا توسط نمایندگان خویش پاسخ می داد و بدین ترتیب آنان را برای تحمل اوضاع و شرائط و تکالیف عصر غیبت و ارتباط غیر مستقیم با امام آماده می ساخت، و چنانکه خواهیم دید این همان روشی است که بعدا امام دوازدهم در زمان غیبت صغری در پیش گرفت و شیعیان را بتدریج برای دوران غیبت کبری آماده ساخت.

اشاره کردیم که گاهی برخی از شیعیان خاص، موفق به دیدار حضرت مهدی-علیه السلام-می شدند، اینک در اینجا به عنوان نمونه یک مورد از این دیدارها را می آوریم:
پیشگویی غیبت مهدی (عج)

«احمد بن اسحاق »، یکی از یاران خاص و گرانقدر امام عسکری-علیه السلام-، می گوید: به حضور امام عسکری-علیه السلام-رسیدم می خواستم درباره امام بعد از او بپرسم، حضرت پیش از سؤال من فرمود:

ای «احمد بن اسحاق » ! خداوند از زمانی که آدم را آفریده تا روز رستاخیز، هرگز زمین را از «حجت » خالی نگذاشته و نمی گذارد. خداوند از برکت وجود «حجت » خود در زمین، بلا را از مردم جهان دفع می کند و باران می فرستد و برکات نهفته در دل زمین را آشکار می سازد.

عرض کردم: پیشوا و امام بعد از شما کیست؟ حضرت بسرعت برخاست و به اطاق دیگر رفت و طولی نکشید که برگشت، در حالی که پسر بچه ای را که حدود سه سال داشت و رخسارش همچون ماه شب چهارده می درخشید به دوش گرفته بود.

فرمود: «احمد بن اسحاق » ! اگر پیش خدا و امامان محترم نبودی، این پسرم را به تو نشان نمی دادم، او همنام و هم کنیه رسول خداست، زمین را پر از عدل و داد می کند چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد. او در میان این امت (از نظر طول غیبت) همچون «خضر» و «ذوالقرنین » است، او غیبتی خواهد داشت که (در اثر طولانی بودن آن) بسیاری به شک خواهند افتاد و تنها کسانی که خداوند آنان را در اعتقاد به امامت او ثابت نگه داشته و توفیق دعا جهت تعجیل قیام و ظهور او می بخشد، از گمراهی نجات می یابند... (72)

پی نوشتها:

1) علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، ص 197-ابن شهراشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 422-کلینی، اصول کافی، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 503-شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتی، ص 338-طبرسی، اعلام الوری، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 376-فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ط 1، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1406 ه. ق، ص 274-سید محسن امین، اعیان الشیعة، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1403 ه. ق، ج 2، ص 43.

2) ابن شهر اشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 434-محمد بن جریر طبری، دلائل الامامة، ط 3، قم، منشورات الرضی، 1363 ه. ش، ص 226-مجلسی، بحار الانوار، ط 2، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه. ق، ج 50، ص 251. البته، بر رغم نیت پلید خلیفه، هر بار امام رفت و آمد می کرد، هزاران نفر جمعیت مشتاق، در مسیر حرکت امام اجتماع می کردند، و آن چنان غلغله شادی به راه افکنده و ابراز احساسات می کردند که از کثرت جمعیت، راهها بند می آمد و عبور و مرور قطع می شد، و به محض آنکه حضرت را مشاهده می کردند سر و صدا خاموش می شد و برای حضرت راه باز می کردند، و پس از عبور امام، وضع به حال طبیعی بر می گشت (ر. ک به: سه ماخذ یاد شده و نیز غیبة شیخ طوسی، تهران، مکتبة نینوی الحدیثة، ص 29) .

3) در اینجا ممکن است این سؤال پیش آید که با وجود ضعف و تزلزل دستگاه خلافت، و تسلط ترکان و موالی بر امور مملکت، چگونه فشار و اختناق در مورد امام به همان شدت ادامه داشت؟

در پاسخ باید گفت: اگر نگرانی از ناحیه قدرت معنوی امام، منحصر به شخص خلیفه یا اطرافیان او بود، کار سهل بود و امام می توانست از راههای گوناگون، به فعالیت سری بپردازد، ولی این بیم و نگرانی بر یک طیف وسیع سیاسی سایه افکنده بود که خلیفه هم جزئی از آن بود، و این طیف بقیه سردمداران و همه کسانی را نیز که به نحوی با حکومت، منافع مشترک داشتند، شامل می شد، به همین جهت مخالفت و اعمال فشار و محدودیت در مورد امام، ویژگی اصلی خط حاکم بر کشور محسوب می شد و حتی با قتل خلیفه ای، و جایگزینی خلیفه ای دیگر تغییر نمی یافت!

4) مجلسی، بحار الانوار، ج 50، ص 311.

5) مجلسی، همان ماخذ، ص 313.

6) شیخ طوسی، کتاب الغیبة، تهران، مکتبة نینوی الحدیثة، ص 134.

7) ابو هاشم جعفری از نسل جعفر طیار (سمعانی، الانساب، ج 1، ص 67) و اهل بغداد بود و از چهره های بسیار درخشان و گرانمایه شیعه و از یاران بسیار صمیمی امام جواد و امام هادی و امام عسکری-علیهم السلام-به شمار می رفت و نزد آنان مقام و منزلت والایی داشت (محمد تقی شوشتری، قاموس الرجال، ج 4، ص 255-258) او که مردی آزاده و شجاع و بی باک بود، در سال 252 ه در بغداد باز داشت، و به زندان سامراء منتقل گردید (خطیب، تاریخ بغداد، ج 8، ص 369-سمعانی، الانساب، ج 2، ص 67) .

به گفته شیخ طوسی، زندانی شدن او و همراهانش، با قتل «عبد الله بن محمد عباسی » مرتبط بوده است (الغیبة، تهران، مکتبة نینوی الحدیثة، ص 136) . طبرسی می گوید: او در سال 258 ه. ق با امام عسکری و گروهی از علویان در زندان بوده است (اعلام الوری، ص 373) . خطیب بغدادی و سمعانی، در گذشت او را در سال 251 نوشته اند.

8) ابن صباغ مالکی، الفصول المهمة، ط قدیم، ص 304-شبلنجی، نور الابصار، قاهره، مکتبة المشهد الحسینی، ص 166-علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، ص 222-طبرسی، اعلام الوری، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 373-ابن شهر اشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 437.

9) ابن شهر آشوب، همان کتاب، ج 4، ص 433.

10) مجلسی، بحار الانوار، ط 2، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه. ق، ج 50، ص 269.

11) مسعودی، اثبات الوصیة، الطبعة الرابعة، نجف، المکتبة الحیدریة، ص 243.

12) علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ص 216.

13) شریف القرشی، باقر، حیاة الامام الحسن العسکری، بیروت، دار الکتاب الاسلامی، 1409 ه. ق، ص 181.

14) رجال، ط 1، نجف، المکتبة الحیدریة، 1381 ه. ق، ص 427 به بعد.

15) فیلسوفی که چنین کتابی نوشته بوده، پسر اسحاق کندی بنام «یعقوب » بوده است و نه خود اسحاق، و بنا به نوشته «محمد لطفی جمعه » ، «اسحاق » حاکم کوفه در زمان سه نفر از خلفای عباسی یعنی مهدی و هادی و هارون بوده است (تاریخ فلاسفة الاسلام فی المشرق و المغرب، المکتبة العلمیة، ص 1) . گویا نام پدر و پسر با هم اشتباه شده و یا در موقع نقل و استنساخ، نام پسر از قلم افتاده است.

16) الان جئت بالحق و ما کان لیخرج مثل هذا الا من ذلک البیت.

17) این قضیه را ابن شهر اشوب در کتاب «مناقب » (ج 4، ص 424) از کتاب «التبدیل » نوشته ابو القاسم کوفی نقل کرده است. برخی از دانشمندان معاصر، در صحت این قضیه ابراز تردید نموده و نوشته اند: این قضیه نشان می دهد که کندی در یک بی ثباتی فکری به سر می برده و به اسلام عقیده نداشته است، و این موضوع گرچه امکان پذیر است، اما چون تنها در کتاب ابو القاسم کوفی آن هم به صورت مرسل (بدون سند) آمده و ابن شهراشوب نیز از او نقل کرده است، نمی توان برای اثبات چنین قضیه تاریخی به آن اکتفا کرد (محمد الصدر، تاریخ الغیبة الصغری، ص 196) .

اما با توجه به گوشه هایی از تفکر کندی که در کتب مربوط به تاریخ فلاسفه اسلامی آمده، چنین قضیه ای بعید به نظر نمی رسد. چنانکه «حنا الفاخوری » و «خلیل الجر» ضمن تحلیل مبانی فکری و فلسفی وی نوشته اند: «... اما گاه شود که میان تعلیمات فلسفه و آیات قرآن تناقضی مشهود شود، و این تناقض است که پاره ای را به مخالفت با فلسفه واداشته است. کندی حل این مشکل را در تاویل آیات یافته است. او می گوید: کلمات عربی را یک معنای حقیقی است و یک معنای مجازی، و بدین طریق متفکر می تواند از منطوق برخی آیات، معانی مجازی آنها را از راه تاویل دریابد... » (تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ترجمه عبد المحمد آیتی، تهران، چاپ دوم، کتاب زمان، 1358 ه. ش، ج 2، ص 380) .

18) شبلنجی، نور الابصار، قاهره، مکتبة المشهد الحسینی، ص 167. و نیز ر. ک به: ابن شهر اشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 425-علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، ص 219-ابن حجر الهیتمی، الصواعق المحرقة، قاهرة، مکتبة القاهرة، ص 207-ابن صباغ المالکی، الفصول المهمة، ط قدیم، ص 304-305.

19) طبسی، شیخ محمد جواد، حیاة الامام العسکری، ط 1، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1371 ه. ش، ص 223-226. و نیز ر. ک به: الشیخ محمد حسین المظفر، تاریخ الشیعة، قم، مکتبة بصیرتی، صفحات: 62، 78، 102.

20) ظاهرا مقصود، احمد بن اسحاق رازی، یکی از بزرگان شیعیان اهل ری، و یکی دیگر از نمایندگان امام عسکری است. (ر. ک به: حیاة الامام العسکری، شیخ محمد جواد طبسی، ص 332) .

21) طوسی، اختیار معرفة الرجال (معروف به رجال کشی) ، مشهد، دانشگاه مشهد، ص 575-580، حدیث 1088-مجلسی، بحار الانوار، ط 2، تهران، 1395 ه. ق، ج 50، ص 219-323. این نامه به اختصار در تحف العقول (ص 484) نیز آمده است.

22) طوسی، همان کتاب، ص 580، حدیث 1089.

23) طوسی، همان کتاب، ص 580، حدیث 1089.

24) نجاشی، فهرست اسماء مصنفی الشیعة، قم، مکتبة الداوری، ص 66-شیخ طوسی، الفهرست، مشهد، دانشکده الهیات و معارف اسلامی، 1351 ه. ش، ص 23.

25) طبسی، حیاة الامام العسکری، ص 333.

26) ج 50، ص 323.

27) دلائل الامامة، الطبعة الثالثة، قم، منشورات الرضی، 1363 ه. ش، ص 272.

28) طبرسی، الاحتجاج، نجف، المطبعة المرتضویة، 1350، ص 257.

29) شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتی، ص 351-طبرسی، اعلام الوری، الطبعة الثالثة، تهران، دار الکتب الاسلامیة، ص 445-تستری، شیخ محمد تقی، قاموس الرجال، الطبعة الثانیة، قم، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجامعة المدرسین، ج 1، ص 316-کلینی، اصول کافی، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 518.

30) طوسی، اختیار معرفة الرجال، مشهد، دانشکده الهیات و معارف اسلامی، 1348 ه. ش، ص 532، حدیث 1015-تستری، همان کتاب، ج 1، ص 315. عمری بعدها به وکالت از طرف حضرت صاحب الزمان-عج-منصوب گردید و ما به خواست خدا در بخش آینده پیرامون عظمت و فضیلت او سخن خواهیم گفت.

31) ابو الادیان علی بصری، در اواخر قرن سوم هجری در گذشته و کنیه او در اصل «ابو الحسن » بوده است، نامبرده به این جهت به ابو الادیان شهرت یافته بود که با پیروان تمام دینها مناظره می کرد و مخالفین را مجاب می نمود (مدرس تبریزی، محمد علی، ریحانة الادب، چاپ سوم، تهران، کتابفروشی خیام، 1347 ه. ش، ج 7، ص 570) . انتخاب ابو الادیان برای انجام این ماموریت، نشان می دهد که حضرت افراد ویژه ای را به این کار می گمارده است.

32) ابن شهر اشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 425-مجلسی، بحار الانوار، ج 50، ص 317-فیض کاشانی، معادن الحکمة فی مکاتیب الائمة، قم، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین، ط 2، 1409 ه. ق، ج 2، ص 265.

33) فیض کاشانی، همان کتاب، ص 264-مجلسی، همان کتاب، ص 317.

34) حسن بن علی بن شعبة، تحف العقول، ط 2، قم، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین، 1363 ه. ش، ص 486.

35) مجلسی، همان کتاب، ص 331.

36) عثمان بن سعید بعدها به افتخار نمایندگی امام دوازدهم در غیبت صغری نائل گردید و ما به خواست خدا در بخش نمایندگان امام دوازدهم شرح حال او را خواهیم نوشت.

37) شیخ طوسی، الغیبة، تهران، مکتبة نینوی الحدیثة، ص 214-حاج شیخ عباس قمی، سفینة البحار، تهران، کتابخانه سنائی، ج 2، ص 158.

38) ابن شهر اشوب، مناقب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 427.

39) درباره شخصیت و فضیلت ابوهاشم جعفری در چند صفحه پیش، توضیح دادیم.

40) شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتی، ص 343-ابن شهر اشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 439-مسعودی، اثبات الوصیة، نجف، المطبعة الحیدریة، 1373 ه. ق، ص 242-سید محسن امین، اعیان الشیعة، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1403 ه. ق، ج 1، ص 40-طبرسی، اعلام الوری، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 372-کلینی، اصول کافی، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 508.

41) ابن شهراشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 431-علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، ص 218.

42) ابن شهراشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 431-علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، ص 218.

43) علی بن جعفر از دوستداران صمیمی و یاران ویژه و بسیار مورد اعتماد امام هادی و امام عسکری-علیهما السلام-و از کارگزاران آن دو بزرگوار بوده است. او به جرم نمایندگی از طرف امام هادی، توسط متوکل عباسی مدتی زندانی گردید و پس از آزادی، به امر امام، به مکه رفت و در آنجا مقیم گردید. گویا او همچنان در مکه بوده که انفاق او را ابو طاهر دیده است. ر. ک به: شریف القرشی، باقر، حیاة الامام العسکری، دار الکتاب الاسلامی، ص 155-156-شیخ طوسی، ماخذ گذشته، ص 212-مامقانی، تنقیح المقال، تهران، انتشارات جهان، ج 2، ص 271-272-شیخ طوسی، اختیار معرفة الرجال (معروف به رجال کشی) ، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ه. ش، ص 523 و 607.

44) طوسی، الغیبة، تهران، مکتبة نینوی الحدیثة، ص 212. این روایت با مقداری تفاوت، در کتاب «مناقب » ابن شهر اشوب نیز نقل شده است، ولی به نظر نگارنده آنچه در غیبت شیخ طوسی نقل شده به صحت نزدیکتر است.

45) علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، ص 217.

46) علی بن عیسی، همان کتاب، ص 216.

47) طبرسی، احتجاج، نجف، المطبعة المرتضویة، 1350، ص 257.

48) شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتی، ص 351-طبرسی، اعلام الوری، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 445.

49) طبرسی، اعلام الوری، ص 448 و 449.

50) طبرسی، اعلام الوری، ص 448 و 449.

51) ابن شهراشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 435-علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، 211.

52) ابن شهر اشوب، همان کتاب، ج 4، ص 425-حاج شیخ عباس قمی، الانوار البهیة، مشهد، کتابفروشی جعفری، ص 161-تتمة المنتهی، چاپ دوم، تهران، کتابفروشی مرکزی، 1333 ه. ق، ص 299 با اندکی اختلاف در الفاظ.

با توجه به این که شهادت امام عسکری-علیه السلام-در سال 260 و در گذشت علی بن حسین بابویه در سال 329 یعنی 69 سال پس از شهادت حضرت عسکری رخ داده، برخی، نگارش چنین نامه ای را با عناوینی مانند: بزرگمرد و فقیه و مورد اعتماد من، از طرف امام به وی که در آن زمان جوانی بیست ساله بوده، بعید شمرده اند، مگر آنکه بگوییم: وی در عین جوانی از نظر فضیلت و شخصیت معنوی در چنان رتبه والایی قرار داشته که شایسته ذکر چنین القابی بوده است (تاریخ الغیبة الصغری، محمد صدر، الطبعة الاولی، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1392 ه. ق، ص 196) .

53) طبسی، شیخ محمد جواد، حیاة الامام العسکری، الطبعة الاولی، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1413 ه. ق، ص 121.

54) طبسی، همان کتاب، ص 217.

55) مسعودی، اثبات الوصیة، الطبعة الرابعة، نجف، المطبعة الحیدریة، 1374 ه. ق، ص 234.

56) مسعودی، همان کتاب، ص 246.

57) مسعودی، همان کتاب، ص 238.

58) حسن بن علی بن شعبة، تحف العقول، الطبعة الثانیة، 1363 ه. ش، قم، مؤسسة النشر الاسلامی (التابعة) لجماعة المدرسین بقم المشرفة، ص 487.

59) طبرسی، اعلام الوری، الطبعة الثالثة، دار الکتب الاسلامیة ص 375.

60) علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، ص 207-مجلسی، بحار الانوار، ط 2، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه. ق، ج 50، ص 298.

61) شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتی، ص 340-ابن شهر اشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 436-مجلسی، همان کتاب، ص 277-کلینی، اصول کافی، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 506.

62) علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ص 214-شبلنجی، نور الابصار، قاهره، مکتبة المشهد الحسینی، ص 168-ابن صباغ مالکی، الفصول المهمة، ط قدیم، ص 303.

63) طبرسی، اعلام الوری، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 372-ابن شهر اشوب، همان کتاب، ص 432-مسعودی، اثبات الوصیة، نجف، المطبعة الحیدریة، 1374 ه. ق، ص 241.

64) طبرسی، اعلام الوری، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 375-مسعودی، همان کتاب، ص 242-کلینی، اصول کافی، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 510-شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتی، ص 344-علی بن عیسی الاربلی، همان کتاب، ج 3، ص 204.

65) مسعودی، همان کتاب، ص 241.

66) ابن شهر اشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 440.

67) ابن صباغ مالکی، الفصول المهمة، ط قدیم، ص 303-ابن شهر اشوب، همان کتاب، ص 432-شبلنجی، نور الابصار، قاهره، مکتبة المشهد الحسینی، ص 167 (با اندکی تفاوت) .

68) غفار نام قبیله ابوذر بود.

69) مجلسی، بحار الانوار، ط 2، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه. ق، ج 50، ص 269.

70) طبسی، شیخ محمد جواد، حیاة الامام العسکری، ط 1، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1371 ه. ش، ص 136، به نقل از کتاب الهدایة الکبری تالیف حسین بن حمدان حضینی، ص 386.

71) علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، ج 3، ص 207-مجلسی، بحار الانوار، ج 50، ص 297.

72) صدوق، کمال الدین، قم، مؤسسة النشر الاسلامی (التابعة) لجماعة المدرسین، 1405 ه. ق، ج 2، ص 384 (باب 38) .
سیره پیشوایان، پیشوایی، مهدی؛



زندگي سياسي ائمه ي معصومين عليهم السلام - 5
سه شنبه ، 26 مهر 1390 ، 07:40
مقالات
-
- - زندگی سیاسی ائمه (ع)


برداشت خلفا از کارهاي ائمه عليهم السلام
يکي برداشت خلفا از ادعاها و کارهاي ائمه است. شما مي بينيد که از زمان عبدالملک تا زمان متوکل، هميشه يک نوع برداشت از زندگي ائمه بوده است. اين را بايد دنبال کرد؛ نمي شود سهل انگاري کرد. چرا اين ها از زندگي ائمه اين گونه برداشت مي کردند؟ «خليفتان يجبي عليهما الخراج»(1) - مثلاً نسبت به موسي ابن جعفر - يا «هذا عليٌ ابنه قد قعد و ادعي الامر لنفسه»(2) - مثلاً درباره ي امام علي ابن موسي، و درباره ي ائمه ي ديگر - اين داعيه اي که خلفا و دوستان خلفا از زندگي ائمه برداشت مي کردند، قابل توجه است.
اصرار خلفا بر انتساب ولايت به خود
يکي از آن نقاط مهم است - که رواياتي را بنده اين جا ذکر کردم - اصرار خلفا، به خصوص خلفاي بني عباس بر اين که امامت را به خودشان نسبت بدهند.
آخرین بروز رسانی مطلب در سه شنبه ، 27 دی 1390 ، 08:59
ادامه
زندگي سياسي ائمه ي معصومين عليهم السلام - 4
سه شنبه ، 26 مهر 1390 ، 06:58
مقالات
-
- - زندگی سیاسی ائمه (ع)


خصوصيات دوره دوم مبارزات ائمه عليهم السلام
اين نشان مي دهد آن کسي که خراسان رفته، از پيش خود هم نرفته، خلاف رضاي امام هم نبوده، بلکه امام هم قضيه را دنبال مي کردند. اين، مربوط به دوران امام صادق عليه السلام است؛ که البته اين دوران خيلي پرشورتر است، تا وقتي که منصور سرکار مي آيد. البته وقتي منصور سرکار مي آيد، وضع سخت مي شود، و زندگي حضرت بر مي گردد به حالا، لااقل دوران زندگي امام باقر، اختناق حاکم مي شود، همان وقتي که حضرت را تبعيد مي کنند، بارها حضرت به حيره، به رميله، به کجا و کجا تبعيد شدند.
دفعات متعدد، منصور حضرت را خواست. يک بار گفت: «قتلني الله ان لم اقتلت». يک بار خطاب براي حاکم مدينه فرستاد که «ان احرق علي جعفر ابن محمد داره»، خانه اش را آتش بزن. که حضرت آمدند در ميان آتش ها و نمايش غريبي را نشان دادند- انا ابن اعراق الثّري - که خود اين، آن مخالفين را بيشتر منکوب کرد. برخورد بين منصور و حضرت صادق، برخورد بسيار سختي است.
بارها حضرت را تهديد کرد!
آخرین بروز رسانی مطلب در سه شنبه ، 27 دی 1390 ، 08:47
ادامه

زندگي سياسي ائمه ي معصومين عليهم السلام - 3

اوضاع سیاسی زمان امام هادی (ع)

 اوضاع سیاسی زمان امام هادی (ع) چگونه بود؟
دين - زندگی اجتماعی - سیاسی امامان علیهم السلام صحنه‌ تامل برانگیز احساس مسئولیت ائمه‌ علیهم السلام در جهت حفظ دین و توسعه‌ آگاهی و شعور است.


پایبندی به اصول و مبانی دین در کنار توجه به اوضاع و احوال جامعه، سبب شده است تا مطالعه کنندگان تاریخ، مشترکات و تفاوت‌های قابل توجهی را در زندگانی آنان شاهد باشند.

پس از شهادت حضرت رضا (علیه السلام)، رویکرد عباسیان نسبت به ائمه در ظاهر نیز روی به تندی و شدت گذاشت. امام جواد (علیه السلام)، به بغداد فراخوانده شد و مأمون به رغم اکراه امام جواد (علیه‌السلام)، با هدف کنترل هر چه بیشتر امام و نیز بازسازی چهره‌ خود در جامعه به عنوان قاتل حضرت رضا (علیه السلام)، دخترش را به عقد امام جواد علیه السلام درآورد و بدین ترتیب شبکه‌ جاسوسی خود را تا عمق خانه‌ امام نفوذ داد.

به گواهی تاریخ، امام هادی (علیه السلام)، با زیرکی و دقت نظر الهی خود نه تنها توانست از کمند حیله‌ها در امان بماند، بلکه با سکونت در سامرا، علاوه بر خنثی کردن تبلیغات اطرافیان خلیفه و نیز با گرفتن فرصت هرگونه بهانه‌جویی از شخص خلیفه، توانست در ادامه‌ فعالیت‌های امام جواد (علیه السلام)، شبکه‌ ارتباطی وکالت را بیش از گذشته سامان‌دهی، تثبیت و تقویت کند و از طریق بسط تشیع به شیوه‌ مکاتبه‌ای، موجبات آشنایی شیعیان را با شرایطی آتی، خصوصاً شرایط غیبت امام معصوم، فراهم آورد.در زمان امام هادی (علیه السلام)، اوضاع بغرنج‌تر شده بود. حکومتیان که دیگر نظیر گذشته تنها از نژاد عرب نبودند، بر اساس تیره و نژاد به گروه‌های قدرت‌طلب درون دولت عباسی تجزیه شده بودند. آشکارترین اثر این اتفاق، زوال هیبت و عظمت مقام خلافت بود. چنانکه موضوع کشمکش بردگان، ترکان و اعراب در درون حکومت عباسی کاملا روشن شده بود. هم‌زمانی و مقارنت دوره‌ کوتاه امامت حضرت هادی (علیه‌السلام)، با زمان خلافت شش خلیفه از خلفای عباسی، موید تزلزل مقام خلافت و جنگ قدرت درون حاکمیت است. همچنین خوش‌گذرانی و هوسرانی درباریان در این دوره، شدتی بیش از پیش یافت و بالطبع دو نکته‌ مزبور، ظلم و خودکامگی گسترش یافت و موجبات نارضایتی بیشتر مردم فراهم آمد.

از میان این شش تن، متوکل شخصیتی ویژه و استثنایی است. هوش و سیاستش، قساوت و شدت عملش، بی‌بندباری و شهوت‌رانی‌اش در کنار نفرت و کینه‌اش از حضرت علی (علیه السلام) دوره‌ خلافت او را نه تنها در میان شش خلیفه‌ معاصر امام، بلکه در تمام دوران خلافت عباسیان و حتی امویان، به دوره‌ای حساس تبدیل کرده است. مهمترین نمونه‌های دشمنی متوکل با اهل بیت عبارت است از:

1- نفرت از حضرت علی (علیه السلام) و تلاش برای تخریب شهرت و شخصیت او با فعالیت‌های تخریبی نظیر برگزاری نمایش‌های مضحک در دربار که حتی با عکس العمل منتصر، فرزندش، روبرو شد.


2- تخریب مرقد امام حسین (علیه السلام) و تبدیل آن به زمین کشاورزی، همراه با مجازات زایران آن امام مظلوم و احداث پست‌های بازرسی جهت ممانعت از رسیدن زوار به مرقد شریف .

در زمان امام هادی (علیه السلام)، اوضاع بغرنج‌تر شده بود. حکومتیان که دیگر نظیر گذشته تنها از نژاد عرب نبودند، بر اساس تیره و نژاد به گروه‌های قدرت‌طلب درون دولت عباسی تجزیه شده بودند. آشکارترین اثر این اتفاق، زوال هیبت و عظمت مقام خلافت بود.3- محاصره‌ اقتصادی علویان و محبان اهل بیت، آنچنان که موجبات نابودی آنان فراهم شود.

4- تلاش برای ایجاد یک جایگزین ضعیف برای رهبری شیعیان از طریق حمایت از موسی، برادر امام هادی (علیه السلام)، تا ضمن انحراف جریان امامت، فردی دست‌نشانده به رهبری مخالفان گمارده شود.

5- فراخوانی امام هادی (علیه السلام)، به سامرا و اسکان ایشان در این شهر که ماهیتاً شهری نظامی و محل سکونت سپاهیان و لشگریان متوکل بود.

اما به گواهی تاریخ امام هادی (علیه السلام)، با زیرکی و دقت نظر الهی خود نه تنها توانست از کمند حیله‌ها در امان بماند، بلکه با سکونت در سامرا، علاوه بر خنثی کردن تبلیغات اطرافیان خلیفه و نیز با گرفتن فرصت هرگونه بهانه‌جویی از شخص خلیفه، توانست در ادامه‌ فعالیت‌های امام جواد (علیه السلام)، شبکه‌ ارتباطی وکالت را بیش از گذشته سامان‌دهی، تثبیت و تقویت کند و از طریق بسط تشیع به شیوه‌ مکاتبه‌ای، موجبات آشنایی شیعیان را با شرایطی آتی، خصوصاً شرایط غیبت امام معصوم، فراهم آورد.

هم‌زمانی و مقارنت دوره‌ کوتاه امامت حضرت هادی (علیه‌السلام)، با زمان خلافت شش خلیفه از خلفای عباسی، موید تزلزل مقام خلافت و جنگ قدرت درون حاکمیت است.ایشان همچنین با حضور در مناظرات علمی که نوعاً در دربار عباسی برگزار می‌شد، توانست از حوزه‌های مختلف اندیشه‌ اسلامی، نظیر فقه و اعتقادات پاسداری نماید و با پاسخگویی به مسائل، از بروز و گسترش هر چه بیشتر انحراف در میان عامه‌ مسلمین جلوگیری کند.

از درخشان‌ترین فراز‌های زندگی امامهادی علیه السلام، می‌توان به مبارزه‌ سخت و قاطع ایشان با غُلات(1) اشاره کرد. مبارزه‌ امام با غُلات و سران آنان، از آنچنان اهمیتی برخوردار است که می‌توان آن را در ردیف مبازره‌ حضرت علی (علیه السلام) با خوارج ارزیابی کرد. مبارزه‌ای که به کور شدن چشم فتنه انجامید و تنها از یک امام معصوم بر‌می‌آمد.

پی‌نوشت‌:

1- غُلات عده‌ای از افراد سودجو و منحرف بودند که وقتی اقبال مردم به امامان را دیدند، از محصور بودن ائمه در شهرهای نظامی نظیر سامرا سوء استفاده کردند و با ادعای اعتقاد به خدایی و یا نبوت امامان، در شهرها و بلاد اسلامی، خود را نمایندگان و جانشینان آنان معرفی ‌کرده، خواستار ریاست بر مردم شدند و چشم طمع به اموال مردم و وجوهات شرعی دوختند. شدت عمل ائمه در برخورد با این گروه کم‌نظیر است.

منبع: پایگاه اسلامی شیعی رشد با تصرف .

/6262

کلیدواژه ها: دین - شیعه - مدینه منوره

اوضاع سیاسی اجتماعی عصر امام صادق(ع)

اوضاع سیاسی اجتماعی عصر امام صادق(ع)

اوضاع سياسى، اجتماعى، فرهنگى عصر امام
در ميان امامان، عصر امام صادق (ع) منحصر به فرد بوده و شرائط اجتماعى و فرهنگى عصر آن حضرت در زمان هيچ يك از امامان وجود نداشته است، زيرا آن دوره از نظر سياسى، دوره ضعف و تزلزل حكومت بنى اميه و فزونى قدرت بنى عباس بود و اين دو گروه مدتى در حال كشمكش و مبارزه با يكديگر بودند. از زمان هشام بن عبدالملك تبليغات و مبارزات سياسى عباسيان آغاز گرديد، و در سال 129 وارد مرحله مبارزه مسلحانه و عمليات نظامى گرديد و سرانجام در سال 132 به پيروزى رسيد
از آن‏جا كه بنى اميه در اين مدت گرفتار مشكلات سياسى فراوان بودند، لذا فرصت ايجاد فشار و اختناق نسبت به امام و شيعيان را (مثل زمان امام سجاد) نداشتند.عباسيان نيز چون پيش از دستيابى به قدرت در پوشش شعار طرفدارى از خاندان پيامبر و گرفتن انتقام خون آنان عمل مى‏كردند، فشارى از طرف آنان مطرح نبود. از اينرو اين دوران، دوران آرامش و آزادى نسبى امام صادق (ع) و شيعيان، و فرصت بسيار خوبى براى فعاليت علمى و فرهنگى آنان به شمار مى‏رفت

شرائط خاص فرهنگى
از نظر فكرى و فرهنگى نيز عصر امام صادق (ع) عصر جنبش فكرى و فرهنگى بود. در آن زمان شور و شوق علمى بى سابقه‏اى در جامعه اسلامى به وجود آمده بود و علوم مختلفى اعم از علوم اسلامى همچون: علم قرائت قرآن، علم تفسير، علم حديث، علم فقه، علم كلام، يا علوم بشرى مانند: طب، فلسفه، نجوم، رياضيات و $ پديد آمده بود، به طورى كه هر كس يك متاع فكرى داشت به بازار علم و دانش عرضه مى‏كرد. بنابراين تشنگى علمى عجيبى به وجود آمده بود كه لازم بود امام به آن پاسخ گويد
عواملى را كه موجب پيدايش اين جنبش علمى شده بود مى‏توان بدين نحو خلاصه كرد:
1- آزادى و حريب فكر و عقيده در اسلام. البته عباسيان نيز در اين آزادى فكرى بى تاثير نبود؛ اما ريشه اين آزادى در تعليمات اسلام بود، به طورى كه اگر هم عباسيان مى‏خواستند از آن جلوگيرى كنند، نمى‏توانستند.
2- محيط آن روز اسلامى يك محيط كاملاً مذهبى بود و مردم تحت تاثير انگيزه‏هاى مذهبى بودند. تشويقهاى پيامبر اسلام به كسب علم، و تشويقها و دعوتهاى قرآن به علم و تعليم و تفكر و تعقل، عامل اساسى اين نهضت و شور و شوق بود
3- اقوام و مللى كه اسلام را پذيرفته بودند نوعاً داراى سابقه فكرى و علمى بودند و بعضاً همچون نژاد ايرانى (كه از همه سابقه‏اى درخشانتر داشت)و مصرى و سورى،از مردمان مراكز تمدن آن روز به شمار مى‏رفتند.اين افراد به منظور درك عميق تعليمات اسلامى،به تحقيق و جستسجو و تبادل نظر مى‏پرداختند.
4-تسامح دينى يا همزيستى مسالمت‏آميز با غير مسلمانان مخصوصاً همزيستى با اهل‏كتاب.مسلمانان،اهل را تحمل مى‏كردند و اين را برخلاف اصول دينى خود نمى‏دانستند. در آن زمان اهل كتاب، مردمى دانشمند و مطلع بودند. مسلمانان با آنان برخورد علمى داشتند و اين خود بحث و بررسى و مناظره را به دنبال داشت

برخورد فرق و مذاهب
عصر امام صادق (ع) عصر برخورد انديشه‏ها و پيدايش فرق و مذاهب مختلف نيز بود. در اثر برخورد مسلمين با عقايد و آراى اهل كتاب و نيز دانشمند يونان، شبهات و اشكالات گوناگونى پديد آمده بود.در آن زمان فرقه هايى همچون: معتزله، جبريه، مرجئه، غلات، زنادقه، مشبه، متصوفه، مجسمه، تناسخيه و امثال اينها پديد آمده بودند كه هر كدام عقايد خود را ترويج مى‏كردند.
از اين گذشته در زمينه هر يك از علوم اسلامى نيز در ميان دانشمندان آن علم اختلاف نظر پديد مى‏آمد، مثلا در علم قرائت قران، تفسير، حديث، فقه، و علم كلام بحثها و مناقشات داغى در مى‏گرفت و هر كس به نحوى نظر مى‏داد و از عقيده‏اى طرفدارى مى‏كرد.

دانشگاه بزرگ جعفرى
امام صادق (ع) با توجه به فرصت مناسب سياسى كه به وجود آمده بود، و با ملاحظه نياز شديد جامعه و آمادگى زمينه اجتماعى، دنباله نهضت علمى و فرهنگى پدرش امام باقر (ع) را گرفت و حوزه وسيع علمى و دانشگاه بزرگى به وجود اورد و در رشته‏هاى مختلف علوم عقلى و نقلى آن روز، شاگردان بزرگ و برجسته‏اى همچون: هشام بن حكم، محمد بن مسلم، ابان بن تغلب، هشام بن سالم، مومن طاق، مفضل بن عمر، جابر بن حيان و تربيت كرد كه تعداد آنها را بالغ بر چهار هزار نفر نوشته‏اند .
هر يك از اين شاگردان شخصيتهاى بزرگ علمى و چهره‏هاى درخشانى بودند كه خدمات بزرگى انجام دادند. گروهى از آنان داراى آثار علمى و شاگردان متعددى بودند. به عنوان نمونه «هشام بن حكم» سى و يك جلد كتاب نوشته و «جابر بن حيان» نيز بيش از دويست جلددر زمينه علوم گوناگون بخصوص رشته‏هاى عقلى و طبيعى و شيمى (كه آن روز كيميا ناميده مى‏شد) تصنيف كرده بود كه به همين خاطر، به عنوان پدر علم شيمى مشهور شده است. كتابهاى جابر بن حيان به زبانهاى گوناگون اروپايى در قرون وسطى ترجمه گرديد و نويسندگا تاريخ علوم همگى از او به عظمت ياد مى‏كنند

وسعت دانشگاه جعفری
امام صادق (ع) با تمام جريانهاى فكرى و عقيدتى آن روز برخورد كرد و موضع اسلام و تشيع را در برابر آنها روشن ساخته برترى بينش اسلام را ثابت نمود.
شاگردان دانشگاه امام صادق (ع) منحصر به شيعيان نبود، بلكه از پيروان سنت و جماعت نيز از مكتب آن حضرت برخوردار مى‏شدند. پيشوايان مشهور اهل سنت، بلاواسطه يا با واسطه، شاگرد امام بوده‏اند.
در راس اين پيشوايان، «ابوحنيفه» قرار دارد كه دو سال شاگرد امام بوده است. او اين دو سال را پايه علوم و دانش خود معرفى مى‏كند و مى‏گويد:«لولا السنتان لهلك نعمان»: اگر آن دو سال نبود، «نعمان»: «نعمان» هلاك مى‏شد.
شاگردان امام از نقاط مختلف همچون كوفه، بصره، واسط، حجاز و امثال اينها و نيز از قبائل گوناگون مانند: بنى اسد، مخارق، طى، سليم، غطفان، ازد، خزاعه، خثعم، مخزوم، بنى ضبه، قريش بويژه بنى حارث بن عبدالمطلب و بنى الحسن بودند كه به مكتب ان حضرت مى‏پيوستند.
در وسعت دانشگاه امام همين قدر بس كه «حسن بن على بن زياد وشأ» كه از شاگردان امام رضا (ع) و از محدثان بزرگ بوده (طبعاً سالها پس از امام صادق (ع) زندگى مى‏كرده)، مى‏گفت: در مسجد كوفه نهصد نفر استاد حديث مشاهده كردم كه همگى از جعفر بن محمد حديث نقل مى‏كردند.
به گفته «ابن حجر عسقلانى» فقها و محدثانى همچون شعبه، سفيان ثورى، سفيان بن عيينه، مالك، ابن جريح، ابوحنيفه، پسروى موسى، و هيب بن خالد، قطان، ابوعاصم، و گروه انبوه ديگر، از آن حضرت حديث نقل كرده‏اند.
«يافعى» مى‏نويسد: او سخنان نفيسى در علم توحيد و رشته‏هاى ديگر دارد. شاگرد او «جابرين حيان»، كتابى شامل هزار ورق كه پانصد رساله را در بر داشت، تأليف كرد. امام صادق (ع) هر يك از شاگردان خود را در رشته‏اى كه با ذوق و قريحه او سازگار بود، تشويق و تعليم مى‏نمود و در نتيجه، هر كدام از آنها در يك يا دو رشته از علوم مانند: حديث، تفسير، علم كلام، و امثال اينها تخصص پيدا مى‏كردند.
گاهى امام، دانشمندانى را كه براى بحث و مناظره مراجعه مى‏كردند، راهنمايى مى‏كرد تا با يكى از شاگردان كه در آن رشته تخصص داشت، مناظره كنند.
«هشام بن سالم» مى‏گويد: روزى با گروهى از ياران امام صادق (ع) در محضر آن حضرت نشسته بوديم. يك نفر مرد شامى اجازه ورود خواست و پس از كسب اجازه، وارد شد. امام فرمود: بنشين. آنگاه پرسيد: چه مى‏خواهى؟
مرد شامى گفت: شنيده‏ام شما به تمام سوالات و مشكلات مردم پاسخ مى‏گوييد، آمده‏ام با شما بحث و مناظره بكنم!
امام فرمود:
- در چه موضوعى؟
شامى گفت:
- درباره كيفيت قرائت قرآن.
امام رو به «حمران» كرده فرمود:
- حمران جواب اين شخص با تو است!
مرد شامى:
- من مى‏خواهم با شما بحث كنم، نه با حمران!
- اگر حمران را محكوم كردى، مرا محكوم كرده‏اى!
مرد شامى ناگزير با حمران وارد بحث شد. هر چه شامى پرسيد، پاسخ قاطع و مستدلى از حمران شنيد، به طورى كه سرانجام از ادامه بحث فروماند و سخت ناراحت و خسته شد!
امام فرمود:
- (حمران را) چگونه ديدى؟
- راستى حمران خيلى زبر دست است، هر چه پرسيدم به نحو شايسته‏اى پاسخ داد!
شامى گفت: مى‏خواهم درباره لغت و ادبيات عرب با شما بحث كنم
امام رو به «ابان بن تغلب» كرد و فرمود: با او مناظره كن. ابان نيز راه هر گونه گريز را به روى او بست و وى را محكوم ساخت.
شامى گفت: مى‏خواهم درباره فقه با شما مناظره كنم!
امام به «زراره» فرمود: با او مناظره كن. زراره هم با او به بحث پرداخت و بسرعت او را به بن بست كشاند!
شامى گفت: مى‏خواهم درباره كلام با شما مناظره كنم. امام به «مومن طاق» دستور داد با او به مناظره بپردازد. طولى نكشيد كه شامى از مومن طاق نيز شكست خورد!
به همين ترتيب وقتى كه شامى درخواست مناظره درباره استطاعت (قدرت و توانايى انسان بر انجام يا ترك خير و شر)، توحيد و امامت نمود، امام به ترتيب به حمزه طيار، هشام بن سالم و هشام بن حكم دستور داد با وى به مناظره بپردازند و هر سه، با دلائل قاطع و منطق كوبنده، شامى را محكوم ساختند. با مشاهده اين صحنه هيجان‏انگيز، از خوشحالى خنده‏اى شيرين بر لبان امام نقش بست.

امام محمد باقر (ع)

حجت الاسلام عبّاس جعفری ـ دبیر شورای کتاب مجمع


امام پنجم


پنجمین امام شیعیان، حضرت امام محمّد باقر(ع) است که از سوی جد بزرگوارش پیامبر اکرم(ص) به «باقر العلوم» (شکافنده علوم و دانش‏ها) ملقّب گردید.


ولادت


ولادت حضرت را، نخسین روز ماه رجب سال 57 هجری ذکر کرده اند و عده ای از مورّخین در سوّم ماه صفر سال 58 هجری گفته اند.


پدر بزرگوارش «امام علی بن الحسین بن علی بن ابی‏طالب علیهم السلام» معروف به سجّاد(ع) و مادرش «فاطمه» معروف به امّ عبدالله (دختر امام حسن مجتبی علیه السلام) است که امام صادق(ع) درباره ایشان فرمود: "فاطمه، صدّیقه ای است که در میان فرزندان حسن بن علیّ (ع) بی نظیر است".


شاهد کربلا


امام باقر(ع) بیش از سه سال از عمر خویش را در حالی که کودکی خردسال بود در عصر جدّش امام حسین(ع ) گذراند و در آغاز زندگی خویش از نزدیک، حادثه خونین، اسفناک و تاریخی کربلا را شاهد بود.


یعقوبی نقل می کند که حضرت باقر(ع) فرمود: "هنگامی که جدّم حسین بن علیّ (ع) به شهادت رسید، من چهار ساله بودم و شهادت آن حضرت و آنچه که در آن روز بر ما گذشت را به یاد دارم... ".


امامت


امام باقر(ع) در خلال امامت پدر بزرگوارش حضرت زین العابدین(ع)، از شاخسار رسالت و امامت و علوم نبوی(ص) بهره ها برد و در دامن پاک خاندان وحی و امامت پرورش یافت تا در آینده، مسئولیت رهبری و هدایت جامعه اسلامی و بشری را به عهده گیرد.


جابر بن عبّدالله انصاری، صحابی گرانقدر رسول خدا(ص) می گوید:" پیامبر اسلام(ص) به من فرمود: تو آنقدر عمر می کنی تا یکی از فرزندان مرا از نسل حسین(ع) ملاقات خواهی کرد. او را « محمّد » می نامند، وی علم دین را کاملا مو شکافی می کند، هنگامی که او را دیدی سلام مرا به او برسان".


دانشمندان هم عصر آن حضرت، سخنان شگفت انگیزی از علوم و دانشهای امام(ع) را نقل کرده اند که در کتابهای حدیثی و تاریخی ضبط شده است.


وضیعت اجتماعی، سیاسی شیعه در دوران امام باقر(ع)


دوران امامت آن حضرت مصادف با ادامه فشارهای خلفای ستمگر بنی امیه مانند: ولید بن عبد الملک، سلیمان بن عبد الملک، عمر بن عبد العزیز،، یزید بن عبد الملک و هشام بن عبد الملک بود که تاریخ، برخورد جنایتکارانه آنها را با اهل بیت پیامبر(ص) و شیعیان ضبط نموده است . در آن دوران، عراق به عنوان مرکز اصلی شیعیان بود و همین مسئله باعث وحشت دستگاه اموی شده بود و لذا حاکمان اموی سعی می کردند از نزدیک شدن مردم عراق با حضرت باقر(ع) جلوگیری کنند. به زعم آنها، مردم عراق شیفته محمّد بن علیّ(علیهما السلام) بودند و او را امام می دانستند و از تماس ها ممانعت می کردند. لکن در مراحل مختلف از جمله مراسم حج و غیره، مردم مسلمان و بخصوص شیعیان عراق با حضرت باقر(علیه السلام) تماس برقرار نموده و دستور می گرفتند و یا سوالها و شبهات فقهی و غیره را با ایشان در میان می گذاشتند و پاسخ و راهنمائی می شنیدند.


مشکل مهم در آن زمان مسئاله غلات بود که مقدار آنها رو به فزونی گذاشته بود، آنان با سوء استفاده از روایات امام و نسبت دادن احادیث جعلی به حضرت می کوشیدند از حیثیت شیعی برخوردار شوند و با کشاندن شیعیان به جمع خود به اغراض سیاسی شان جامه عمل بپوشانند. به خصوص زمانی که امام باقر(ع) در مدینه تشریف داشتند. اما حضرت آنها را طرد می کردند و دستور می دادند که اصحاب و دوست داران ایشان نیز آنها را طرد نمایند. مثلا یفره بن سعید و بیان بن سمعان را که از رهبران غلات بودند توسط اصحاب امام باقر(ع) تکفیر شدند.


غلات سعی می کردند با وانمود کردن اطاعت ظاهری از امام باقر(ع)، خود را از عمل به وظائف اسلامی معاف دانسته ولی امام(ع) مکرر به لزوم عمل صالح تاکید می فرمودند و سعی در خنثی نمودن اندیشه غلات می کردند.


حضرت می فرمودند: "شیعیان ما اطاعت کنندگان خدا هستند".


همچنین می فرمودند" شیعیان ما اهل زهد و عبادت هستند، افرادی که شبانه روزی پنجاه و یک رکعت نماز بجای می آورند، شبها در حال عبادت و روزها، روزه دار و زکات اموال خود را می پردازند و به زیارت خانه خدا رفته و از محرّمات الهی اجتناب می کنند".


مسئله دیگر قابل ذکر این است که امام باقرعلیه السلام نسبت به مردم عراق و میزان پایداری و اطاعت آنها در راه و اهداف عالیه اسلامی اعتماد نداشتند، گرچه آنها بشدت اظهار علاقه می کردند اما به دلائلی که بعضی از آنها به سوابق تاریخی مردم کوفه و رفتار آنها با امام علیّ ، امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) بر می گردد، امّا امام باقر(ع)اعتماد نداشتند و در جواب یکی از شیعیان که گفت: اصحاب و یاران ما ( شما ) در کوفه جمعیتی زیاد هستند و شما را اطاعت می کنند، فرمودند: " آنها به خونهای خود بخیل تر هستند".


با توجه به این مسائل (کمی یاران و انصار واقعی و خالص) حضرت باقر علیه السلام مصلحت اسلام و حفظ آن را در رعایت تقیّه می دانستند و علی رغم فشاری که مردم عراق از حاکمان ستمگر و ظالم اموی متحمل می شدند قیام نفرمودند، و این مسئله باعث شد که تعداد زیادی در امامت ایشان تردید کردند ولذا انشعاباتی در میان آنها رخ داد و عده ای به امامت برادرش زید معتقد شدند. ولی امام باقر(ع) همواره شیعیان را به صبر و بردباری در برابر مشکلات و مقاومت و خویشتن داری توصیه می فرمودند.


روایت مفصّل و جالبی در تحلیل اوضاع سیاسی شیعه و فشار خلفا از آغاز دعوت پیامبر(ص)تا زمان امام باقر(ع) از ایشان نقل شده است که به جهت روشن شدن نظرات حضرت خلاصه ای از آنرا نقل می کنیم.


" ما اهل بیت[ع] از ستم قریش و صف بندی آنان در برابرمان چه ها کشیدیم و دوستان و شیعیان ما نیز از دست مردم چه ها دیدند. رسول خدا[ص] به هنگام ارتحال از دارفانی اعلان کردند، که ما (ائمه) نسبت به مردم از خودشان اولی تریم، ولی قریش پشت به پشت کردند تا این امر را از معدن و محور آن خارج ساختند و حق ما را تصاحب کردند. حکومت در میان قریش دست بدست گردید تا اینکه دو باره به ما اهل بیت(ع) بر گردانده شد، ولی مردم بیعت ما را شکستند و بر علیه ما تدارک جنگ دیدند، بطوری که امیرالمومنین علیّ بن ابی طالب[ع]، تا هنگامی که به شهادت رسید در فراز و نشیب حوادث قرار گرفته بود. سپس با فرزندش، حسن بن علیّ[ع] بیعت کردند ولی به او خیانت کردند ... پس از آن با حسین بن علیِّ[ع] با بیست هزار نفر بیعت نمودند ولی به او نیز خیانت ورزیدند... و پس از آن نیر دائما مورد تحقیر و ستم قرار گرفتیم و مورد قتل و تهدید واقع شدیم، منکران حق دروغ گویان در سراسر کشور اسلامی به جعل حدیث پرداختند و می خواستند ما را در میان مردم منفور سازند که این سیاست پس از شهادت حسن[ع] دنبال شد. چقدر دست و پای شیعیان را با اندک بهانه ای قطع کردند و کسانی که به دوستی ما معروف بودند راهی زندانها شدند و اموالشان به غارت رفت تا حجّاج بن یوسف روی کار آمد. او با انواع شکنجه ها عرصه را بر پیروان ما تنگ کرد تا جائی که اگر کسی را زندیق و کافر می نامیدند بهتر از آن بود که او را شیعه علیّ امیر المومنین(ع) بنامند! ... ."


اوضاع سیاسی در دوران حضرت امام محمد باقر(ع) نیز بهتر از آنچه که در زمان آباء و اجداد طاهرینش(ع) و شیعیان آنها پیش آمد نبود. برخی از مسائل دوران امامت آن حضرت، مقارن با حکومت ظالمانه هشام بی عبدالملک اموی بود . او مانند دیکر خلفای اموی شدیدا به مقام و منزلت حضرت باقر(ع) در بین مسلمانان رشک برده، در راه تصرف حکومت و کنار زدن امام(ع)،از هیچ جنایتی خود داری نمی کرد. عظمت علمی و معنوی امام باقر(ع)، چنان گیرا و جذّاب بود که حتی خلفای اموی و دشمنان را به کرنش و تعظیم وا می داشت. البته به غیر از عراق، در مکه و مدینه نیز شیعیان اندکی وجود داشتند که تعداد آنها نسبت به شیعیان عراق کمتر بود و در میان اصحاب و یاران حضرت تعداد 497 نفر از آنها در رجال طوسی نام برده شده اند که رابطه شان با امام(ع) قوی بوده و در کتب اهل سنت، اشخاص بسیار زیادی نام برده می شوند که از حضرت حدیت نقل کرده اند ولی جزو اصحاب ایشان به حساب نمی آیند. تعداد شیعیان اگر چه زیاد بود ولی چنانچه گذشت ، به منظور جنبش و قیام عمومی( که بتوان به پیروزی رسید و بر اساس اسلام و مسلمین ضربه ای وارد نشود) نمی شد به آنان اکتفا کرد و اوضاع سیاسی و مصلحت اسلام هم(که تشخیص آن با امام معصوم و حجت خدا در روی زمین است)، اجازه چنین حرکتی را نمی داد.


از میان اصحاب خاص ایشان چند نفر بیش از دیگران شهرت دارند و مقدار زیادی از احادث شیعه در جوامع حدیث از طریق آنها نقل شده است که می توان از زاره بن اعین ، برید بن معاویه ، ابان بن تغلب، ابو بصیر، هشام بن سالم، محمّد بن مسلم، کمیت اسدی،جابر بن یزید نام برد و بعضی از این افراد تا زمان امام صادق(ع) نیز زنده بودند و از آن حضرت نیز احادیث زیادی روایت کرده‏اند و وظایف مهمی را در عصر امام صادق(ع) انجام داده اند . مثلا محمّد بن مسلم می گوید: از امام باقر(ع) سی هزار حدیث و از امام صادق(ع) شانزده هزار حدیث سوال کردم و جواب آنها را برای من فرمودند.


امام صادق(ع) فرمود:"احادیث پدرم را کسی جز زراره و ابو بصیر مرادی و محمّد بن مسلم و برید حفظ نکردند، اینها حافظان دین هستند و در دنیا و آخرت به سوی ما سبقت گرفته‏اند".


امام باقر(ع) و برخوردهای سیاسی


در دوره امام باقر(ع) زمینه های انقراض امویان و روی کار آمدن عباسیان و پدیدار شدن مشاجرات سیاسی و بر سر حکومت مسلمین و نزاعهای قومی هموار شده، بخصوص بعد از حادقه خونین کربلا که چهره ننگین بنی امیه را سیاه کرد و نفرت مردم از اعمال و کردار آنان زیاد شد و عده ای زیاد بسوی اهل بیت هدایت شدند و حقانیت آل علی ع بر آنها اشکار گردید. لکن مردم به جهات متعددی از جنگ و درگیری نظامی با حاکمان رو گردان شده و به تدریج به طرف معارف و علوم الهی گرایش پیدا کردند و توسط امام سجاد و امام باقر و امام صادق(علیهم السلام) به بهترین نحو هدایت شدند و هزاران حدیث از زبان آن بزرگوار در توضیح و تبیین معارف اسلامی و قرآنی و فقهی و تفسیری در دسترس مردم و دانشمندان قرار گرفت و لذا قیام با شمشیر در این زمان به علت شکست های سابق و خفقان فراوان و کمبود حماسه آفرینان ممکن نبود و نهایت تلاش امام باقر(ع)، صرف مبازره فرهنگی و تبیین وتدوین سنّت نبوی و اسلام ناب محمّدی صلّی الها علیه و آله شد و از انجا که وجود امام باقر(ع) با آن هدایتها و معنویات وجودی به ضرر حکومت بود و همواره بنی امیه از ال علی و اهل بیت پیامبر(ع) خوف داشتند، درصدد اذیت و آزار حضرت برمی آمدند ولکن ائمه معصومین(ع) هیچگاه از اهمیت تکلیف شورش و انقلاب بر علیه ظلم و ستم اموی غافل نبودند و بطور غیر مستقیم قیام های حق طلبانه شیمی را رهبری می کردند برای نمونه می توان از حرکت زید بن علیّ (برادر حضرت) نام برد. از امام باقر(ع) در روایاتی نقل شده است که قیام ایشان را تایید می کرده و فرمود:" خداوندا پشت مرا به زید محکم کن".


جناب زید(رض) پس از قیام خونین در سال 120 یا 122هجری(بنا به اختلاف نظر مورخین)، در زمان امامت امام جعفر صادق(ع) به شهادت رسید.


پیروان اهل بیت(ع) و مکتب شیعه اثی عشری معتقدند، ائمه معصومین(ع) پیشوایان راستین و حجتهای خدا در زمین هستند و هر کدام از آن بزرگواران، در زمان خود، طبق شرایط و اوضاع و امکانات و مصلحت اسلام و مسلمین و امر خداوند، کاری را که به صلاح اسلام و حفظ آن باشد انجام دادند و اثر همه آنها این بود که دین اسلام و زحمات چندین ساله پیامبر گرامی اسلام(ص) حفظ شده است و در آینده نیز خفظ خواهد شد.امروز پس از هزار و چندی سال اسلام در بین مردم مسلمان بعنوان دین جهانی، الگو و سرمشق انسانهاست و روز به روز بر پیروان آن افزوده خواهد شد تا روزی که به امر خدا مهدی موعود، حضرت بقیه الله الاعظم(عج) ظهور فرماید و انتقام تمام ظلم هایی که در حق ائمه(ع) شده بگیرد و حکومت جهانی اسلامی را در سراسر گیتی به اجرا در آورد، ان شاء الله.


حدیثی عبرت‏آموز


در پایان این نوشتار کوتاه ، توجه خوانندگان عزیز را به حدیثی ارزشمند پیرامون امامت و رهبری جامعه اسلامی جلب می کنم، باشد گه همه ما با شناخت و توسل به مقامات ائمه معصومین(ع) ، در پرتو عنایات و توجّهات ولی عصر(عج) بتوانیم شیعیانی خالص برای آنان بوده و در اجرای دستورات الهی و ترک محرّمات و اطاعت از رهبری ولیّ فقیه عادل و دوراندیش زمان، حضرت آیت الله العظمی خامنه ای "مد ظله" موفق باشیم، ان شاء الله.


امام باقر(ع) خطاب به محمّد بن مسلم می فرمابد:" ای محمّد بن مسلم، هر شخص از این امّت، بدون امامی آشکار و عادل و منصوب از جانب خدا، بمیرد، در حال کفر و نفاق مرده است. ای محمّد، سردمداران ظلم و ستم، پیروانشان از دین خدا منحرف شده و دیگران را به راه ضلالت می کشانند و کارهائی که انجام می دهند به خاکستری می‏ماند که در روز طوفانی، بادی شدید بر آن وزیده باشد و این جز گمراهی دور کننده از حق، چیزی دیگر نیست".

امام سجاد 4

زندگي سياسي ائمه ي معصومين عليهم السلام - 3

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

سه مسؤوليت امام سجاد عليه السلام
اين وضع امام سجاد عليه السلام است که در يک چنين زمينه ي قفري، آن حضرت مشغول کار خودشان مي شوند. حالا امام سجاد بايد چه کار بکند؟ سه مسؤوليت بر دوش امام سجاد است؛ اگر بخواهد آن هدف را تعقيب کند. اولاً بايد معارف دين را به مردم زمان خودش ياد بدهد.
ما اگر بخواهيم يک حکومت اسلامي به وجود بياوريم، امکان ندارد که بدون اين که مردم را با معارف ديني آشنا کرده باشيم، بتوانيم اميد داشته باشيم يک حکومت به وجود بياوريم. بنابراين، اول کار اين است که معارف ديني به مردم تعليم داده بشود.
کار دوم اين است که مسأله ي امامت - به خصوص - که مسأله ي مهجوري شده، و يا از ذهن ها بکلّي دور شده، يا براي مردم بد معنا شده است، دوباره در ذهن هاي مردم بازسازي بشود. امامت يعني چه؟ چه کسي بايد امام باشد؟ امام چه شرايطي دارد؟ اين هم يک کار ديگر است؛ چون بالاخره، جامعه امام داشت ديگر، عبدالملک امام بود. مردم اورا امام مي دانستند. پيشواي جامعه بود.

البته بعد در بحث امام عرض خواهم کرد، آن برداشتي که ما در طول اين چند قرن اخير- دو سه قرن اخير - در معناي امام داشتيم، به کلي با آن معنايي که براي امام در صدر اسلام وجود داشته، متفاوت است؛ هم موافقين، هم مخالفين، امام را به همان معنايي مي دانستند که ما امروز در دوران جمهوري اسلامي مي دانيم - امام امت، امام ملت، يعني حاکم دين و دنيا - برداشت ما از امام در طول اين دو سه قرن اخير، چيز ديگري بود.
برداشتمان اين بود که جامعه، يک نفر را دارد که از مردم ما ماليات مي گيرد، مردم را به جنگ مي برد، مردم را به صلح مي خواند، امور مردم را اداره مي کند، ادارات دولتي را درست مي کند، دولتي تشکيل مي دهد، قبض و بسط مي کند؛ آن، اسمش حاکم است. يک نفر ديگر هم در ان طرف، داريم، که او هم دين مردم را، اعتقاد مردم و قرائت نماز مردم را درست مي کند - هرچه همتش باشد - او هم اسمش عالم است. و امام در دوران خودش همان عالم است؛ که خليفه کار خودش را مي کرد، او هم دين مردم، يا اخلاق مردم را درست مي کرد!
برداشت ما از امام اين است؛ در حالي که در صدر اسلام، برداشت همه از امام غير از اين است. امام، يعني پيشواي جامعه؛ منتها پيشواي دين و دنيا. بني اميه هم همين ادعا را داشتند؛ بني العباس هم همين ادعا را داشتند. همان مخمورهاي غرق شده ي در لهو و لعب ها هم همين ادعاها را داشتند؛ آنها هم خودشان را امام مي دانستند! که حالا اگر ان شاء الله برسيم و وقت بشود، در اين زمينه صحبت خواهم کرد.
به هر حال، پس جامعه امام داشت؛ امامش عبدالملک بود. امام سجاد بايد براي مردم، معناي امامت، جهت و شرايط امامت را - آن چيزهايي که امام ناگزير از آنهاست، و آن چيزهايي که اگر نباشد، کسي نمي تواند امام باشد - تشريح و تبيين کند.
سوم اين که بگويد من امامم؛ يعني آن کسي که بايد در آن جا قرار بگيرد، منم! اين سه کار را بايد امام سجاد مي کرد.
بيشترين تلاش را امام سجاد، روي کار اول گذاشت. چون همان طور که گفتيم، زمينه اي بود که نوبت به مسأله ي «من امامم» نمي رسيد. بايد دين مردم درست مي شد، بايد اخلاق مردم درست مي شد، بايد مردم از اين غرقاب فساد بيرون مي آمدند، بايد دوباره جهت گيري معنوي- که لّبِ لبابِ دين و روح اصلي دين، همان جهت گيري معنوي است - در جامعه احيا مي شد.
لذا شما نگاه مي کنيد، مي بينيد که زندگي و کلمات امام سجاد، زهد است - همه اش زهد- «ان علامة الزاهدين في الدنيا الرّاغبين عنها. . . . »(1) تا آخر. شروع يک سخن مفصّل و طولاني اين گونه است، اگر چه در آن سخن هم يک مفاهيم و اشاره ي به آن اهداف کذايي- که ذکر کرديم- هست.
يا «او لاحرّ يدع هذه الّلماظه لاهلها [يعني الدنيا] فليس لانفسکم ثمن الّا الجنه فلا تبيعوها بغيرها» (2) کلمات امام سجاد، بيشترينش زهد است، بيشترينش معارف است؛ اما باز معارف را هم در لباس دعا. چون همان طور که گفتيم، اختناق در آن دوران و نامساعد بودن وضع، اجازه نمي داد که امام سجاد بخواهند با آن مردم بي پرده و صريح و روشن حرف بزنند؛ نه فقط دستگاه ها نمي گذاشتند، مردم هم نمي خواستند!
اصلاً آن جامعه، يک جامعه ي نالايق و تباه شده و ضايع شده اي بود، که بايد بازسازي مي شد. 34 سال، 35 سال - از سال 61 تا 95 - زندگي امام سجاد، اين طوري گذشته - البته هر چه گذشته، وضع بهتر شده است - لذا در دنباله ي همان حديث «ارتد الناس بعد الحسين» از امام صادق، دارد که «ثم ان الناس لحقوا و کثروا»(3) بعد مردم ملحق شدند؛ و ما مي بينيم که همين طور است. دوران امام باقر که مي رسد - که عرض خواهم کرد - وضع فرق کرد. اين، به خاطر زحمات 35 ساله ي امام سجاد بود.
در کلمات امام سجاد توجه به کادرسازي هم هست. در کتاب شريف تحف العقول، چند کلام طويل از امام سجاد نقل شده است - بنده متأسفانه وقت نکردم به کتاب هاي ديگر و نمونه هاي ديگري نگاه کنم اگر از اين کلمات از امام سجاد هست، پيدا کنم. گمان هم نمي کنم باشد، يا زياد باشد. کلمات کوتاه چرا، امّا کلمات بلند، مثل آن دو سه حديث مفصلي که از امام سجاد در تحف العقول نقل شده، ديگري فکر نمي کنم باشد - لحن و خطاب اين احاديث، نشان دهنده ي کاري است که امام سجاد مي کرد.
يکي از اينها معلوم است که خطاب به عامه ي مردم است؛ اوّلش «ايها الناس» است. با «ايها الناس» شروع مي شود. در اين خطاب، تذکر به معارف اسلامي است. حضرت در اين حديث مفصل مي فرمايند که وقتي انسان را در قبر مي گذارند، از ربّ او سؤال مي کنند، از پيغمبر او از دنياي او و از امام او سؤال مي کنند. اين يک لحن ملايم و رقيقي است که به درد عامه ي مردمي که در حيطه ي تبليغات امام سجاد قرار مي گرفتند، مي خورد؛ اما يک حديث ديگر هست که آن، جور ديگري شروع مي شود، و مضمون آن هم نشان مي دهد که مربوط به خواص است. اولش اين گونه شروع مي شود:
« کفانا الله و اياکم کيد الظالمين و بغي الحاسدين و بطش الجبارين [ايّها المؤمنين] لا يفتنّنکم الطواغيت. »
اين مربوط به عامه ي مردم نيست. مشخص است که مربوط به عده ي خاصي است. حدس مي شود زد که امام در طول اين مدت، يا در دوره هاي مختلف، در سال هاي مختلف و با جمع هاي مختلف، دو سه جور بيان و تعليمات داشته اند؛ بعضي از آن ها آن طور است، بعضي اين گونه است، در بعضي هم اشاره ي به دستگاه حاکم و طواغيت زمان هست، در بعضي، فقط به کليات و مسايل اسلامي اکتفا شده است و لا غير.
اين، زندگي امام سجاد است که در طول اين 35سال، آرام آرام آن محيط تاريک و ظلماني، آن مردم غافل و بي خبر را از چنگ شهوات- از يک طرف - و تسلط دستگاه هاي جبار - از يک طرف - و کمند علماي سوء وابسته ي به دستگاه ها - از يک طرف - کنار مي کشد و نجات مي دهد؛ و مجموعاً يک عده و يک مجموعه ي مؤمن علاقمند صالحي که بتوانند براي کارهاي آينده قاعده اي بشوند، به وجود مي آورد. اين، زندگي امام سجاد است.
البته جزييّات زندگي آن حضرت، جاي بحث چند ساعته ي جداگانه اي دارد - که بنده ساعت هاي متمادي راجع به زندگي امام سجاد صحبت کرده ام - الان بيش از اين اشاره، در بحث کنوني ما نمي گنجد.
بعد، نوبت به امام باقر مي رسد. در زندگي امام باقر، دنباله ي همان خط است؛ منتها وضع بهتر شده است. آن جا هم تعليمات دين و معارف اسلامي است؛ اما
اولاً مردم، ديگر آن بي اعتنايي و بي مهري را نسبت به خاندان پيغمبر ندارند. وقتي امام باقر وارد مسجد مدينه مي شود، عده اي از مردم همواره حلقه مي زنند، دور او را مي گيرند و از او استفاده مي کنند. که مي گويد امام باقر را در مسجد مدينه ديدم، « و حوله اهل خراسان و غيرهم».(4) از بلاد دور دست، از خراسان و جاهايي که نزديک اين جاها نيستند، عده اي آمدند و دور حضرت را گرفتند. اين، نشان دهنده ي آن است که دارد تبليغات مثل امواجي، به سرتاسر جهان اسلام سرايت مي کند، و مردم نقاط دور دست، دلشان به اهل بيت نزديک مي شود.
در يک روايت ديگر دارد: « احتوشه اهل خراسان»، در حاشيه ي او نشسته بودند و او را در ميان خود گرفته بودند و - آن حضرت و آن ها - درباره ي مسايل حلال و حرام صحبت مي کردند. بزرگان علماي زمان، پيش امام باقر درس مي خوانند و استفاده مي کنند. شخصيت معروفي مثل عکرمه شاگرد ابن عباس، وقتي مي آيد خدمت امام باقر که از آن حضرت حديث بشنود - شايد هم براي اين که امتحانش بکند - دست و بالش مي لرزد و در آغوش امام مي افتد!
بعد خودش تعجب مي کند و مي گويد من بزرگاني مثل ابن عباس را ديدم، از آنها حديث شنيدم، ولي هرگز - يابن رسول الله - اين حالتي که در مقابل تو به من دست داد، دست نداده بود. و ببينيد امام باقر در جوابش، چقدر صريح مي گويند: «و يلک يا عبيداهل الشام انک بين يدي بيوت اذن الله ان ترفع و يذکر فيها اسمه » (5) ، تو در مقابل عظمت معنويت است که مجبوري اين گونه به خودت بلرزي؛ اي بنده ي کوچک شاميان! کسي مثل ابوحنيفه که از فقها و بزرگان زمان است، خدمت امام باقر مي آيد و از آن حضرت معارف و احکام دين را فرا مي گيرد، و بسياري از علما ي ديگر جزو شاگردان امام باقر هستند و سيط علمي امام باقر، در اکناف عالم چنان مي پيچيد که باقر العلوم معروف مي شود.
پس مي بينيد که وضع اجتماعي و وضع عاطفي مردم و احترامات آنها نسبت به ائمه، در زمان امام باقر فرق کرده، تفاوت کرده است به همين نسبت ما مي بينيم که حرکت سياسي امام باقر هم تندتر است. يعني امام سجاد در مقابله ي با عبدالملک، روبرو، تندي و سخن درشت و سخني که بتوانند آن را به عنوان يک قرينه بر مخالفت بگيرند ندارند. عبدالملک به امام سجاد درباره ي فلان موضع نامه مي نوشت، حضرت هم جواب او را مي دادند. البته جواب پسر پيغمبر، هميشه يک جواب محکم و متين و دندان شکن است؛ اما در آن تعرّض به آن صورت نيست.
ولي در مورد امام باقر عليه السلام اين طور نيست. حرکت امام باقر آن چنان است که هشام بن عبدالملک احساس وحشت مي کند و مي بيند که بايد آن حضرت را زير نظر قرار بدهد و مي خواهد آن حضرت را به شام بفرستد. البته امام سجاد هم در دوران امامتشان - بعد از آن دفعه ي اول، با غل و زنجير و اين ها - به شام بردند؛ ليکن وضع در آن جا جور ديگري است، و امام سجاد هميشه با ملاحظه ي بيشتري برخورد مي کردند. اما در مورد امام باقر، ما لحن کلام را تندتر مي بينيم.
بنده چند روايت را در مذاکرات حضرت باقر عليه السلام با اصحابشان ديدم، که نشانه ي دعوت به حکومت و خلافت و امامت، و حتي نويد آينده در آن ها مشاهده مي شود. يک روايت، اين روايتي است که در بحار است؛ نقل مي کند که منزل حضرت ابي جعفر، پر از جمعيت بود؛ پيرمردي آمد و که به عصايي تکيه داده بود، آمد و سلام کرد، و خدمت حضرت اظهار علاقه و اظهار محبت کرد و بعد پهلوي حضرت نشست و گفت:
و الله، فوالله لاحبکم و احب من يحبکم و والله ما احبکم و احب من يحبکم لطمع في دنيا و انني لا بغض عدوکم و ابرأمنه و والله ما ابغضه و ابرأ منه لوتر کان بيني و بينه و الله اني لاحل حلالکم و احرم حرامکم و انتظر امرکم- انتظار امر- فهل ترجو لي جعلني الله فداک. »(6)
يعني آيا اميد داري که من ان روزگار شما را ببينم؟ چون منتظر امر شما هستم. يعني منتظر فرارسيدن دوران حکومت شما هستم. امر، هذاالامر، و امرکم در تعبيرات آن دوره - چه تعبيرات بين ائمه و اصحاب ائمه، چه مخالفينشان، دشمنانشان- يعني حکومت. مثلاً هارون اشاره مي کند: « و الله لو تنازعت معي في هذالامر »، يعني خلافت، يعني امامت. انتظر امرکم يعني خلافتتان. بلاشک اين تعبير به اين معناست.
آن وقت سؤال مي کند که ايا اجازه مي دهيد - اميد داريد - که من به آن روز برسم، آن رو ز را ببينيم؟ «فقال ابو جعفر عليه السلام:
الي الي حتي اقعده الي جنبه »
، او را نزديک آوردند، پهلوي خودشان نشاندند، «ثم قال ايها الشيخ، ان ابي علي بن الحسين عليه السلام اتاه رجل فسأله عن مثل الذي سئلتني عنه » (7) - که البته اين را ما در روايات امام سجاد پيدا نمي کنيم - حضرت، از قول امام سجاد نقل مي کنند. يقيناً مي شود فهميد که اگر امام سجاد در يک جمع بزرگي، اين قضيه را فرموده بودند، به گوش ديگران و ماها هم مي رسيد؛ اما چيزي را که امام سجاد سراً - به گمان زياد - فرمودند، اين جا امام باقر علناً مي گويند.
بعد، از قول پدرشان نقل مي کنند که فرمود: «ان تمت ترد علي رسول الله و علي علي و الحسن و الحسين و علي علي بن الحسين و يثلج قلبک و يبرد فؤادک و تقر عينک و تستقبل بالروح و الريحان مع الکرام الکاتبين [لو قد بلغت نفسک ههنا و اهوي بيده الي حلقه] و ان تعش تري ما يقر الله به عينک و تکون معنا في السّلام الاعلي»(8)
يعني - مأيوسش نمي کنند- اگر بميري، که با پيغمبر هستي و فلان - چون پير بوده -اگر هم بماني، با خود ما خواهي بود. يعني چنين تعبيراتي در کلام امام باقر هست، اما آن چيزي که مي خواستم در زندگي امام باقر عرض بکنم.
اولاً در يک روايت از امام باقر عليه السّلام، براي خروج تعيين وقت شده، و اين چيز عجيبي است. «عن ابي حمزة الثمالي بسند العالٍ - حديث در کافي است - «قال سمعت ابا جعفر عليه السلام يقول يا ثابت ان الله تبارک و تعالي قد [کان] وقّت هذالامر في السبعين»(9)، قرار بوده در سال 70، حکومت الي تشکيل بشود. «فلما ان قُتل الحسين عليه السلام اشتد غضب الله تعالي علي اهل الارض فاخره الي اربعين و مائه فحدثناکم فادعتم الحديث فکشفتم قناع الستر و لم يجعل الله له بعدذلک و قتا عندنا و يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الکتاب».
ابوحمزه اين حديث را مي گويد، «فحدثت بذلک اباعبدالله عليه السلام فقال قد کان کذلک».(10)
سال 140، دوران زندگي امام صادق است. اين همان چيزي است که بنده هم قبل از آن که اين حديث را ببينم، از روال زندگي ائمه به نظرم مي رسيد؛ که دوران حکومتي که امام سجاد ان گونه برايش کار مي کند و امام باقر آن گونه کار مي کند، به دوران امام صادق مي افتد.
وفات امام صادق عليه السلام، سال 140است؛ يعني بعد از 135- که بنده قبلاً عرض کردم در سال 135منصور روي مي آيد. کار اگر منصور روي کار نمي آمد، يا اگر حادثه ي بني عباس پيش نمي آمد، تقدير عادي الهي اين بود که بايد در سال 140حکومت الهي و حکومت اسلامي سرکار باشد؛ و ائمه داشتند اين طور کار مي کردند.
اين، بحث ديگري است؛ درباره ي اين که اين آينده، مورد توقع و انتظار ائمه بوده، بحث ندارم، آن يکي از فصول جداگانه ي اين بحث است - که نمي دانم بنده تا چه موقع حال پيدا خواهم کرد، و شما چقدر حال پيدا خواهيد کرد که گوش بکنيد؛ اگر برسم، جزو يادداشت هايي است که همراهم آورده ام، که جداگانه بحث مي کنم - الان صحبت من، سر وضع امام باقر عليه السلام است که ايشان در آن دوران، به اين معنا تصريح مي کنند؛ بيان مي کنند که سال 140قرار بوده، ما به شما گفتيم، شما افشا کرديد؛ و خداي متعال ديگر تأخير انداخته، به ما هم نگفته، ما هم به شما نمي گوييم! اين يکي از خصوصيات دوران امام باقر است.
يک جمله ي ديگر در باب زندگي امام باقر عرض بکنم. البته درباره ي زندگي امام باقر هم ساعت هاي متمادي بايد بحث کرد، تا تصويري از زندگي ان حضرت به دست بيايد- بنده در آن مورد هم ساعت هاي متوالي و جداجدا بحث کرده ام، زياد- اجمالاً زندگي آن حضرت يک زندگي است که مبارزه در آن، واضحتر است. منتها مبارزه ي حادّ مسلحانه نه.
زيد بن علي -برادر حضرت - به امام باقر مراجعه مي کند؛ حضرت مي گويند قيام نکن، و آن چيزي که ديده شده است که بعضي به جناب زيد اهانت مي کنند که ايشان حرف امام را - که گفته بودند قيام نکن - گوش نکرده، نه، اين طور نيست. امام باقر فرمودند قيام نکن، و او گوش کرد و قيام نکرد؛ ولي با امام صادق که مشورت کرد، امام نفرمودند قيام نکن، امام او را تشويق کردند که قيام بکن، و خود امام صادق ارزو کردند که اي کاش من جزو کساني بودم که با زيد بودند- وقتي که شهيد شد- بنابراين جناب زيد، به هيچ وجه نبايد مورد اين بي توجهي و بي لطفي قرار بگيرد.
قيام مسلحانه را قبول نمي کردند و قبول نکردند؛ امّا مبارزه ي سياسي حاد که واضح است. يعني به نظر مي رسد اين مبارزه، مبارزه اي است که مي شود فهميد؛ در حالي که در دوران امام سجاد، براي کسي که نگاه مي کرد، احساس مبارزه نمي شد، ولي در زندگي امام باقر، اين احساس مي شود.
بعد از آن هم که دوران زندگي اين بزرگوار به پايان مي رسد، ما مي بينيم که آن حضرت، حرکت مبارزي خودشان را با آن ماجراي منا ادامه مي دهند؛ و «تندوني عن نوادد عشر سنين بمني» - ده سال بايستي در مني بر امام باقر گريه بکنند -اين، ادامه ي همان مبارزه است. گريه بر امام باقر، آن هم در منا، به چه منظوري است؟ ما در زندگي ائمه عليهم السلام، آن جايي که گريه تحريض شده است، بر امام حسين عليه السلام است؛ که روايات متقن مسلم قطعي دارد. بنده جاي ديگري يادم نمي آيد - بر شهادتشان- چرا، در مورد حضرت رضا، در هنگام حرکتشان جمع کردند که برايشان گريه کنند؛ که اين يک حرکت کاملاً سياسي و جهت دار و معني داري بود. جز در مورد امام باقر عليه السلام که حضرت وصيت مي کنند، و هشتصد درهم از مال خودشان را مي گذارند که اين کار را در منا بکنند.
منا با عرفات فرق دارد، با مشعر و با خود مکه فرق دارد؛ مردم در مکه متفرقند- شهر است، مشغول کارشانند- در عرفات يک صبح تا عصر بيشتر نيست - صبح که مي آيند خسته اند، عصر هم با عجله دارند مي روند که به جاهاي ديگر برسند- مشعر يک چند ساعتي در شب است، گذرگاهي است در راه منا، امّا منا سه شب متوالي است. کساني که بخواهند در اين سه شب، روزها خودشان را به مکه رسانند و شب برگردند، کمند. آن جا مي مانند - در آن زمان و با وسايل آن روز- در حقيقت سه شبانه روز هزارها انسان آن جا هستند، که از اکناف عالم اسلام آمده اند؛ و انسان مي بيند که جاي مناسبي است براي اين که انسان در آن جا تبليغ کند.
هر حرفي که بخواهد به دنياي اسلام برسد، جايش آن جاست - با وضع آن روز که راديو و تلويزيون و روزنامه و وسايل ارتباط جمعي نبوده - آن جا وقتي يک عده بر محمد بن علي - از اولاد پيغمبر - گريه مي کنند. همه قاعدتاً سؤال خواهند کرد که چرا گريه مي کنيد؟ انسان براي هر مرده اي که گريه نمي کند؟ مگر به او ظلم شده بود؟ مگر کشته شده؟ چه کسي به او ظلم کرده؟ چرا به او ظلم کردند؟ و سؤال هاي فراواني از اين قبيل به دنبالش مي آيد. اين همان حرکت سياسي مبارزه ي بسيار دقيق و حساب شده، در دوران زندگي امام باقر است.
يک نکته ديگر را هم بنده توجه کردم، و آن اين است که استدلال هايي را که در نيمه ي اول قرن اول هجري، در باب خلافت بر زبان اهل بيت مي گذشت، همان ها را امام باقر هم تکرار مي کنند. استدلال بر امامت، به نزديکي به پيغمبر؛ همان استدلالي که اميرالمؤمنين در صدر اول مي کردند- که عرب، قريش را مقدم کردند، و قريش به خاطر پيغمبر، بر عجم تفاخر کردند، و قريش به خاطر پيغمبر، بر غير قريش تفاخر کردند؛ امّا ما را که نزديکان به پيغمبر هستيم، کنار مي گذارند و ديگران مي آيند! اگر پيغمبر مايه ي تفاخر عرب بر عجم و قريش بر غير قريش است، پس اين جا هم مايه ي تفاخر بر ديگران، و مايه ي اولويت ما بر ديگران است. اين استدلال، استدلال اميرالمؤمنين است که در صدر اول، بارها در کلمات اميرالمؤمنين تکرار شده است.
ما مي بينيم که امام باقر هم در سالهاي بين 95 و 114- که دوران امامت اين حضرت است - اين کلمات را بيان مي کنند - محاجّه ي براي خلافت - اين، چيز معناداري است، و نشان دهنده ي جهت گيري و انگيزه ها و روشن بودن اين مطلب است.
دوران امام باقر هم تمام مي شود؛ از سال 114، زندگي امام صادق شروع مي شود، تا سال 148که مهمترين دوران در اين مرحله ي اول دوران زندگي امام صادق است.
امام صادق، دو مرحله در اين دوران طي مي کنند؛ يکي از سال 114تا سال 132- يا تا سال 135، يا تا غلبه ي بني عباس است، يا تا خلافت منصور- اين، يک دوره است، که دوران آسايش و گشايش بود. آن زماني که معروف شده است به خاطر اختلاف بني اميه و بني عباس، ائمه فرصت کردند، مربوط به اين دوران است. زمان امام باقر چنين چيزي نبود. زمان امام باقر، قدرت بني اميه بود و هشام بن عبدالملک - «و کان هشام رجلهم»، که مرد بني اميه و بزرگترين شخصيت بني اميه بعد از عبدالملک، هشام بود.
بنابراين در زمان امام باقر، هيچگونه اختلافي بين کسي و کسي نبوده که موجب اين باشد که ائمه بتوانند از فرصت استفاده کنند؛ مربوط به زمان امام صادق است، آن هم مربوط به اين دوران، که دوران آهسته آهسته، شروع دعوت بني عباس و گسترش دعوت اين ها و اوج دعوت شيعي علوي در سرتاسر دنياي اسلام بود که الان مجالش نيست - اما آن وقتي که امام صادق به حکومت رسيدند- من در صحبتي که بعد هم پياده و چاپ شده است، شرح دادم که - در دنياي اسلامي- در آفريقا، در خراسان، در فارس، در ماوراءالنهر، در جاهاي مختلف دنياي اسلام- چه درگيري ها و چه جنگ هايي بوده است! چنين وضع عجيبي بوده، که امام صادق براي بيان معارف اسلامي از فرصت استفاده کرده اند.
همان سه نکته اي که در زندگي امام سجاد بود - معارف اسلامي، مسأله ي امامت، و به خصوص تکيه بر روي امامت اهل بيت - سومي در دوران زندگي امام صادق، در اين دوران اول، به وضوح مشاهده مي شود.
البته اين جا مسأله ي امامت را بايد مطرح کرد، که ببينيد چه مي کردند. يک نمونه اين است - اين روايتي که بنده اينجا يادداشت کردم- عمر بن ابي المقدام مي گويد: «رايت اباعبدالله عليه السلام يوم عرفه بالموقف و هو ينادي باعلاصوته» (11)
حضرت در عرفات - در روز عرفه - در وسط مردم ايستاده بودند و به اعلي صوت، با فرياد جمله اي را مي گفتند. به يک طرف رو مي کردند و اين جمله را مي گفتند، بعد به يک طرف ديگر رو مي کردند و مي گفتند و - به چهار طرف رو مي کردند و اين مطلب را با فرياد مي گفتند - حالا آن چيست؟ « و هو ينادي با علي صوته ايها الناس ان رسول الله کان هو الامام»(12)، مي بينيد، توجه به معناي امامت است. بيدار کردن مردم نسبت به حقيقت امامت، که امامت چيست و آيا اين ها که سرکارند، شايسته ي امامتند يا نه؟
«ثم کان علي بن ابي طالب، ثم الحسن، ثم الحسين، ثم علي بن الحسين، ثم محمد بن علي، ثم هه».(13) مي گويد سؤال کردم، «فينادي ثلاث مرات لمن بين يديه و عن يمينه و عن يساره و في خلفه اثني عشر صوتاً».(14) هر طرفي سه بار فرياد مي کرد و اين ها را مي گفت؛ حضرت دوازده مرتبه اين جمله را در عرفات تکرار کرد.
بعد مي گويد پرسيدم که آن «هِه»، يا «هه» يعني چه؟ گفتند در لغت مثلاً بني فمين، يا «بني فلان»، يعني «من»، کنايه است از «من». يعني بعد از محمد ابن علي، من امام هستم. اين، يک نمونه است.
يک نمونه ي ديگر، «قال قدم رجل من اهل الکوفه الي خراسان، فدعا الناس الي ولاية جعفر ابن محمد عليه السلام، فرقةٌ اطاعت و اَجابت ».(15) يک نفر از مدينه بلند شده و خراسان آمده، مردم را به ولايت علي ابن ابي طالب، به ولايت جعفر ابن محمد دعوت مي کند.
پس ببينيد، اين که زمان امام صادق بلند مي شوند، مي روند در اقصي نقاط اسلام، مردم را به حکومت امام صادق دعوت مي کنند معنايش چيست؟ معنايش «اقتراب الاجل» است. اين، همان سال 140است. اين، همان چيزي است که به طور طبيعي خيز حرکت ائمه ايجاب مي کرده است که در آن دوران ها حکومت اسلامي به وجود بيايد. خوب، رفته است و مردم را به ولايت جعفر بن محمد عليه السلام دعوت مي کند
البته ما امروز معناي ولايت را خوب مي فهميم. در قبل، ولايت را فقط به محبت معنا مي کردند؛ مردم را که به ولايت دعوت کرده، يعني به محبت جعفر ابن محمد دعوت کرده است.
دعوتي به محبت ندارد؛ بعد هم اگر دعوت بکنند، ديگر اين دنباله هايش معني ندارد. توجه کنيد: «و فرقةٌ جحدت وانکرت»، و يک فرقه انکار کردند- گفتند نه - خوب، محبت اهل بيت را غالباً در دنياي اسلام انکار نمي کردند، چيزي ديگري است؛ «ففرقةٌ و رعت و وقفت»(16)، توقف و تورع، ديگر مربوط به محبت نيست، مربوط به يک چيز ديگر است.
اين، همان حکومت است، يک فرقه هم تورع کردند- بعد، «فخرج من کل فرقةٍ رجلُ. فدخلوا علي ابي عبدالله عليه السلام»، که خدمت حضرت مي آيند و صحبت هايي مي کنند. بعد، حضرت به يکي از آن متوقّفين که در مقابل حضرت قرار گرفته، مي گويند: تو که تورع و توقف کردي، چرا در کنار آن نهر فلان تورع نکردي که فلان کار خلاف را انجام دادي؟ که او يک دفعه متنبه مي شود و مي فهمد که حضرت تعريض مي کنند.
پي نوشت ها:
1-بحار الانوار، ج 75، ص 128 [الزاهدين في الدنيا الراغبين في الاخره. . . ].
2-بحار الانوار، ج 1، ص 144.
3-بحار الانوار، ج 46، ص 144.
4- بحار الانوار، ج 1، ص 154.
5-بحار الانوار، ج 46، ص 257.
6- بحار الانوار، ج 46، ص 362 در اصل روايت «والله» اولي و «بطمع في دنيا» نيست.
7-بحار الانوار، ج 46، ص 362، [به جاي «في السّلام» در به اصل روايت «في رات»است].
8- بحار الانوار، ج 46، ص 362، [به جاي «في السلام»در اصل روايت «في رات» است].
9- اصول کافي، ج 1، ص 368.
10- اصول کافي، ج 1، ص 368.
11- بحار الانوار، ج 47، ص 58.
12- بحار الانوار، ج 47، ص 58، [هو] ندارد.
13- بحار الانوار، ج 47، ص 58.
14- بحار الانوار، ج 47، ص 58.
15- بحار الانوار، ج 47، ص 72.
16-بحار الانوار، ج 47، ص 72.

زندگي سياسي ائمه ي معصومين2

زندگي سياسي ائمه ي معصومين عليهم السلام - 4
فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

خصوصيات دوره دوم مبارزات ائمه عليهم السلام
اين نشان مي دهد آن کسي که خراسان رفته، از پيش خود هم نرفته، خلاف رضاي امام هم نبوده، بلکه امام هم قضيه را دنبال مي کردند. اين، مربوط به دوران امام صادق عليه السلام است؛ که البته اين دوران خيلي پرشورتر است، تا وقتي که منصور سرکار مي آيد. البته وقتي منصور سرکار مي آيد، وضع سخت مي شود، و زندگي حضرت بر مي گردد به حالا، لااقل دوران زندگي امام باقر، اختناق حاکم مي شود، همان وقتي که حضرت را تبعيد مي کنند، بارها حضرت به حيره، به رميله، به کجا و کجا تبعيد شدند.
دفعات متعدد، منصور حضرت را خواست. يک بار گفت: «قتلني الله ان لم اقتلت». يک بار خطاب براي حاکم مدينه فرستاد که «ان احرق علي جعفر ابن محمد داره»، خانه اش را آتش بزن. که حضرت آمدند در ميان آتش ها و نمايش غريبي را نشان دادند- انا ابن اعراق الثّري - که خود اين، آن مخالفين را بيشتر منکوب کرد. برخورد بين منصور و حضرت صادق، برخورد بسيار سختي است.
بارها حضرت را تهديد کرد!

البته آن رواياتي هم که دارد که حضرئت پيش منصور تذلّل و کوچکي کردند، هيچ کدام درست نيست. بنده دنبال روايات رفتم؛ اصلاً اصل و اساسي ندارد، غالباً به ربيع حاجب مي رسد. ربيع حاجب فاسق قطعي است؛ از نزديکان منصور است. يک عده هم ساده لوحانه گفتند که ربيع شيعه بوده است! ربيع کجايش شيعه بود؟! دنبال زندگي ربيع ابن يونس رفتيم، يکي از آن افرادي است که از خانزادي (خانه زادي) در دستگاه بني عباس آمده و نوکري آنها را کرده و حاجب منصور بوده و بعد هم خدمات فراواني کرده است.
وقتي که منصور مي مُرد، اگر ربيع نبود، خلافت از دست خانواده ي منصور بيرون مي رفت. عموهايش بودند، اين بود که وصيتنامه اي به نام مهدي پسر منصور جعل کرده، و مهدي را به خلافت رساند؛ بعد هم فضل ابن ربيع، پسر همين شخص است. نخير خانواده، خانواداي هستند جزو وفاداران و مخلصين بني عباس، هيچ ارادتي هم به اهل بيت نداشتند! و هر چه هم جعل کرده، دروغ جعل کرده، براي خاطر اين که حضرت را در سُمعه ي آن روز محيط اسلامي، يک چنين آدمي وانمود کند که بايد در مقابل خليفه تذلل کرد، تا ديگران هم تکليف خودشان را بدانند.
به هر حال، برخورد بين امام صادق و منصور خيلي تند است؛ تا به شهادت امام صادق منتهي مي شود - در سال 148-البته دنباله ي قضيه و زندگي امام موسي بن جعفر، فوق العاده زندگي شورانگيزي است؛ که به نظر بنده، اوج اين حرکات مبارزه، مربوط به زمان موسي ابن جعفر است، و ما متأسفانه از زندگي موسي ابن جعفر، گزارش درست و حسابي در دست نداريم! گاهي يک چيزهايي گوشه و کنار، از زندگي آن حضرت پيدا مي شود، که ادم را مبهوت مي کند.
امام موسي ابن جعفر مدتي پيدا نبودند؛ يعني هارون دنبالشان مي گشته، حضرت را پيدا نمي کرده است. کساني را مي برده، شکنجه مي کرده، که شما بگوييد موسي ابن جعفر کجاست؟ اين يک چيز بي سابقه است.
ابن شهر آشوب در مناقب، روايتي را نقل مي کند که موسي ابن جعفر در يک مدتي «دخل [موسي بن جعفر عليه السلام] بعض قري الشام متنکراً هارباً» (1) درباره ي موسي ابن جعفر است. ما اين چيز را درباره ي هيچ يک از ائمه نداريم، که «فوقع في غارٍ، و فيه راهبٌ»(2) بعد با آن راهب صحبت کردند، چه کردند، چه گفتند. اين ها نشان دهنده ي جرقه هايي در زندگي موسي ابن جعفر است، که آن وقت معناي آن زندان- حبس ابد کذايي - معلوم مي شود. و الا هارون، اولي که آمد به خلافت رسيد و مدينه آمد، همان طور که شنيده ايد، موسي ابن جعفر را کاملاً نواخت و احترام کرد!
آن داستان معروف مأمون، که نقل مي کند ما رفتيم، حضرت بر درازگوشي سوار بودند و آمدند و وارد منطقه اي که هارون نشسته بود، شدند و مي خواستند پياده بشوند، هارون قسم داد که بايد تا دم بساط من، سواره بيايي؛ ايشان سواره آمدند. بعد احترام کردند، چنين گفتند، چنان گفتند؛ بعد که رفتند، به ماها گفتند که رکابشان را بگيرند.
البته جالب اين است که در همين روايت آمده است که مأمون مي گويد: هارون- پدرم- به همه، پنج هزار دينار و ده هزار دينار جايزه مي داد؛ به موسي ابن جعفر، دوبست دينار جايزه داده، دويست دينار! در حالي که وقتي صحبت کرد و حال حضرت را پرسيد، فرمودند: بله، اولاد زيادي دارم، گرفتاري هاي زيادي دارم. وضع معيشت خوب نيست.
البته اين صحبت ها هم بسيار جالب است - به نظر بنده- از موسي ابن جعفر براي هارون؛ يعني براي ما اين صحبت ها خيلي آشناست، و کاملاً قابل فهم است که آدم چطور مي شود يک وقت به مثل هاروني اظهار کند که بله، ما وضعمان هم خوب نيست و زندگيمان هم نمي گذرد! هيچ معنايش گدايي و تذلّل نيست. اگر آدم خودش چنين کرده باشد، مي داند که اين چگونه است؛ و مي دانم که خيلي از شماها در دوران رژيم جبار و دوران خفقان، طبيعتاً از اين کارها زياد کرديد. و به هر حال کاملاً قابل فهم است.
بعد که اين حرف ها را مي زند، ايجاب مي کند که هارون بگويد بسيار خوب، پس- مثلاً- اين پنجاه هزار دينار مال شما؛ ولي فقط دويست دينار مي دهد! مي گويد بعد که از پدرم پرسيدم که چرا اين کار را کردي؟ گفت که اگر اين را بدهم - مضمونش اين است -اين شمشير به دست هاي خراسان را بسيج خواهد کرد، دويست هزار مرد را به جان من خواهد انداخت. اين، برداشت هارون است، و هارون درست فهميده بود. حالا بعضي خيال مي کنند که از حضرت سعايت مي کردند؛ نه، حقيقت قضيه اين بود.
آن زماني که موسي ابن جعفر با هارون مبارزه مي کرد، واقعاً اگر پولي در آن دستگاه بود، خيلي کسان بودند که آماده و حاضر بودند در کنار موسي ابن جعفر شمشير بزنند، و نمونه هايش را ما در غير ائمه -جاهاي ديگر- ديديم. حسين ابن علي - «شهيد فخ» -که قبل از هارون - زمان موسي الهادي (3) - بود و ديگران و ديگران. خيلي روشن بود؛ کار آنها نشان دهنده ي اين است که ائمه، چقدر مي توانستند مردم را دور خودشان جمع کنند، و هارون اين را درست فهميده بود.
بنابراين دوران موسي ابن جعفر، دوران اوج است، که بعد هم به زندان منتهي مي شود. بعد که نوبت امام هشتم عليه السلام مي رسد، باز دوران، دوران گسترش و رواج و وضع خوب ائمه است، و شيعه در همه جا گسترده اند و امکانات، بسيار زياد است؛ که به مسأله ي ولايت عهدي منتهي مي شود. البته در دوران هارون، امام هشتم در نهايت تقيه زندگي مي کردند - يعني پوشش - تلاش را داشتند، حرکت و تماس را داشتند - آدم مي تواند بفهمد-فرض بفرماييد دعبل خزاعي که درباره ي امام هشتم - در دوران ولايت عهدي - ان گونه حرف مي زند، آناً که از زير سنگ بيرون نيامده بود! آن جامعه اي که دعبل خزاعي را مي پرورد، يا ابراهيم ابن عباس شاعر را مي پرورد- که جزو مداحان علي ابن موسي الرضا است - يا ديگران و ديگران، بايستي در آن، جامعه فرهنگ ارادت به خاندان پيغمبر سابقه داشته باشد؛ و آن طور نيست که آناً- يک دفعه- ببينيم که بله، در مدينه و در خراسان و در ري و در مناطق گوناگون، با ولايت عهدي علي ابن موسي الرضا، جشن گرفتند، اما قبلاً چنين چيزي سابقه ندارد!
آنچه که در دوران ولايت عهدي علي ابن موسي الرضا آمد که حادثه ي بسيار مهمي است- و بنده سال گذشته در پيام، البته به اشاره عرض کردم و متأسفانه توفيقي پيدا نکردم که تفصيل آن ها را يادداشت کنم؛ ان شاء الله اين کار را در فرصتي، اگر به دست بيايد، خواهم کرد - نشان دهنده ي اين است که وضع علاقه ي مردم و جوشش محبت هاي مردم نسبت به اهل بيت، در دوران امام رضا، خيلي بالا بوده است.
دوره ي سوم مبارزات ائمه عليهم السلام
به هر حال، بعد هم که اختلاف امين و مأمون، پنج سال طول کشيد و جنگ و جدال بين خراسان و بغداد بود، همه ي اين ها موجب شد که علي ابن موسي الرضا بتوانند کار خوبي بکنند؛ که اوجش به مسأله ي ولايت عهدي، رسيد، منتها متأسفانه آن جا هم باز - همين طور که گفتيم -با ان حادثه ي شهادت قطع شد، و دوران جديدي شروع شد، که دوران محنت و غم اهل بيت- به نظر بنده- از دوران امام جواد به بعد شروع مي شود؛ بدتر از همه ي اوقا ت ديگر!
نمودار هاي مبارزه در زندگي ائمه عليهم السلام
خوب، اين يک ترسيم کلي است، که البته بنده بحثم را دو قسمت کرده بود؛ يک قسمت، ترسيم کلي بود که تا اين جا تمام مي شود، يک قسمت ديگر هم نموادارهايي از حرکات مبارزي در زندگي ائمه است، که البته طبيعي است که ديگر براي آن وقت نيست.
البته شايد جايز نباشد که بنده، بيش از اين مزاحم برادران عزيز و دوستان ارجمند بشوم و وقت جلسه را بگيريم؛ اما آن چيزهايي که به نظر من آمد و اين جا يادداشت کردم و فرصت کردم در ظرف پريروز و ديروز چند ساعتي کار کنم، در يادداشت هاي قديميم پيدا بکنم، اين ها است. البته عناوين مورد بحث، فقط اين ها نيست. اگر کسي بخواهد کار کند، خيلي بيش از اين ها عنوان هست، اما من حالا براي اين که اگر ديگراني بخواهند کار کنند، اين عناوين در اختيارشان باشد، اينها را عرض مي کنم.
ادعاي امامت و دعوت به آن
يکي از مسايل، ادعاي امامت و دعوت به امامت است، که اين در زندگي ائمه هر جا که هست، نشانه ي حرکت مبارزي است؛ که اين فصل مفصلي است. آن وقت، روايات «الائمة نورالله » در کافي، و روايت امام در آن فرمايش مفصل حضرت رضا، و آن نامه ي حضرت رضا - ظاهراً - به فضل بن صح- به نظرم آن باشد، يا به ديگري است؛ حالا درست يادم نيست -از ان بحث هاي بسيار مفصل است. پس يکي مسأله ي امامت است.
پي نوشت ها:
1-بحارالانوار، ج 48، ص 105.
2-بحارالانوار، ج 48، ص 105.
3-ظاهراً «موسي بن مهدي» صحيح است (با توجه به متن بحارالانوار).

منبع :http://www.rasekhoon.net/article/show

 

اوضاع سیاسی - اجتماعی عصر امام عسکری علیه السلام

اوضاع سیاسی - اجتماعی عصر امام عسکری علیه السلام

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب پی دی اف

  خلفای عباسی از هرگونه اعمال فشار و محدودیت نسبت به امامان دریغ نمی کردند و این فشارها در عصر امام جواد و امام هادی و امام عسکری در سامراء به اوج خود رسید. شدت این فشارها به قدری بود که سه پیشوای بزرگ شیعه که در مرکز حکومت آنها (سامراء) می زیستند، با عمر کوتاهی جام شهادت نوشیدند: امام جواد در سن 25 سالگی، امام هادی در سن 41 سالگی و امام عسکری در سن 28 سالگی که جمعا 92 سال می شود;و این حاکی از شدت فشارها و صدمات رسیده بر آنها می باشد. ولی در این میان، فشارها و محدودیتهای زمان امام حسن عسکری، به دو علت، از دو پیشوای دیگر بیشتر بود:

1-در زمان امام عسکری-علیه السلام-شیعه به صورت یک قدرت عظیم در عراق در آمده بود و همه مردم می دانستند که این گروه به خلفای وقت معترض بوده و حکومت هیچ یک از عباسیان را مشروع و قانونی نمی داند، بلکه معتقد است امامت الهی در فرزندان علی-علیه السلام-باقی است، و در آن زمان شخصیت ممتاز این خانواده امام حسن عسکری-علیه السلام-بود. گواه قدرت شیعیان، اعتراف «عبید الله » ، وزیر «معتمد» عباسی، به این موضوع است. توضیح اینکه پس از شهادت حضرت عسکری، برادرش جعفر «کذاب » نزد عبید الله رفت و گفت: منصب برادرم را به من واگذار، من در برابر آن سالیانه بیست هزار دینار به تو می دهم.

وزیر به او پرخاش کرد و گفت: احمق! خلیفه آن قدر به روی کسانی که پدر و برادر تو را امام می دانند، شمشیر کشید تا بلکه بتواند آنان را از این عقیده برگرداند، ولی نتوانست، و با تمام کوششهایی که کرد توفیقی به دست نیاورد، اینک اگر تو در نظر شیعیان امام باشی نیازی به خلیفه و غیر خلیفه نداری و اگر در نظر آنان چنین مقامی نداشته باشی، کوشش ما، در این راه کوچکترین فایده ای نخواهد داشت. (1) -خاندان عباسی و پیروان آنان، طبق روایات و اخبار متواتر، می دانستند مهدی موعود که تار و مار کننده کلیه حکومتهای خود کامه است، از نسل حضرت عسکری-علیه السلام-خواهد بود، به همین جهت پیوسته مراقب وضع زندگی او بودند تا بلکه بتواند فرزند او را به چنگ آورده و نابود کنند (همچون تلاش بیهوده فرعونیان برای نابودی موسی!) چنانکه در جریان شهادت امام توضیح خواهیم داد.

به دلائل یادشده در بالا، فشار و اختناق در مورد پیشوای یازدهم فوق العاده شدید بود و از هر طرف او را تحت کنترل و نظارت داشتند. حکومت عباسی به قدری از نفوذ و موقعیت مهم اجتماعی امام نگران بود که امام را ناگزیر کرده بود هر هفته روزهای دوشنبه و پنجشنبه در دربار حاضر شود. (2)(3) دربار عباسی به قدری وحشت داشت که به این مقدار کفایت نکرد، بلکه «معتز» امام را بازداشت و زندانی کرد (4) و حتی به «سعید حاجب » دستور داد امام را به سمت کوفه حرکت داده و در راه او را به قتل برساند، ولی پس از سه روز، ترکان، خود او را به هلاکت رساندند. (5)

پس از او «مهتدی » نیز امام را بازداشت و زندانی کرد و تصمیم به قتل حضرت داشت که خداوند مهلت نداد و ترکان بر ضد او شوریدند و وی را به قتل رساندند. (6)

تدابیر امنیتی امام عسکری علیه السلام

علاوه بر آنچه گفتیم، اسناد و شواهد دیگری در دست است که از یک سو عمق شیطنت و وسعت نقشه های خائنانه دربار عباسی در مورد امام و یارانش را نشان می دهد، و از سوی دیگر هشیاری و تدابیر امنیتی امام را بخوبی جلوه گر می سازد که از آن جمله چند مورد یاد شده در زیر را می توان نام برد:

1- «ابو هاشم داود بن قاسم جعفری » (7) می گوید: ما چند نفر در زندان بودیم که «امام عسکری » و برادرش «جعفر» را وارد زندان کردند. برای عرض ادب و خدمت، به سوی حضرت شتافتیم و گرد ایشان جمع شدیم. در زندان، مردی «جمحی » (خ ل: عجمی) بود و ادعا می کرد که از علویان است. امام متوجه حضور وی شد و گفت: اگر در جمع شما فردی که از شما نیست نمی بود، می گفتم کی آزاد می شوید. آنگاه به مرد «جمحی » اشاره کرد که بیرون رود، و او بیرون رفت. سپس فرمود: این مرد از شما نیست، از او برحذر باشید، او گزارشی از آنچه گفته اید برای خلیفه تهیه کرده که هم اکنون در میان لباسهای اوست. یکی از حاضران او را تفتیش کرد و گزارش را که در لای لباس پنهان کرده بود، کشف کرد، مطالب مهم و خطرناکی درباره ما نوشته بود. (8)

این حادثه نشان می دهد که حتی در زندان هم برای کنترل امام و شیعیان، مامور مخفی گماشته بودند.

2-یکی از یاران امام بنام «احمد بن اسحاق » می گوید: به حضور امام رسیدم و از او درخواست کردم که چیزی بنویسد و من خط او را ببینم تا اگر نامه ای از او رسید، خطش را بشناسم (و دشمن نتواند بنام امام نامه جعل کند) امام فرمود: خط من، گاهی با قلم باریک و گاهی با قلم پهن است، اگر چنین تفاوتی مشاهده کردی نگران نباش... (9)

3-یکی از یاران امام می گوید: ما گروهی بودیم که وارد سامراء شدیم و مترصد روزی بودیم که امام از منزل خارج شود تا بتوانیم او را در کوچه و خیابان ببینیم. در این هنگام نامه ای به این مضمون از طرف امام به ما رسید: هیچ کدام برمن سلام نکنید، هیچ کس از شما به سوی من اشاره نکند، زیرا برای شما خطر جانی دارد! (10)

4- «عبد العزیز بلخی » می گوید: روزی در خیابان منتهی به بازار گوسفند فروشها نشسته بودم. ناگهان امام حسن عسکری را دیدم که به سوی دروازه شهر حرکت می کرد. در دلم گفتم: خوب است فریاد کنم که: مردم! این حجت خدا است، او را بشناسید. ولی با خود گفتم در این صورت مرا می کشند! امام وقتی به کنار من رسید و من به او نگریستم، انگشت سبابه را بر دهان گذاشت و اشاره کرد که سکوت! من بسرعت پیش رفتم و بوسه بر پاهای او زدم. فرمود: مواظب باش، اگر فاش کنی، هلاک می شوی! شب آن روز به حضور امام رسیدم. فرمود: باید رازداری کنید و گرنه کشته می شوید، خود را به خطر نیندازید. (11)

5-در زمان امام عسکری-علیه السلام-شخصی از علویان به عزم کسب و کار از سامراء بیرون آمده و به سوی بلاد جبل (قسمتهای کوهستانی غرب ایران تا همدان و قزوین) رفت. شخصی از دوستداران امام از مردم «حلوان » (پل ذهاب) به او برخورد کرد و پرسید:

-از کجا آمده ای؟

-از سامراء.

-آیا فلان محله و فلان کوچه را می شناسی؟

-آری.

-از حسن بن علی خبری داری؟

-نه.

-برای چه به جبل آمده ای؟

-برای کسب و کار.

-من پنجاه دینار دارم، آن را بگیر و با هم به سامراء برویم و مرا به خانه حسن بن علی (عسکری) برسان. علوی پذیرفت و او را به خانه امام برد... (12)

این ماجرا بخوبی نشان می دهد که به واسطه کنترل بسیار شدید حکومت، دسترسی به امام تا چه حد دشوار بوده است.

از طرف دیگر، مبلغی که مرد حلوانی-در برابر راهنمایی او به خانه حضرت-به شخص علوی پرداخت، نشانه اهمیت دیدار با امام در آن روزگار است، زیرا پنجاه دینار در آن زمان مبلغ قابل توجهی بوده است، چه، ارزش یک دینار در آن زمان را برخی از دانشمندان، معادل یک شتر دانسته اند (13) ، بنا بر این پنجاه دینار از نظر قدرت خرید در آن زمان، مثل این بوده است که کسی در زمان ما، قیمت پنجاه شتر را بپردازد!

ابعاد هفتگانه فعالیت امام عسکری علیه السلام

امام عسکری، با وجود همه این فشارها و کنترلها و مراقبتهای بی وقفه حکومت عباسی، یک سلسله فعالیتهای سیاسی و اجتماعی و علمی در جهت حفظ اسلام و مبارزه با افکار ضد اسلامی انجام می داد که می توان آنها را بدین گونه خلاصه کرد:

1-کوششهای علمی در دفاع از آیین اسلام و رد اشکالها و شبهات مخالفان، و نیز تبیین اندیشه صحیح اسلامی;

2-ایجاد شبکه ارتباطی با شیعیان مناطق مختلف از طریق تعیین نمایندگان و اعزام پیکها و ارسال پیامها;

3-فعالیتهای سری سیاسی بر رغم تمامی کنترلها و مراقبتهای حکومت عباسی;

4-حمایت و پشتیبانی مالی از شیعیان، بویژه یاران خاص خود;

5-تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه در برابر مشکلات;

6-استفاده گسترده از آگاهی غیبی برای جلب منکران امامت و دلگرمی شیعیان;

7-آماده سازی شیعیان برای دوران غیبت فرزند خود امام دوازدهم.

اینک پیرامون هر کدام از این فعالیتها، جداگانه توضیح می دهیم:

1-کوششهای علمی

گرچه امام عسکری به حکم شرایط نامساعد و محدودیت بسیار شدیدی که حکومت عباسی برقرار کرده بود، موفق به گسترش دانش دامنه دار خود در سطح کل جامعه نشد، اما در عین حال، با همان فشار و خفقان شاگردانی تربیت کرد که هر کدام به سهم خود در نشر و گسترش معارف اسلام و رفع شبهات دشمنان نقش مؤثری داشتند.

«شیخ طوسی » -ره-تعداد شاگردان حضرت را متجاوز از صد نفر ثبت کرده است (14) که در میان آنان چهره های روشن، شخصیتهای برجسته و مردان وارسته ای مانند: احمد بن اسحاق اشعری قمی، ابو هاشم داود بن قاسم جعفری، عبد الله بن جعفر حمیری، ابو عمرو عثمان بن سعید عمری، علی بن جعفر و محمد بن حسن صفار به چشم می خورند که شرح خدمات و کوششهای آنان در این کتاب نمی گنجدو زندگینامه پر افتخار و آموزنده آنان را می توان در کتب رجال خواند.

علاوه بر تربیت این شاگردان، گاهی چنان مشکلات و تنگناهایی برای مسلمانان پیش می آمد که جز حضرت عسکری کسی از عهده حل آنها بر نمی آمد. امام در این گونه مواقع، در پرتو علم امامت، با یک تدبیر فوق العاده، بن بست را می شکست و مشکل را حل می کرد. برای این مطلب می توان دو نمونه ذکر کرد:

الف-اشتباه فیلسوف!

«ابن شهراشوب » می نویسد: «اسحاق کندی » که از فلاسفه اسلام و عرب به شمار می رفت و در عراق اقامت داشت (15) ، کتابی تالیف نمود به نام «تناقضهای قرآن » ! او مدتهای زیادی در منزل نشسته و گوشه نشینی اختیار کرده و خود را به نگارش آن کتاب مشغول ساخته بود. روزی یکی از شاگردان او به محضر امام عسکری-علیه السلام-شرفیاب شد. هنگامی که چشم حضرت به او افتاد، فرمود:

آیا در میان شما مردی رشید وجود ندارد که گفته های استادتان «کندی » را پاسخ گوید؟ شاگرد عرض کرد: ما همگی از شاگردان او هستیم و نمی توانیم به اشتباه استاد اعتراض کنیم. امام فرمود: اگر مطالبی به شما تلقین و تفهیم شود می توانید آن را برای استاد خود نقل کنید؟

شاگرد گفت: آری.

امام فرمود:

از اینجا که برگشتی به حضور استاد برو و با او به گرمی و محبت رفتار نماو سعی کن با او انس و الفت پیدا کنی. هنگامی که کاملا انس و آشنایی به عمل آمد، به او بگو: مسئله ای برای من پیش آمده است که غیر از شما کسی شایستگی پاسخ آن را ندارد و آن مسئله این است که: آیا ممکن است گوینده قرآن از گفتار خود معانی ای غیر از آنچه شما حدس می زنید اراده کرده باشد؟

او در پاسخ خواهد گفت: بلی، ممکن است چنین منظوری داشته باشد. در این هنگام بگو: شما چه می دانید، شاید گوینده قرآن معانی دیگری غیر از آنچه شما حدس می زنید، اراده کرده باشد و شما الفاظ او را در غیر معنای خود به کار برده اید؟ امام در اینجا اضافه کرد: او آدم با هوشی است، طرح این نکته کافی است که او را متوجه اشتباه خود کند.

شاگرد به حضور استاد رسید و طبق دستور امام رفتار نمود تا آنکه زمینه برای طرح مطلب مساعد گردید. سپس سؤال امام را به این نحو مطرح ساخت:

آیا ممکن است گوینده ای سخنی بگوید و از آن مطلبی اراده کند که به ذهن خواننده نیاید؟ و به دیگر سخن: مقصود گوینده چیزی باشد مغایر با آنچه در ذهن مخاطب است؟ فیلسوف عراقی با کمال دقت به سؤال شاگرد گوش داد و گفت: سؤال خود را تکرار کن. شاگرد سؤال را تکرار نمود. استاد تاملی کرد و گفت: آری، هیچ بعید نیست، امکان دارد که چیزی در ذهن گوینده سخن باشد که به ذهن مخاطب نیاید و شنونده از ظاهر کلام گوینده چیزی بفهمد که وی خلاف آن را اراده کرده باشد.

استاد که می دانست شاگرد او چنین سؤالی را از پیش خود نمی تواند مطرح نماید و در حد اندیشه او نیست، رو به شاگرد کرد و گفت: تو را قسم می دهم که حقیقت را به من بگویی، چنین سؤالی از کجا به فکر تو خطور کرد؟

شاگرد: چه ایرادی دارد که چنین سؤالی به ذهن خود من آمده باشد؟ استاد: نه، تو هنوز زود است که به چنین مسائلی رسیده باشی، به من بگو این سؤال را از کجا یاد گرفته ای؟

شاگرد: حقیقت این است که، «ابو محمد» (امام حسن عسکری-علیه السلام-) مرا با این سؤال آشنا نمود.

استاد: اکنون واقع امر را گفتی. سپس افزود: چنین سؤالهایی تنها زیبنده این خاندان است (آنان هستند که می توانند حقیقت را آشکار سازند) . (16)

آنگاه استاد با درک واقعیت و توجه به اشتباه خود، دستور داد آتشی روشن کردند و آنچه را که به عقیده خود درباره «تناقضهای قرآن » نوشته بود تماما سوزاند! (17)

ب-مشت راهب باز می شود!

یک سال در سامراء قحطی سختی پیش آمد. «معتمد» ، خلیفه وقت، فرمان داد مردم به نماز استسقاء (طلب باران) بروند. مردم سه روز پی در پی برای نماز به مصلا رفتند و ست به دعا برداشتند، ولی باران نیامد. روز چهارم «جاثلیق » ، بزرگ اسقفان مسیحی، همراه مسیحیان و راهبان به صحرا رفت. یکی از راهبان هر وقت دست خود را به سوی آسمان بلند می کرد بارانی درشت فرو می بارید. روز بعد نیز جاثلیق همان کار را کرد و آنقدر باران آمد که دیگر مردم تقاضای باران نداشتند، و همین امر موجب شگفت مردم و نیز شک و تردید و تمایل به مسیحیت در میان بسیاری از مسلمانان شد. این وضع بر خلیفه ناگوار آمد و ناگزیر امام را که زندانی بود، به دربار خواست و گفت: امت جدت را دریاب که گمراه شدند!

امام فرمود: از جاثلیق و راهبان بخواه که فردا سه شنبه به صحرا بروند.

خلیفه گفت: مردم دیگر باران نمی خواهند، چون به قدر کافی باران آمده است، بنا بر این به صحرا رفتن چه فایده ای دارد؟

امام فرمود: برای آنکه ان شاء الله تعالی شک و شبهه را برطرف سازم.

خلیفه فرمان داد پیشوای مسیحیان همراه راهبان سه شنبه به صحرا رفتند. امام عسکری-علیه السلام-نیز در میان جمعیت عظیمی از مردم به صحرا آمد. آنگاه مسیحیان و راهبان برای طلب باران دست به سوی آسمان برداشتند. آسمان ابری شد و باران آمد. امام فرمان داد دست راهب معینی را بگیرند و آنچه در میان انگشتان اوست بیرون آورند. در میان انگشتان او استخوان سیاه فامی از استخوانهای آدمی یافتند. امام استخوان را گرفت، در پارچه ای پیچید و به راهب فرمود: اینک طلب باران کن! راهب این بار نیز دست به آسمان برداشت، اما بعکس ابر کنار رفت و خورشید نمایان شد! مردم شگفت زده شدند. خلیفه از امام پرسید:

این استخوان چیست؟

امام فرمود: این استخوان پیامبری از پیامبران الهی است که از قبور برخی پیامبران برداشته اند و استخوان هیچ پیامبری ظاهر نمی گردد جز آنکه باران نازل می شود. خلیفه امام را تحسین کرد. استخوان را آزمودند، دیدند همان طور است که امام می فرماید.

این حادثه باعث شد که امام از زندان آزاد شود و احترام او در افکار عمومی بالا رود. در این هنگام امام از فرصت استفاده کرده و آزادی یاران خود را که با آن حضرت در زندان بودند، از خلیفه خواست و او نیز خواسته حضرت را به جا آورد. (18)

2-ایجاد شبکه ارتباطی با شیعیان

در زمان امام عسکری-علیه السلام-تشیع در مناطق مختلف و شهرهای متعددی گسترش و شیعیان در نقاط فراوانی تمرکز یافته بودند. شهرها و مناطقی مانند: کوفه، بغداد، نیشابور، قم، آبه (آوه) ، مدائن، خراسان، یمن، ری، آذربایجان، سامراء، جرجان و بصره از پایگاههای شیعیان به شمار می رفتند. در میان این مناطق، به دلائلی، سامراء، کوفه، بغداد، قم و نیشابور از اهمیت ویژه ای برخوردار بود. (19)

گستردگی و پراکندگی مراکز تجمع شیعیان، وجود سازمان ارتباطی منظمی را ایجاب می کرد تا پیوند شیعیان را با حوزه امامت از یک سو، و ارتباط آنان را با همدیگر از سوی دوم برقرار سازد، و از این رهگذر، آنان را از نظر دینی و سیاسی رهبری و سازماندهی کند.

این نیاز، از زمان امام نهم احساس می شد و چنانکه در سیره آن حضرت و امام دهم توضیح دادیم، شبکه ارتباطی وکالت و نصب نمایندگان در مناطق گوناگون، به منظور برقراری چنین سیستمی، از آن زمان به مورد اجراگذاشته می شد.

این برنامه در زمان امام عسکری-علیه السلام-نیز تعقیب گردید: به گواهی اسناد و شواهد تاریخی، امام عسکری-علیه السلام-نمایندگانی از میان چهره های درخشان و شخصیتهای برجسته شیعیان، برگزیده، در مناطق متعدد منصوب کرده و با آنان در ارتباط بود و از این طریق پیروان تشیع را در همه مناطق زیر نظر داشت. از میان این نمایندگان، می توان از «ابراهیم بن عبده » ، نماینده امام در «نیشابور» ، یاد کرد.

امام طی نامه مفصلی خطاب به «اسحاق بن اسماعیل » و شیعیان نیشابور، پس از توضیح نقش امامت در هدایت امت اسلامی، تشریح ضرورت و اهمیت پیروی از امامان و هشدار از سرپیچی از فرمان امام نوشت:

«... ای اسحاق! تو فرستاده من نزد ابراهیم بن عبده هستی تا وی به آنچه من در نامه ای که توسط محمد موسی نیشابوری فرستاده ام عمل کند. تو و همه کسانی که در شهر تو هستند موظفید بر اساس نامه مزبور عمل کنید.

ابراهیم بن عبده این نامه مرا برای همه بخواند تا جای سؤال و ابهامی باقی نماند... درود و رحمت فراوان خدا بر ابراهیم بن عبده و بر تو و همه پیروان ما باد! همه کسانی که از پیروان من و از مردم شهر تواند و این نامه را بخوانند و کسانی که در آن ناحیه از حق منحرف نشده اند، باید حقوق مالی ما را به ابراهیم بن عبده بپردازند و او نیز باید آن را به «رازی » (20) یا به کسی که وی معرفی می کند، تحویل بدهد، و این دستور من است... » . (21) از این نامه، علاوه بر موضوع جمع آوری وجوه مالی شیعیان که اهمیت بسزایی در تقویت و تحکیم وضع اقتصادی جبهه تشیع داشت، استفاده می شود که نمایندگان امام دارای سلسله مراتبی بودند و حوزه فعالیت هر کدام از آنان مشخص بود و وجوه جمع آوری شده می بایست در نهایت به دست وکیل اصلی برسد و او به امام برساند.

امام، گویا برای تقویت و تثبیت موقعیت ابراهیم بن عبده و نیز برای روشن ساختن شعاع حوزه فعالیت او، طی نامه ای به «عبد الله بن حمدویه بیهقی » چنین نوشت:

«من ابراهیم بن عبده را برای دریافت حقوق مالی آن سامان و ناحیه شما منصوب کردم و او را وکیل امین و مورد اعتماد خویش نزد پیروان خود قرار دادم. تقوا در پیش گیرید و مراقب باشید و وجوه مالی واجب را بپردازید که هیچ کس در ترک یا تاخیر پرداخت آن معذور نیست... » (22)

گویا برخی از شیعیان در مورد اصالت خط و نامه امام درباره ابراهیم ایجاد شبهه و تردید کرده احتمال داده بودند که مجعول باشد، ازینرو امام طی نامه جداگانه ای نوشت:

«نامه ای که درباره وکالت ابراهیم از ناحیه من-جهت دریافت حقوق مالی مربوط به من از شیعیان آن منطقه-رسیده، به خط خود من است... » (23)

یکی دیگر از نمایندگان امام «احمد بن اسحاق بن عبد الله قمی اشعری » ، از یاران خاص امام و از شخصیتهای بزرگ شیعی در قم، بود.

بعضی از دانشمندان علم رجال، از او به عنوان رابط بین قمیها و امام و ازجمله اصحاب خاص آن حضرت یاد کرده اند. (24) اما دانشمندان دیگر، او را وکیل و نماینده امام دانسته اند (25). از روایتی در «بحار الانوار» استفاده می شود که او نماینده امام در موقوفات قم بوده است. (26)

«محمد بن جریر طبری » می نویسد: احمد بن اسحاق قمی اشعری، استاد شیخ صدوق، نماینده امام ابو محمد عسکری بود. وقتی که آن حضرت در گذشت، وکالت حضرت صاحب الزمان را به عهده گرفت. از طرف حضرت نامه هایی خطاب به او صادر می شد، و او وجوه و حقوق مالی قم و اطراف آن را گرد آوری نموده و به امام می رساند. (27) احمد بن اسحاق صد و شصت کیسه طلا و نقره را که از شیعیان قم گرفته بود، به امام تسلیم کرد (28) و این، حجم چشمگیر وجوه جمع آوری شده را نشان می دهد.

«ابراهیم بن مهزیار» اهوازی، یکی دیگر از وکلای امام بود. اموالی از بیت المال نزد او جمع آوری شده بود و موفق نشده بود به حضرت عسکری تحویل دهد. پس از شهادت امام، هنگامی که ابراهیم بیمار شد، به فرزندش محمد وصیت کرد که آن اموال را به محضر حضرت صاحب الزمان برساند. او نیز این ماموریت را انجام داد و به جای پدرش به نمایندگی امام دوازدهم منصوب گردید (29). در راس سلسله مراتب وکلای امام، «محمد بن عثمان عمری » قرار داشت که وکلای دیگر، به وسیله او با امام در ارتباط بودند. آنان نوعا اموال و وجوه جمع آوری شده را به وی تحویل می دادند و او به محضر امام می رساند (30).

پیکها و نامه ها

علاوه بر شبکه ارتباطی وکالت، امام از طریق اعزام پیکها نیز با شیعیان و پیروان خود ارتباط برقرار می ساخت و از این رهگذر مشکلات آنان را برطرف می کرد. در این زمینه، به عنوان نمونه، می توان از فعالیتهای «ابو الادیان » ، یکی از نزدیکترین یاران امام یاد کرد (31). او نامه ها و پیامهای امام را به پیروان آن حضرت می رساند، و متقابلا نامه ها، سؤالها، مشکلات، خمس و دیگر وجوه ارسالی شیعیان را دریافت نموده و در سامراء به محضر امام عسکری می رساند. آخرین ماموریت او را که در روزهای آخر حیات امام عسکری رخ داد، در بخش جریان شهادت آن حضرت توضیح داد.

گذشته از پیکها، امام از طریق مکاتبه نیز با شیعیان ارتباط برقرار می ساخت و از این رهگذر آنان را زیر چتر هدایت خویش قرار می داد. نامه ای که امام به «ابن بابویه » نوشته-و در بخش تقویت و توجیه سیاسی عناصر مهم شیعه از آن یادخواهیم کرد-نمونه ای از این نامه ها است (32). از این گذشته، امام دو نامه به شیعیان قم و آبه (آوه) نوشته است که متن آنها در کتابهای ما مضبوط است (33). نامه های دیگری نیز به مناسبتهای دیگر از امام در دست است (34). بر اساس روایتی، امام عسکری بامداد روز هشتم ربیع الاول سال 260 ه، اندکی پیش از رحلت، نامه های فراوانی به مردم مدینه نوشت (35).

3-فعالیتهای سری سیاسی

امام عسکری-علیه السلام-بر رغم تمامی محدودیتها و کنترلهایی که از طرف دستگاه خلافت به عمل می آمد، یک سلسله فعالیتهای سری سیاسی را رهبری می کرد که با گزینش شیوه های بسیار ظریف پنهانکاری، از چشم بیدار و مراقب جاسوسان دربار، بدور می ماند. در این زمینه نمونه های فراوانی به چشم می خورد که ذیلا دو مورد آن را از نظر خوانندگان محترم می گذرانیم:

1- «عثمان بن سعید عمری » که از نزدیکترین و صمیمی ترین یاران امام بود (36) ، زیر پوشش روغن فروشی فعالیت می کرد. شیعیان و پیروان حضرت عسکری-علیه السلام-اموال و وجوهی را که می خواستند به امام تحویل دهند، به او می رساندند و اوآنها را در ظرفها و مشکهای روغن قرار داده و به حضور امام می رساند (37).

2- «داود بن اسود» ، خدمتگزار امام که مامور هیزم کشی و گرم کردن حمام خانه حضرت عسکری بود، می گوید: روزی امام مرا خواست و چوب مدور و بلند و کلفتی مانند پایه در به من داد و فرمود: این چوب را بگیر و نزد «عثمان بن سعید» ببر و به او بده. من چوب را گرفته روانه شدم. در راه به یک نفر سقا برخوردم. قاطر او راه مرا بست. سقا از من خواست حیوان را کنار بزنم. من چوب را بلند کردم و به قاطر زدم. چوب شکست و من وقتی محل شکستگی آن را نگاه کردم، چشمم به نامه هایی افتاد که در داخل چوب بوده است! بسرعت چوب را زیر بغل گرفته و برگشتم و سقا مرا به باد فحش و ناسزا گرفت...

وقتی به در خانه امام رسیدم، «عیسی » خدمتگزار امام کنار در به استقبالم آمد و گفت: آقا و سرورت می گوید: چرا قاطر را زدی و چوب را شکستی؟ . گفتم: نمی دانستم داخل چوب چیست؟ . امام فرمود: چرا کاری می کنی که مجبور به عذر خواهی شوی؟ مبادا بعد از این چنین کاری کنی، اگر شنیدی کسی به ما ناسزا (هم) می گوید، راه خود را بگیر و برو و با او مشاجره نکن. ما، در شهر بد و دیار بدی به سر می بریم، تو فقط کار خود را بکن و بدان گزارش کارهایت به ما می رسد (38).

این قضیه نشان می دهد که امام، اسناد، نامه ها و نوشته هایی را که سری بوده، در میان چوب، جاسازی کرده و برای «عثمان بن سعید» که شخص بسیار مورد اعتماد و راز داری بوده، فرستاده بوده و این کار را به عهده مامور حمام که کارش هیزم آوردن و چوب شکستن و امثال اینها بوده-و طبعا سوء ظن کسی را جلب نمی کرده واگذار کرده بوده است، ولی بر اثر بی احتیاطی او، نزدیک بوده این راز فاش شود!

4-حمایت و پشتیبانی مالی از شیعیان

یکی دیگر از موضعگیریهای امام عسکری-علیه السلام-حمایت و پشتیبانی مالی از شیعیان، بویژه از یاران خاص و نزدیک آن حضرت، بود. با یک مطالعه در زندگانی آن حضرت، این مطلب بخوبی آشکار می شود که گاهی برخی از یاران امام، از تنگنای مالی، در محضر امام شکوه می کردند و حضرت، گرفتاری مالی آنان را برطرف می ساخت و گاه حتی پیش از آنکه اظهار کنند، امام مشکل آنان را بر طرف می کرد. این اقدام امام مانع از آن می شد که آنان زیر فشار مالی، جذب دستگاه حکومت ستمگر عباسی شوند. در این زمینه می توان برای نمونه چند مورد زیر را یاد کرد:

1- «ابو هاشم جعفری » (39) می گوید: از نظر مالی در مضیقه بودم. خواستم وضع خود را طی نامه ای به امام عسکری-علیه السلام-بنویسم، ولی خجالت کشیدم و صرفنظر کردم. وقتی که وارد منزل شدم، امام صد دینار برای من فرستاد و طی نامه ای نوشت: هر وقت احتیاج داشتی، خجالت نکش، و پروا مکن، و از ما بخواه که بخواست خدا به مقصود خود می رسی (40).

2- «علی بن زید علوی » می گوید: امام عسکری-علیه السلام-مبلغی پول به من داد و فرمود: با این پول کنیزی بخر، زیرا کنیز تو مرده است. وقتی که به منزل برگشتم، دیدم کنیز مرده است! (41)

3- «ابو هاشم جعفری » می گوید: نیاز مالی خود را به اطلاع امام رساندم، امام کیسه ای حاوی حدود پانصد دینار به من داد و فرمود: ابو هاشم! این را بگیر و اگر کم است عذر ما را بپذیر! (42)

4- «ابو طاهر بن بلال » یک سال به حج مشرف شد و در مراسم حج مشاهده کرد که «علی بن جعفر» (43) مبالغ هنگفتی انفاق کرد. وقتی که از حج بازگشت، جریان را به امام گزارش کرد. امام در پاسخ نوشت: «قبلا دستور داده بودیم صد هزار دینار به وی بدهند، سپس مجددا بالغ بر همین مبلغ برای او حواله کردیم ولی او برای رعایت حال ما نپذیرفت » . بعد از این جریان «علی بن جعفر» به حضور امام شرفیاب شد، به دستور حضرت سی هزار دینار به وی پرداخت گردید. (44)

این روایت نشان می دهد که «علی بن جعفر» مبالغ درشتی در حجاز توزیع می کرده است، و اگر چه مورد مصرف آنها در روایت معین نشده ولی حجم بزرگ پولها نشان می دهد که این، یک برنامه وسیع و طراحی شده بوده و طبعا شیعیان نیازمندو شخصیتهای بزرگ و برجسته و مبارز شیعه از آن برخوردار می شده اند و این برنامه با آگاهی و هدایت و حمایت مالی امام اجرا می شده است.

البته پرداخت چنین مبلغهایی با توجه به محدودیت امام، نباید موجب تردید یا انکار گردد زیرا بر رغم آنکه فعالیتهای اجتماعی و سیاسی امام بشدت تحت کنترل حکومت عباسی بود، رقمهای قابل توجهی از شیعیان مناطق مختلف، توسط نمایندگان امام به آن حضرت می رسید. مثلا تاریخ می گوید: شخصی از «جرجان » به محضر امام رسید و اموالی را که شیعیان آن منطقه فرستاده بودند به پیشکار امام به نام «مبارک » تسلیم کرد (45) ، یا شخصی که از منطقه جبل (قسمتهای کوهستانی ایران تا قزوین و همدان) با راهنمایی یک نفر علوی به حضور امام رسیده بود، چهار هزار دینار به امام تقدیم کرد (46) ، یا چنانکه قبلا گفتیم، نماینده امام در قم (احمد بن اسحق) صد و شصت کیسه طلا و نقره که از شیعیان آن شهر تحویل گرفته بود، به امام تسلیم کرد (47). غیر از اینها اموال و وجوه قابل توجهی نیز توسط نمایندگان امام عسکری-علیه السلام-جمع آوری شده بود که تحویل آنها تا زمان شهادت حضرت به تاخیر افتاد و طبعا به پیشگاه حضرت ولی عصر تقدیم شد که می توان به عنوان نمونه از اموال فراوانی یاد کرد که در اختیار «ابراهیم بن مهزیار» بوده و پس از مرگ او پسرش «محمد» به نماینده امام عصر تحویل داد (48).

همچنین می توان از هفتصد دیناری که نزد یکی از اهالی جبل بوده (49) ، و نیز از پانصد دیناری که در اختیار یکی دیگر از شیعیان بنام «عمران همدانی » بوده (50) ، نام برد.

5-تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه

از جالبترین فعالیتهای سیاسی امام عسکری-علیه السلام-تقویت و توجیه سیاسی رجال مهم شیعه در برابر فشارها و سختیهای مبارزات سیاسی، در جهت حمایت از آرمانهای بلند تشیع بود. از آنجا که شخصیتهای بزرگ شیعه در فشار بیشتری بودند، امام به تناسب مورد، هر یک از آنان را به نحوی دلگرم و راهنمایی می کرد و روحیه آنان را بالا می برد تا میزان تحمل و صبر و آگاهی آنان در برابر فشارها، تنگناها و فقر و تنگدستیها فزونی یابد و بتوانند مسئولیت بزرگ اجتماعی و سیاسی و وظایف دینی خود را بخوبی انجام دهند.

«محمد بن حسن بن میمون » می گوید: نامه ای به امام عسکری-علیه السلام-نوشتم و از فقر و تنگدستی شکوه کردم، ولی بعدا پیش خود گفتم: مگر امام صادق-علیه السلام-نفرموده که: فقر با ما بهتر از توانگری با دیگران است، و کشته شدن با ما بهتر از زنده ماندن با دشمنان ما است.

امام در پاسخ نوشت:

هرگاه گناهان دوستان ما زیاد شود، خداوند آنها را به فقر گرفتار می کند و گاهی از بسیاری از گناهان آنان در می گذرد. همچنان که پیش خود گفته ای، فقر با ما بهتر از توانگری با دیگران است. ما برای کسانی که به ما پناهنده شوند، پناهگاهیم، و برای کسانی که از ما هدایت بجویند، نوریم. ما نگهدار کسانی هستیم که (برای نجات از گمراهی) به ما متوسل می شوند. هر کس ما را دوست بدارد، در رتبه بلند (تقرب به خدا) با ماست، و کسی که پیرو راه ما نباشد، به سوی آتش خواهد رفت. (51) نمونه دیگر در این زمینه نامه ای است که امام عسکری-علیه السلام-به «علی بن حسین بن بابویه قمی » ، یکی از فقهای بزرگ شیعه، نوشته است. امام در این نامه پس از ذکر یک سلسله توصیه ها و رهنمودهای لازم، چنین یادآوری می کند: صبر کن و منتظر فرج باش که پیامبر فرموده است: برترین اعمال امت من انتظار فرج است.

شیعیان ما پیوسته در غم و اندوه خواهند بود تا فرزندم (امام دوازدهم) ظاهر شود;همان کسی که پیامبر بشارت داده که زمین را از قسط و عدل پر خواهد ساخت، همچنانکه از ظلم و جور پر شده باشد.

ای بزرگمرد و مورد اعتماد و فقیه من! صبر کن و شیعیان مرا به صبر فرمان بده! زمین از آن خداست و هر کسی از بندگانش را که بخواهد، وارث (حاکم) آن قرار می دهد. فرجام نیکو، تنها از آن پرهیزگاران است. سلام و رحمت خدا و برکات او بر تو و بر همه شیعیان باد! (52)

6-استفاده گسترده از آگاهی غیبی

می دانیم که امامان، در پرتو ارتباط با پروردگار جهان، از آگاهی غیبی برخوردار بودند و در مواردی که اساس حقانیت اسلام یا مصالح عالی امت اسلامی (همچون مشروعیت امامت آنان) در معرض خطر قرار می گرفت، از این آگاهی به صورت «ابزار» هدایت استفاده می کردند. پیشگوییها و گزارشهای غیبی امامان، بخش مهمی از زندگینامه آنان را تشکیل می دهد، اما با یک مطالعه در زندگانی امام عسکری چنین به نظر می رسد که: آن حضرت بیش از امامان دیگر آگاهی غیبی خود را آشکار می ساخته است.

بر اساس تحقیق یکی از دانشمندان معاصر، از کرامات و گزارشهای غیبی و اقدامات خارق العاده امام عسکری-علیه السلام-، «قطب راوندی » در کتاب «خرائج » جمعا چهل مورد، «سید بحرانی » در «مدینة المعاجز» صد و سی و چهار مورد، «شیخ حر عاملی » در «اثبات الهداة » صد و سی و شش مورد، و «علامه مجلسی » در «بحار-الانوار» هشتاد و یک مورد را ثبت کرده اند (53) و این، بخوبی روشنگر فزونی بروز کرامات و گزارشهای غیبی از ناحیه آن حضرت می باشد.

به نظر می رسد علت این امر شرائط نامساعد و جو پراختناقی بود که امام یازدهم و پدرش امام هادی در آن زندگی می کردند;زیرا از وقتی که امام هادی از سر اجبار به سامراء منتقل گردید-به شرحی که در سیره آن حضرت گفتیم-بشدت تحت مراقبت و کنترل بود، ازینرو امکان معرفی فرزندش «حسن » به عموم شیعیان به عنوان امام بعدی وجود نداشت و اصولا این کار، حیات او را از ناحیه حکومت وقت در معرض خطر جدی قرار می داد. به همین جهت کار معرفی امام عسکری-علیه السلام-به شیعیان و گواه گرفتن آنان در این باب، در ماههای پایانی عمر امام هادی-علیه السلام-صورت گرفت، (54) به طوری که هنگام رحلت آن حضرت هنوز بسیاری از شیعیان از امامت حضرت «حسن عسکری » آگاهی نداشتند. (55)

گویا عامل دیگری نیز در این زمینه بی تاثیر نبوده و آن اعتقاد گروهی از شیعیان به امامت «محمد بن علی » ، برادر حضرت عسکری، در زمان حیات امام هادی بوده است. این گروه بر اساس همین پندار او را در محضر امام هادی احترام می کردند، ولی حضرت با این پندار مبارزه می کرد و آنان را به امامت فرزندش حسن راهنمایی می نمود.

پس از شهادت حضرت هادی گروهی از خیانتکاران و نادانان، همچون «ابن ماهویه » ، این پندار را دستاویز قرار داده و به اغوای مردم و منحرف ساختن افکار از امامت حضرت عسکری پرداختند.

این عوامل دست به دست هم داده و موجب شک و تردید گروهی از شیعیان در امامت آن حضرت در آغاز کار گردیده بود، چنانکه برخی از آنان در صدد آزمایش امام بر می آمدند (56) و برخی دیگر در این زمینه با امام مکاتبه می کردند (57). این تزلزلها و تردیدها به حدی بود که امام در پاسخ گروهی از شیعیان در این زمینه با آزردگی و رنجش فراوانی نوشت:

«هیچ یک از پدرانم، مانند من، گرفتار شک و تزلزل شیعیان در امر امامت نشده اند... » (58)

امام عسکری برای زدودن زنگار این شکها و تردیدها، و نیز گاه برای حفظ یاران خود از خطر، و یا دلگرمی آنان، و یا هدایت گمراهان، ناگزیر می شد پرده های حجاب را کنار زده، از آن سوی جهان ظاهر، خبر دهد، و این، از مؤثرترین شیوه-های جلب مخالفان و تقویت ایمان شیعیان بود.

«ابو هاشم جعفری » که قبلا گفتیم یکی از نزدیکترین یاران امام بود، می گوید: هر وقت به حضور امام عسکری-علیه السلام-می رسیدم، برهان و نشانه تازه ای بر امامت او مشاهده می کردم (59).

اینک که انگیزه های امام در این زمینه روشن گردید، چند نمونه از پیشگوییهای غیبی امام عسکری-علیه السلام-را از نظر خوانندگان گرامی می گذرانیم:

1- «محمد بن علی سمری » که یکی از نزدیکترین و صمیمی ترین یاران امام بود، می گوید: حضرت عسکری-علیه السلام-طی نامه ای به من نوشت: «فتنه ای برای شما پیش خواهد آمد، آماده باشید» .

بعد از سه روز در میان افراد بنی هاشم اختلافی روی داد. به امام نوشتم: آیا این همان فتنه است؟ حضرت پاسخ داد: «این، آن نیست! مواظب باشید! » . چند روز بعد «معتز» کشته شد! (60)

2-امام حدود بیست روز پیش از قتل «معتز» به «اسحاق بن جعفر زبیری » نوشت: در خانه خود بمان، حادثه مهمی اتفاق خواهد افتاد! وی می گوید: پس از آنکه «بریحه » کشته شد، به محضر امام نوشتم: حادثه ای که گفته بودید، رخ داد، اینک چه کار کنم؟ امام پاسخ داد: حادثه ای که گفتم، حادثه دیگری است! طولی نکشید «معتز» کشته شد! (61) - «محمد بن حمزه سروی » می گوید: توسط «ابو هاشم جعفری » که از نزدیکترین یاران حضرت عسکری-علیه السلام-بود، نامه ای به آن حضرت نوشتم و در خواست کردم دعائی در حق من بکند تا توانگر شوم. امام به خط خود جواب داد: مژده باد بر تو! خداوند به این زودی تو را بی نیاز گردانید. پسر عموی تو «یحیی بن حمزه » درگذشت و وارثی ندارد، دارایی او که صد هزار درهم است بزودی به دست تو خواهد رسید. (62)

4- «ابو هاشم جعفری » می گوید: زندانی بودم. از فشار زندان و سنگینی غل و زنجیر به حضرت شکایت کردم. امام در پاسخ نوشت: امروز نماز ظهر را در منزل خود خواهی خواند. طولی نکشید از زندان خلاص شدم و نماز را در منزل خواندم! (63)

5- «احمد بن محمد» می گوید: موقعی که «مهتدی » ، خلیفه عباسی، شروع به کشتار «موالی » کرد، طی نامه ای به حضرت عسکری-علیه السلام-نوشتم: شکر خدا که خلیفه گرفتاری پیدا کرده و فرصت مزاحمت به شما را ندارد، شنیده ام شما را تهدید می کرده و می گفته: «باید اینها را از روی زمین بردارم » .

امام در پاسخ با خط خود نوشت: عمر او کوتاهتر از آن خواهد بود که این تهدیدها را عملی کند. از امروز بشمار، در روز ششم با خواری و خفت کشته خواهد شد. شش روز بعد، همان گونه که امام پیشگویی کرده بود، مهتدی به قتل رسید. (64) - «جعفر بن محمد قلانسی » می گوید: برادرم محمد که همسرش آبستن بود، نامه ای به حضرت عسکری-علیه السلام-نوشت و خواهش کرد که حضرت دعا کند زایمان همسرش بی خطر، و نوزاد او پسر باشد. امام در پاسخ نوشت: خداوند فرزند پسر به تو عنایت می کند، و «محمد» و «عبد الرحمن » دو اسم خوبی هستند. آن زن پسر آنهم دو قلو زایید، یکی را محمد و دیگری را عبد الرحمن نام نهادند. (65)

7- «محمد بن عیاش » می گوید: چند نفر بودیم که در مورد کرامات امام عسکری-علیه السلام-با هم گفتگو می کردیم. فردی ناصبی (دشمن اهل بیت) گفت: من نوشته ای بدون مرکب برای او می نویسم، اگر آن را پاسخ داد، می پذیرم که او بر حق است.

ما مسائل خود را نوشتیم. ناصبی نیز بدون مرکب روی برگه ای که مطلب خود را نوشت و آن را با نامه ها به خدمت امام فرستادیم. حضرت پاسخ سؤالهای ما را مرقوم فرمود و روی برگه مربوط به ناصبی، اسم او و اسم پدرش را نوشت! . ناصبی چون آن را دید از هوش رفت، و چون به هوش آمد، حقانیت حضرت را تصدیق کرد و در زمره شیعیان قرار گرفت. (66)

8- «اسماعیل بن محمد» می گوید: بر در خانه امام عسکری-علیه السلام-نشستم. وقتی امام بیرون آمد، جلو رفتم و از فقر و نیازمندی خویش شکوه کردم و سوگند خوردم که حتی یک درهم ندارم!

امام فرمود: سوگند یاد می کنی، در صورتی که دویست دینار در خاک پنهان کرده ای؟ ! آنگاه افزود: این را برای آن نگفتم که به تو عطائی نکنم، و آنگاه رو به غلام خود کرد و فرمود: آنچه همراه داری به او بده. غلام صد دینار به من داد. خدای متعال را سپاس گفتم و بازگشتم.

حضرت فرمود: می ترسم آن دویست دینار را، در وقتی که بسیار نیازمند آن هستی، از دست بدهی. من سراغ دینارها رفتم و آنها را در جای خود یافتم. جایشان را عوض کردم و طوری پنهان ساختم که هیچ کس مطلع نشود. از این قضیه مدتی گذشت. به دینارها نیازمند شدم. سراغ آنها رفتم چیزی نیافتم و این امر بر من بسیار گران آمد. بعدا فهمیدم پسرم جای آنها را یافته و دینارها را برداشته و برده است! در نتیجه چیزی از آنها به دست من نرسید و همان طور شد که امام فرموده بود! (67)

9-شخصی بنام «حلبی » می گوید: در سامراء گرد آمده بودیم و منتظر خروج ابو محمد (امام عسکری-علیه السلام-) از خانه بودیم تا او را از نزدیک ببینیم. در این هنگام نامه ای از حضرت دریافت کردیم که در آن نوشته بود: «هشدار که هیچ کس بر من سلام نکند و کسی با دست، به سوی من اشاره نکند، در غیر این صورت جانتان به خطر خواهد افتاد! » در کنار من جوانی ایستاده بود، به او گفتم: از کجایی؟ گفت: از مدینه. گفتم: اینجا چه می کنی؟ گفت: درباره امامت «ابو محمد» -علیه السلام-اختلافی پیش آمده است، آمده ام تا او را ببینم و سخنی از او بشنوم یا نشانه ای ببینم تا دلم آرام گیرد، من از نوادگان «ابوذر غفاری » (68) هستم. در این هنگام امام حسن-علیه السلام-همراه خادمش بیرون آمد. وقتی که روبروی ما رسید، به جوانی که در کنار من بود، نگریست و فرمود: آیا تو غفاری هستی؟ جوان پاسخ داد: آری. امام فرمود: مادرت «حمدویه » چه می کند؟ جوان پاسخ داد: خوب است. امام پس از این سخنان کوتاه از کنار ما گذشت. رو به جوان کردم و گفتم: آیا او را قبلا دیده بودی؟ پاسخ داد: خیر. گفتم: آیا همین تو را کافی است؟ گفت: کمتر از این نیز کافی بود! (69)

10-جعفر بن محمد می گوید: امام عسکری-علیه السلام-در راه حرکت می کرد و ما در رکاب او بودیم. من آرزو داشتم که دارای فرزندی شوم، در دلم گفتم: ای ابا محمد (عسکری) آیا من صاحب فرزندی خواهم شد؟ در این هنگام امام نگاهی به من کرد و با سر اشاره کرد که: آری. در دلم گفتم: پسر خواهد شد؟ حضرت با سر اشاره کرد که: نه! چندی بعد خدا فرزند دختری به ما داد! (70)

11-علی بن محمد بن زیاد می گوید: نامه ای از طرف حضرت به من رسید که: خطری تو را تهدید می کند، از خانه خارج نشو. در آن روزها یک گرفتاری برای من پیش آمد که از آن وحشت کردم، نامه ای به امام نوشتم و پرسیدم که: این همان خطر است؟ امام در پاسخ نوشت: خطری که گفتیم از این بدتر خواهد بود. طولی نکشید بخاطر «جعفر بن محمود» تحت تعقیب قرار گرفتم، و از طرف حکومت برای دستگیرکننده من صد هزار درهم جایزه اعلام گردید! (71)

7-آماده سازی شیعیان برای دوران غیبت

از آنجا که غائب شدن امام و رهبر هر جمعیتی، یک حادثه غیر طبیعی و نامانوس است و باور کردن آن و نیز تحمل مشکلات ناشی از آن برای نوع مردم دشوار می باشد، پیامبر اسلام و امامان پیشین بتدریج مردم را با این موضوع آشنا ساخته و افکار را برای پذیرش آن آماده می کردند.

این تلاش در عصر امام هادی-علیه السلام-و امام عسکری-علیه السلام-که زمان غیبت نزدیک می شد، به صورت محسوستری به چشم می خورد. چنانکه در زندگانی امام هادی دیدیم، آن حضرت اقدامات خود را نوعا توسط نمایندگان انجام می داد و کمتر شخصا با افراد تماس می گرفت.

این معنا در زمان امام عسکری-علیه السلام-جلوه بیشتری یافت;زیرا امام از یک طرف، با وجود تاکید بر تولد حضرت مهدی-علیه السلام-او را تنها به شیعیان خاص و بسیار نزدیک نشان می داد و از طرف دیگر تماس مستقیم شیعیان با خود آن حضرت روز بروز محدودتر و کمتر می شد، به طوری که حتی در خود شهر سامراء به مراجعات و مسائل شیعیان از طریق نامه یا توسط نمایندگان خویش پاسخ می داد و بدین ترتیب آنان را برای تحمل اوضاع و شرائط و تکالیف عصر غیبت و ارتباط غیر مستقیم با امام آماده می ساخت، و چنانکه خواهیم دید این همان روشی است که بعدا امام دوازدهم در زمان غیبت صغری در پیش گرفت و شیعیان را بتدریج برای دوران غیبت کبری آماده ساخت.

اشاره کردیم که گاهی برخی از شیعیان خاص، موفق به دیدار حضرت مهدی-علیه السلام-می شدند، اینک در اینجا به عنوان نمونه یک مورد از این دیدارها را می آوریم:

پیشگویی غیبت مهدی (عج)

«احمد بن اسحاق »، یکی از یاران خاص و گرانقدر امام عسکری-علیه السلام-، می گوید: به حضور امام عسکری-علیه السلام-رسیدم می خواستم درباره امام بعد از او بپرسم، حضرت پیش از سؤال من فرمود:

ای «احمد بن اسحاق » ! خداوند از زمانی که آدم را آفریده تا روز رستاخیز، هرگز زمین را از «حجت » خالی نگذاشته و نمی گذارد. خداوند از برکت وجود «حجت » خود در زمین، بلا را از مردم جهان دفع می کند و باران می فرستد و برکات نهفته در دل زمین را آشکار می سازد.

عرض کردم: پیشوا و امام بعد از شما کیست؟ حضرت بسرعت برخاست و به اطاق دیگر رفت و طولی نکشید که برگشت، در حالی که پسر بچه ای را که حدود سه سال داشت و رخسارش همچون ماه شب چهارده می درخشید به دوش گرفته بود.

فرمود: «احمد بن اسحاق » ! اگر پیش خدا و امامان محترم نبودی، این پسرم را به تو نشان نمی دادم، او همنام و هم کنیه رسول خداست، زمین را پر از عدل و داد می کند چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد. او در میان این امت (از نظر طول غیبت) همچون «خضر» و «ذوالقرنین » است، او غیبتی خواهد داشت که (در اثر طولانی بودن آن) بسیاری به شک خواهند افتاد و تنها کسانی که خداوند آنان را در اعتقاد به امامت او ثابت نگه داشته و توفیق دعا جهت تعجیل قیام و ظهور او می بخشد، از گمراهی نجات می یابند... (72)

پی نوشتها:

1) علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، ص 197-ابن شهراشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 422-کلینی، اصول کافی، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 503-شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتی، ص 338-طبرسی، اعلام الوری، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 376-فتال نیشابوری، روضة الواعظین، ط 1، بیروت، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، 1406 ه. ق، ص 274-سید محسن امین، اعیان الشیعة، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1403 ه. ق، ج 2، ص 43.

2) ابن شهر اشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 434-محمد بن جریر طبری، دلائل الامامة، ط 3، قم، منشورات الرضی، 1363 ه. ش، ص 226-مجلسی، بحار الانوار، ط 2، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه. ق، ج 50، ص 251. البته، بر رغم نیت پلید خلیفه، هر بار امام رفت و آمد می کرد، هزاران نفر جمعیت مشتاق، در مسیر حرکت امام اجتماع می کردند، و آن چنان غلغله شادی به راه افکنده و ابراز احساسات می کردند که از کثرت جمعیت، راهها بند می آمد و عبور و مرور قطع می شد، و به محض آنکه حضرت را مشاهده می کردند سر و صدا خاموش می شد و برای حضرت راه باز می کردند، و پس از عبور امام، وضع به حال طبیعی بر می گشت (ر. ک به: سه ماخذ یاد شده و نیز غیبة شیخ طوسی، تهران، مکتبة نینوی الحدیثة، ص 29) .

3) در اینجا ممکن است این سؤال پیش آید که با وجود ضعف و تزلزل دستگاه خلافت، و تسلط ترکان و موالی بر امور مملکت، چگونه فشار و اختناق در مورد امام به همان شدت ادامه داشت؟

در پاسخ باید گفت: اگر نگرانی از ناحیه قدرت معنوی امام، منحصر به شخص خلیفه یا اطرافیان او بود، کار سهل بود و امام می توانست از راههای گوناگون، به فعالیت سری بپردازد، ولی این بیم و نگرانی بر یک طیف وسیع سیاسی سایه افکنده بود که خلیفه هم جزئی از آن بود، و این طیف بقیه سردمداران و همه کسانی را نیز که به نحوی با حکومت، منافع مشترک داشتند، شامل می شد، به همین جهت مخالفت و اعمال فشار و محدودیت در مورد امام، ویژگی اصلی خط حاکم بر کشور محسوب می شد و حتی با قتل خلیفه ای، و جایگزینی خلیفه ای دیگر تغییر نمی یافت!

4) مجلسی، بحار الانوار، ج 50، ص 311.

5) مجلسی، همان ماخذ، ص 313.

6) شیخ طوسی، کتاب الغیبة، تهران، مکتبة نینوی الحدیثة، ص 134.

7) ابو هاشم جعفری از نسل جعفر طیار (سمعانی، الانساب، ج 1، ص 67) و اهل بغداد بود و از چهره های بسیار درخشان و گرانمایه شیعه و از یاران بسیار صمیمی امام جواد و امام هادی و امام عسکری-علیهم السلام-به شمار می رفت و نزد آنان مقام و منزلت والایی داشت (محمد تقی شوشتری، قاموس الرجال، ج 4، ص 255-258) او که مردی آزاده و شجاع و بی باک بود، در سال 252 ه در بغداد باز داشت، و به زندان سامراء منتقل گردید (خطیب، تاریخ بغداد، ج 8، ص 369-سمعانی، الانساب، ج 2، ص 67) .

به گفته شیخ طوسی، زندانی شدن او و همراهانش، با قتل «عبد الله بن محمد عباسی » مرتبط بوده است (الغیبة، تهران، مکتبة نینوی الحدیثة، ص 136) . طبرسی می گوید: او در سال 258 ه. ق با امام عسکری و گروهی از علویان در زندان بوده است (اعلام الوری، ص 373) . خطیب بغدادی و سمعانی، در گذشت او را در سال 251 نوشته اند.

8) ابن صباغ مالکی، الفصول المهمة، ط قدیم، ص 304-شبلنجی، نور الابصار، قاهره، مکتبة المشهد الحسینی، ص 166-علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، ص 222-طبرسی، اعلام الوری، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 373-ابن شهر اشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 437.

9) ابن شهر آشوب، همان کتاب، ج 4، ص 433.

10) مجلسی، بحار الانوار، ط 2، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه. ق، ج 50، ص 269.

11) مسعودی، اثبات الوصیة، الطبعة الرابعة، نجف، المکتبة الحیدریة، ص 243.

12) علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ص 216.

13) شریف القرشی، باقر، حیاة الامام الحسن العسکری، بیروت، دار الکتاب الاسلامی، 1409 ه. ق، ص 181.

14) رجال، ط 1، نجف، المکتبة الحیدریة، 1381 ه. ق، ص 427 به بعد.

15) فیلسوفی که چنین کتابی نوشته بوده، پسر اسحاق کندی بنام «یعقوب » بوده است و نه خود اسحاق، و بنا به نوشته «محمد لطفی جمعه » ، «اسحاق » حاکم کوفه در زمان سه نفر از خلفای عباسی یعنی مهدی و هادی و هارون بوده است (تاریخ فلاسفة الاسلام فی المشرق و المغرب، المکتبة العلمیة، ص 1) . گویا نام پدر و پسر با هم اشتباه شده و یا در موقع نقل و استنساخ، نام پسر از قلم افتاده است.

16) الان جئت بالحق و ما کان لیخرج مثل هذا الا من ذلک البیت.

17) این قضیه را ابن شهر اشوب در کتاب «مناقب » (ج 4، ص 424) از کتاب «التبدیل » نوشته ابو القاسم کوفی نقل کرده است. برخی از دانشمندان معاصر، در صحت این قضیه ابراز تردید نموده و نوشته اند: این قضیه نشان می دهد که کندی در یک بی ثباتی فکری به سر می برده و به اسلام عقیده نداشته است، و این موضوع گرچه امکان پذیر است، اما چون تنها در کتاب ابو القاسم کوفی آن هم به صورت مرسل (بدون سند) آمده و ابن شهراشوب نیز از او نقل کرده است، نمی توان برای اثبات چنین قضیه تاریخی به آن اکتفا کرد (محمد الصدر، تاریخ الغیبة الصغری، ص 196) .

اما با توجه به گوشه هایی از تفکر کندی که در کتب مربوط به تاریخ فلاسفه اسلامی آمده، چنین قضیه ای بعید به نظر نمی رسد. چنانکه «حنا الفاخوری » و «خلیل الجر» ضمن تحلیل مبانی فکری و فلسفی وی نوشته اند: «... اما گاه شود که میان تعلیمات فلسفه و آیات قرآن تناقضی مشهود شود، و این تناقض است که پاره ای را به مخالفت با فلسفه واداشته است. کندی حل این مشکل را در تاویل آیات یافته است. او می گوید: کلمات عربی را یک معنای حقیقی است و یک معنای مجازی، و بدین طریق متفکر می تواند از منطوق برخی آیات، معانی مجازی آنها را از راه تاویل دریابد... » (تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ترجمه عبد المحمد آیتی، تهران، چاپ دوم، کتاب زمان، 1358 ه. ش، ج 2، ص 380) .

18) شبلنجی، نور الابصار، قاهره، مکتبة المشهد الحسینی، ص 167. و نیز ر. ک به: ابن شهر اشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 425-علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، ص 219-ابن حجر الهیتمی، الصواعق المحرقة، قاهرة، مکتبة القاهرة، ص 207-ابن صباغ المالکی، الفصول المهمة، ط قدیم، ص 304-305.

19) طبسی، شیخ محمد جواد، حیاة الامام العسکری، ط 1، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1371 ه. ش، ص 223-226. و نیز ر. ک به: الشیخ محمد حسین المظفر، تاریخ الشیعة، قم، مکتبة بصیرتی، صفحات: 62، 78، 102.

20) ظاهرا مقصود، احمد بن اسحاق رازی، یکی از بزرگان شیعیان اهل ری، و یکی دیگر از نمایندگان امام عسکری است. (ر. ک به: حیاة الامام العسکری، شیخ محمد جواد طبسی، ص 332) .

21) طوسی، اختیار معرفة الرجال (معروف به رجال کشی) ، مشهد، دانشگاه مشهد، ص 575-580، حدیث 1088-مجلسی، بحار الانوار، ط 2، تهران، 1395 ه. ق، ج 50، ص 219-323. این نامه به اختصار در تحف العقول (ص 484) نیز آمده است.

22) طوسی، همان کتاب، ص 580، حدیث 1089.

23) طوسی، همان کتاب، ص 580، حدیث 1089.

24) نجاشی، فهرست اسماء مصنفی الشیعة، قم، مکتبة الداوری، ص 66-شیخ طوسی، الفهرست، مشهد، دانشکده الهیات و معارف اسلامی، 1351 ه. ش، ص 23.

25) طبسی، حیاة الامام العسکری، ص 333.

26) ج 50، ص 323.

27) دلائل الامامة، الطبعة الثالثة، قم، منشورات الرضی، 1363 ه. ش، ص 272.

28) طبرسی، الاحتجاج، نجف، المطبعة المرتضویة، 1350، ص 257.

29) شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتی، ص 351-طبرسی، اعلام الوری، الطبعة الثالثة، تهران، دار الکتب الاسلامیة، ص 445-تستری، شیخ محمد تقی، قاموس الرجال، الطبعة الثانیة، قم، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجامعة المدرسین، ج 1، ص 316-کلینی، اصول کافی، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 518.

30) طوسی، اختیار معرفة الرجال، مشهد، دانشکده الهیات و معارف اسلامی، 1348 ه. ش، ص 532، حدیث 1015-تستری، همان کتاب، ج 1، ص 315. عمری بعدها به وکالت از طرف حضرت صاحب الزمان-عج-منصوب گردید و ما به خواست خدا در بخش آینده پیرامون عظمت و فضیلت او سخن خواهیم گفت.

31) ابو الادیان علی بصری، در اواخر قرن سوم هجری در گذشته و کنیه او در اصل «ابو الحسن » بوده است، نامبرده به این جهت به ابو الادیان شهرت یافته بود که با پیروان تمام دینها مناظره می کرد و مخالفین را مجاب می نمود (مدرس تبریزی، محمد علی، ریحانة الادب، چاپ سوم، تهران، کتابفروشی خیام، 1347 ه. ش، ج 7، ص 570) . انتخاب ابو الادیان برای انجام این ماموریت، نشان می دهد که حضرت افراد ویژه ای را به این کار می گمارده است.

32) ابن شهر اشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 425-مجلسی، بحار الانوار، ج 50، ص 317-فیض کاشانی، معادن الحکمة فی مکاتیب الائمة، قم، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین، ط 2، 1409 ه. ق، ج 2، ص 265.

33) فیض کاشانی، همان کتاب، ص 264-مجلسی، همان کتاب، ص 317.

34) حسن بن علی بن شعبة، تحف العقول، ط 2، قم، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجماعة المدرسین، 1363 ه. ش، ص 486.

35) مجلسی، همان کتاب، ص 331.

36) عثمان بن سعید بعدها به افتخار نمایندگی امام دوازدهم در غیبت صغری نائل گردید و ما به خواست خدا در بخش نمایندگان امام دوازدهم شرح حال او را خواهیم نوشت.

37) شیخ طوسی، الغیبة، تهران، مکتبة نینوی الحدیثة، ص 214-حاج شیخ عباس قمی، سفینة البحار، تهران، کتابخانه سنائی، ج 2، ص 158.

38) ابن شهر اشوب، مناقب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 427.

39) درباره شخصیت و فضیلت ابوهاشم جعفری در چند صفحه پیش، توضیح دادیم.

40) شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتی، ص 343-ابن شهر اشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 439-مسعودی، اثبات الوصیة، نجف، المطبعة الحیدریة، 1373 ه. ق، ص 242-سید محسن امین، اعیان الشیعة، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1403 ه. ق، ج 1، ص 40-طبرسی، اعلام الوری، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 372-کلینی، اصول کافی، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 508.

41) ابن شهراشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 431-علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، ص 218.

42) ابن شهراشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 431-علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، ص 218.

43) علی بن جعفر از دوستداران صمیمی و یاران ویژه و بسیار مورد اعتماد امام هادی و امام عسکری-علیهما السلام-و از کارگزاران آن دو بزرگوار بوده است. او به جرم نمایندگی از طرف امام هادی، توسط متوکل عباسی مدتی زندانی گردید و پس از آزادی، به امر امام، به مکه رفت و در آنجا مقیم گردید. گویا او همچنان در مکه بوده که انفاق او را ابو طاهر دیده است. ر. ک به: شریف القرشی، باقر، حیاة الامام العسکری، دار الکتاب الاسلامی، ص 155-156-شیخ طوسی، ماخذ گذشته، ص 212-مامقانی، تنقیح المقال، تهران، انتشارات جهان، ج 2، ص 271-272-شیخ طوسی، اختیار معرفة الرجال (معروف به رجال کشی) ، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ه. ش، ص 523 و 607.

44) طوسی، الغیبة، تهران، مکتبة نینوی الحدیثة، ص 212. این روایت با مقداری تفاوت، در کتاب «مناقب » ابن شهر اشوب نیز نقل شده است، ولی به نظر نگارنده آنچه در غیبت شیخ طوسی نقل شده به صحت نزدیکتر است.

45) علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، ص 217.

46) علی بن عیسی، همان کتاب، ص 216.

47) طبرسی، احتجاج، نجف، المطبعة المرتضویة، 1350، ص 257.

48) شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتی، ص 351-طبرسی، اعلام الوری، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 445.

49) طبرسی، اعلام الوری، ص 448 و 449.

50) طبرسی، اعلام الوری، ص 448 و 449.

51) ابن شهراشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 435-علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، 211.

52) ابن شهر اشوب، همان کتاب، ج 4، ص 425-حاج شیخ عباس قمی، الانوار البهیة، مشهد، کتابفروشی جعفری، ص 161-تتمة المنتهی، چاپ دوم، تهران، کتابفروشی مرکزی، 1333 ه. ق، ص 299 با اندکی اختلاف در الفاظ.

با توجه به این که شهادت امام عسکری-علیه السلام-در سال 260 و در گذشت علی بن حسین بابویه در سال 329 یعنی 69 سال پس از شهادت حضرت عسکری رخ داده، برخی، نگارش چنین نامه ای را با عناوینی مانند: بزرگمرد و فقیه و مورد اعتماد من، از طرف امام به وی که در آن زمان جوانی بیست ساله بوده، بعید شمرده اند، مگر آنکه بگوییم: وی در عین جوانی از نظر فضیلت و شخصیت معنوی در چنان رتبه والایی قرار داشته که شایسته ذکر چنین القابی بوده است (تاریخ الغیبة الصغری، محمد صدر، الطبعة الاولی، بیروت، دار التعارف للمطبوعات، 1392 ه. ق، ص 196) .

53) طبسی، شیخ محمد جواد، حیاة الامام العسکری، الطبعة الاولی، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1413 ه. ق، ص 121.

54) طبسی، همان کتاب، ص 217.

55) مسعودی، اثبات الوصیة، الطبعة الرابعة، نجف، المطبعة الحیدریة، 1374 ه. ق، ص 234.

56) مسعودی، همان کتاب، ص 246.

57) مسعودی، همان کتاب، ص 238.

58) حسن بن علی بن شعبة، تحف العقول، الطبعة الثانیة، 1363 ه. ش، قم، مؤسسة النشر الاسلامی (التابعة) لجماعة المدرسین بقم المشرفة، ص 487.

59) طبرسی، اعلام الوری، الطبعة الثالثة، دار الکتب الاسلامیة ص 375.

60) علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ج 3، ص 207-مجلسی، بحار الانوار، ط 2، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه. ق، ج 50، ص 298.

61) شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتی، ص 340-ابن شهر اشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 436-مجلسی، همان کتاب، ص 277-کلینی، اصول کافی، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 506.

62) علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنی هاشمی، 1381 ه. ق، ص 214-شبلنجی، نور الابصار، قاهره، مکتبة المشهد الحسینی، ص 168-ابن صباغ مالکی، الفصول المهمة، ط قدیم، ص 303.

63) طبرسی، اعلام الوری، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 372-ابن شهر اشوب، همان کتاب، ص 432-مسعودی، اثبات الوصیة، نجف، المطبعة الحیدریة، 1374 ه. ق، ص 241.

64) طبرسی، اعلام الوری، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 375-مسعودی، همان کتاب، ص 242-کلینی، اصول کافی، تهران، مکتبة الصدوق، 1381 ه. ق، ج 1، ص 510-شیخ مفید، الارشاد، قم، مکتبة بصیرتی، ص 344-علی بن عیسی الاربلی، همان کتاب، ج 3، ص 204.

65) مسعودی، همان کتاب، ص 241.

66) ابن شهر اشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشی مصطفوی، ج 4، ص 440.

67) ابن صباغ مالکی، الفصول المهمة، ط قدیم، ص 303-ابن شهر اشوب، همان کتاب، ص 432-شبلنجی، نور الابصار، قاهره، مکتبة المشهد الحسینی، ص 167 (با اندکی تفاوت) .

68) غفار نام قبیله ابوذر بود.

69) مجلسی، بحار الانوار، ط 2، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1395 ه. ق، ج 50، ص 269.

70) طبسی، شیخ محمد جواد، حیاة الامام العسکری، ط 1، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، 1371 ه. ش، ص 136، به نقل از کتاب الهدایة الکبری تالیف حسین بن حمدان حضینی، ص 386.

71) علی بن عیسی الاربلی، کشف الغمة، ج 3، ص 207-مجلسی، بحار الانوار، ج 50، ص 297.

72) صدوق، کمال الدین، قم، مؤسسة النشر الاسلامی (التابعة) لجماعة المدرسین، 1405 ه. ق، ج 2، ص 384 (باب 38) .

سیره پیشوایان، پیشوایی، مهدی؛

خاطرات عید دانش آموزان قدیم

خاطرات عید دانش آموزان قدیم

باسلام به همه بچه های خوب ایران زمین و میگم "عیدتون مبارک "

شما بچه های خوب امروزی قدرتون بدونین با" پیک نوروزی " که خیلی هم زیبا وقشنگه طراحی شده وآخرشم جایزه میدن وکلی تو تعطیلات برای خودتون بازی وتفریح می کنین ودفترچه نوروزیتون و انجام میدین .

ولی ما خیلی خوشحال بودیم که داره نوروز میاد؛ تعطیلات عید وکلی برنامه می چیدیم که تو روزای عید وقتمون وچجوری پر کنیم ؛ یکی دوروز مونده به عید معلم به ما عید و تبریک می گفت وبعد ش برامون کلی مشق عید می داد می گفت : تمرین های ریاضی رو پاکنویس کنین ؛پرسشهای علوم ,تاریخ,اجتماعی,مشق فارسی و.... همه رو واسه عید پاکنویس کنین وروز 14 بیارین .هرچه از صبح تا شب می نوشتیم تا تکالیفمون و انجام بدیم نمی شد ؛آخرش نصف ونیمه یه چیزی تحویل معلم مون می دادیم .نه بازی نه تفریح نه مسافرت خلاصه تعطیلات یه جورایی کوفتمون میشد آخرش یه انشاء درباره :تعطیلات نوروز را چگونه گذرانده اید ؟ بنویسید .

 

آخ که چقدر از اون"ننه سرما بدم میومد! چون سه چهارصفحه بود! 

معلم هم گفته بود 5 بار از درس ننه سرما مینویسید + 

از یک تا صد را توی ده صفحه مینویسید! 

بعدشم.انشاءموضوع(1) بهار را تعریف کنید 

موضوع(2):تعطیلات عید را چطور گذراندید؟!.در سیزده صفحه توضیح دهید 

از روز اول تعطیلات هم اصلا مادرم نمیذاشت خیر ببینیم و همش تا حوصله ش سرمیرفت! میگفت:مشق هاتو نوشتی؟؟!. 

تا روز چهار و پنج گه گاهی سرک میکشیدم به کتابهام 

اما بعد از هفته اول همش هول و هراس ِمدرسه را داشتم. 

مشق ها را به هر ترتیبی بود مینوشتم.اما انشاءها را گذاشتم برا روز آخر. 

یعنی راستشو بخواهید یادم نبود و بعدشم نمیدونستم چی باید بنویسم؟! 

خلاصه..اونروزها به علت امکانات زیاد! سیزده بدر افتاده بود 5شنبه 

شب که اومدیم خونه! یهو دلم هُری ریخت و شروع کردم طبق معمول به ونگ زدنگریه 

مادرم بالحنی مهربان!گفت:باز چه مرگت شده؟!عصبانیگفتم: خب درسهام موندهوحشتناک 

مادرهم که سواد نداشت.!.توهمسایگی مون یه معلم بود!. 

پس دستمو گرفت و برد خونه شون  معلم هم کمی راهنمایی کرد که: 

بهار فصل رویش گلها و آواز چلچله هاست و فلان و بهمان!. 

همینها را بردار بنویسسبز این از انشاء فصل بهاررررر!!!

اما انشای دوم را خب خودت ببین کجا رفتی و چکارکردی ؟ 

روزانه بنویس در حد چهار 5 خط!.اومدیم خونه و شروع کردم به نوشتن: 

روز اول: 

امروز ازخواب که بیدار شدم! پرستوهای بهاری حامل خبری خوش بودند 

از پنجره که آسمون را نگاه کردم! پرستوهای خوش خبر را دیدم که چهچه میزدنددروغگو 

عید را به بزرگترها تبریک گفتیم و بعد از خوردن صبحانه و پوشیدن لباسهای نو! 

رفتیم خونه خاله اینا! خونه خاله نهار را دور هم بودیم و کلی خوش گذشت.! 

غروب هنگام بازگشت به خانه شکوفه های بهاری را رو شاخهء درختا دیدم و  

با دیدن پرستوهای مهاجر بسی شاد گشتمسبز 

روز دوم: 

صبح که ازخواب بیدار شدم از شنیدن آواز پرستوهای بهاری کلی مشعوف گشتمنیشخند 

بعد از خوردن صبحانه و پوشیدن لباسهای نو! به اتفاق خانواده 

رفتیم خونه عمو و با پسر عموها کلی بازی کردیم و عیدی هم گرفتیممغرور 

ماهی های تُنگ بلوری هم کلی از اومدن بهار خوشحال بودند 

روزسوم: 

صبح با صدای پرستو های بهاری ازخواب پریدم!عصبانی 

خوب که دقت کردم دیدم چندون صدای پرستوها با کلاغ فرقی نداره!! 

بعد از خوردن صبحانه رفتم سراغ درسهام و خاطرات خوش2روز گذشته را نوشتم!دروغگو 

بعد هم مشقهای بجا مانده را نوشتم!

بعدش! خاله اینا! اومدن خونه مون و کلی خوش گذشت 

تا غروب خونه مون بودن و از بهار و فصل رویش گلها سخن راندند!! 

روزچهارم 

آخ که چقدر دوست دارم سر به تن این پرستوهای بهاری نباشهعصبانی 

ناچاراً بیدار شدم و بعد از خوردن صبحانه! همش مشق نوشتم 

بعد از ظهر هم چون از برنامه های تلویزیون خوشم نمیاومد! فقط درس خوندم 

روز پنجم 

با صدای گوشخراش کلاغها! ازخواب بیدار شدمقهقهه 

روزهای بعد را هم بگم؟؟؟!!مغرورشیطان 

خب معلومه دیگه! همش درس خوندم و مشق نوشتم! 

خلاصههههههههههههههه 

تا ساعات پایانی شب چهاردهم فروردین به هر جون کندن و  ونگ زدنی بود 

انشاء ها هم تموم شد و خوابیدم.صبح که رفتم مدرسه همش هراسون بودم 

نکنه آقا معلم بگه چرا انشاءهات دو سه خطیه؟!.اما معلم مون اومد سرکلاس و 

از روی بی میلی دفتر مشق بچه ها را گرفت و بی اونکه نیم نگاهی بیندازه 

همشون را خط خطی کردکلافه 

همش توفکر بودم که چقدر از پرستوهای بهاری! نوشتم و آقامعلم وقعی ننهاد! 

فکر کنم آقا معلم اونروزصبح با صدای روحنواز پرستوها ازخواب بیدار شده بود 

 

این عمونوروز را هم قبلا درست کرده بودم! اما خب نمی شد بگم: 

به شرط بقا وحیات! سال بعد براتون میذارممغرور 

سیلی نقد به از حلوای نسیه!. 

امید که همواره شادوسلامت باشید و هر روزتون نوروز باشه حتی ۱۴ فروردین 

 

زنده باشید و سلامتتا بعد یاعلی مدد