
آیت الله شاه آبادی در آینه خاطرات
شاهآبادی در سال 1332 و چند روز پس از كودتای 28 مرداد در
تهران دستگیر و زندانی شد؛ اما پس از مدت كوتاهی از زندان آزاد گردید.
دستگیری او در این زمان بیش از آنكه سابقهی مبارزاتی وی را نشان دهد؛
حكایت از آن دارد كه وی همانند پدر بزرگوارش مرد علم و عمل بود و دیانت را
همراه با سیاست آموخته و عملاً پای در عرصهی مبارزه با جور و جابرین نهاده
بود.
حجت
الاسلام و المسلمین حاج شیخ مهدی شاهآبادی در شهریور سال 1309 در قم و در
بیت عارف كامل؛ آیتاللهالعظمی حاج شیخ محمدعلی شاهآبادی (ره) – استاد
عرفان امام خمینی (ره) – به دنیا آمد.
هنگامی
كه آیتالله العظمی شاهآبادی (ره) به سال 1314 به تهران مهاجرت نمود؛
فرزند چهار سالهی خود را بهمنظور فراگیری قرآن؛ به مكتبخانه فرستاد. او
بعد از دو سال به دبستان توفیق رفت و تا دوازده سالگی دورهی دبستان را به
پایان رسانید.
مهدی شاهآبادی كه در سال 1323 به مدرسهی مروی وارد شد و بعد از چهار سال ـ در هجده سالگی ـ به لباس روحانیت ملبس گردید.
یك
سال بعد، آیتالله العظمی شاهآبادی (ره)؛ پدر و معلم و مراد او كه از
مبارزین بزرگ علیه رضاخان و رژیم پهلوی بود، از دنیا رحلت كرد. (1328 ش).
او دو سال بعد از وفات پدر به قم عزیمت نمود ؛ اما قریب به یك سال بعد
بهمنظور گذراندن دورهی دبیرستان موقت به تهران بازگشت و بهخاطر هوش و
استعداد سرشاری كه داشت، در طول چهارده ماه دوره دبیرستان را به اتمام
رساند.
شاهآبادی در سال 1332 و چند روز پس از كودتای 28 مرداد در تهران دستگیر و زندانی شد؛ اما پس از مدت كوتاهی از زندان آزاد گردید.
دستگیری
او در این زمان بیش از آنكه سابقهی مبارزاتی وی را نشان دهد؛ حكایت از آن
دارد كه وی همانند پدر بزرگوارش مرد علم و عمل بود و دیانت را همراه با
سیاست آموخته و عملاً پای در عرصهی مبارزه با جور و جابرین نهاده بود.
ایشان
در مهرماه همان سال دوباره راهی قم شد و تحصیل علوم دینی را ادامه داد و
در پای درس استادانی چون آیتالله العظمی بروجردی امام خمینی، آیتالله
العظمی اراكی؛ آیتالله العظمی گلپایگانی و علامه سیدمحمدحسین طباطبایی به
مرتبهی بالای فقاهت و اجتهاد نایل آمد.
ایشان
در سال 1350 پس از حدود 21 سال اقامت در قم به تهران آمده و در منطقهی
رستمآباد شمیران به امامجماعت و دیگر خدمات دینی پرداختند و با حضور فعال
خود؛ آن مسجد را به كانون فعالیت و رشد نیروهای انقلابی تبدیل نمودند.
از سال 1356 از بانیان جامعهی روحانیت مبارز تهران و عضو شورای مركزی آن و در عین حال دبیر جامعهی روحانیت مبارز شمیران بود.
او
كه با اصرار جمع روحانیت مبارز و حزب جمهوری اسلامی و تمامی گروهها و
احزاب فعال برای اولین دورهی مجلس كاندیدا شده بود با قریب به هفتصد هزار
رأی به نمایندگی از مردم تهران به مجلس راه یافت و در طی چهار سال خدمات
بسیاری ارائه نمود. در كمیسیون امور قضایی مجلس شورای اسلامی از افراد
صاحبنظر بود و بهطور فعال در كمیسیونها شركت میكرد.
شاهآبادی
هرگز مسجد سالهای قبل خود ـ مسجد رستمآباد ـ را فراموش نكرد و كثرت
فعالیت و مسئولیتهای او موجب رها كردن مسجد و خدمات دینی او نگردید. او با
حضور مستمر خود در مسجد، مسیر طولانی خیابان پیروزی تا میدان اختیاریه را
هر روزه طی میكرد و باعث امیدواری مردم منطقه بود.
از دیگر فعالیتهای او همكاری با سازمان اوقاف و امور خیریه بود كه در این رابطه خدمات قابل توجهی در اوقاف شمیران انجام شد.
ایشان
در آخرین سفر به جبهه؛ در روز 5 اردیبهشت 1363 راهی جزایر مجنون شد و در
نهایت در غروب پنجشنبه 6 اردیبهشت 1363 همزمان با شب شهادت مولایش موسی بن
جعفر امام كاظم (ع) بر اثر اصابت تركش گلولهی توپ متجاوزان بعثی، ندای حق
را لبیك گفت و به فیض عظیم شهادت رسید؛ طوبی له و حسن مآب.
در این جا به گوشه ای از خاطرات حاج محمد عرب از اهالی و مبارزان انقلابی رستم آباد حد فاصل 1353 تا 1360اشاره خواهد شد.
حدود
سال 1353 فرزند آخوند رستم آبادی فوت كرد. من، به دلیل داشتن موقعیت
خانوادگی و اجتماعی ممتاز در محل و همچنین آزادی از زندان و داشتن وقت
زیاد، ادارهی امور مراسم ختم وی را عهدهدار شدم.
در
تمام مدت مجلس، من دم در از حضار شركت كننده در مراسم ختم، بهخصوص علمای
بزرگ تهران و شمیران استقبال و یا آنها را بدرقه میكردم. آقای
امامجمارانی در هنگام حضور در مجلس ختم در گوشم گفت: از دستگاه دولتی كسی
را اینجا به جای حاج شیخ محمدتقی رستمآبادی نیاورند، آخر مجلس بیایید صحبت
كنیم و یك نفر از بچههای فعال و انقلابی را به سرعت انتخاب كنیم.
پس
از آن، پدر آقای ابوالحسن طباطبایی جهت انتخاب روحانی، همهی بزرگان را
جمع كرد. قبل از آن هم ابوالحسن با آقای جمارانی و آقای ملكی صحبت كرده و
به آنها گفت كه اگر خواستند شما كسی را معرفی كنید آقای شاهآبادی را معرفی
كنید. از طرفی ساواك محل، یكی دیگر را در نظر گرفته بودند و میخواستند او
را بیاورند كه با این كار دست آنها كوتاه شد.[1]
ما
زمینه را مساعد كردیم و روزی یك گروه سی چهل نفری از بچههای فعال سیاسی و
همفكر و همخط رستمآباد همچون تعدادی از كسبهی متدین و هم مسجدیهای
محلی، من، آقای سید ابوالحسن طباطبایی و ابوالقاسم طباطبایی، آقای ولایتی و
علیمحمد نوریان به منزل ایشان واقع در خیابان پیروزی فعلی [2]رفتیم و با سلام و صلوات ایشان را به رستمآباد آوردیم.
علمای شمیران از جمله آقایان ملكی و امامجمارانی برای تثبیت جایگاه و برای اعلام رسمیت حضور وی، پشت سر ایشان نماز خواندند.
به
هر حال شاهآبادی آمد ولی خانهاش را منتقل نكرد. او رانندگی میدانست و
فوقالعاده تند و سریع بود. یكی از دوستان به شوخی میگفت: «هر كس كه
میخواهد آقای شاهآبادی را بشناسد سر هر چهارراهی كه بایستد، پنج دقیقه
بعد یك ماشین با سرعت رد میشود كه راننده آقای شاه آبادی است». زیرا ایشان
همیشه با سرعت رانندگی میكرد و همیشه همه طرف ماشین ایشان خوردگی داشت؛
ماشینش چراغ هم نداشت.[3]
مسئله
بردن و آوردن ایشان هم بود چون زمانی كه ماشین نداشت، عدهای تقبل
میكردند و آقا را برای نماز میبردند و میآوردند. ولی پس از اینكه به
رستمآباد آمد، مسیر نزدیكتر شد و اهالی هم بسیار خوشحال بودند.
در رستمآباد مسجد كوچكی بود كه در مسجدی كوچكتر از آن، جلسات قرآن تشكیل میشد؛ مجموع مسجدها را تخریب كردند و مسجد شاهآبادی را ساختند كه بعدها تكیهی رستمآباد شد.
با
آمدن آقای شاهآبادی، جوانان زیادی جذب این مركز مبارزاتی شدند. از آن
زمان به بعد ما همه وقت در مسجد نزدیك منزلمان پشتسر ایشان نماز
میخواندیم و پسرهایم حسن و حسین بهخصوص حسن مكبر ایشان بودند.[4]
مسجد آقای موسوی خیلی سیاسی نبود، انسان محترم و معمم و بسیار با تقوا و
روحانیت در رفتار و كردارش ملموس و قابل مشاهده اما محفل، محفل سیاسی نبود.
بر عكس، مسجد شاه آبادی در رستمآباد، پاتوق كسانی با افكار دینی و سیاسی
بود. بهطور مثال در ایام محرم، آقای وحید به مسجد دعوت میشد، نماز را
میخواندیم و پس از آن برنامههای مذهبی اجرا میكردند. برنامههایی با قصد
بر هم زدن بنیان حكومتی بیشتر در فكر امثال شاهآبادیها بود. تشكیل هیئت
امنای مسجد، تأسیس كتابخانه، توزیع و تكثیر اعلامیهها و نوارهای امام و
انتخاب ائمهی جماعات فعال و انقلابی برای مساجد مناطق مختلف تهران، از
اقدامات آن روحانی مجاهد بود كه باعث شد آن مسجد به یكی از پایگاههای
انقلاب و سازمانی مبارزاتی تبدیل شود.
در
زمرهی فعالیتهای آیتالله شاهآبادی میتوان به تشكیل صندوق ذخیرهی
علوی در محل مسجد صاحبالزمان (عج) اشاره كرد كه یكی از اهداف مهم این
صندوق تقویت و پشتیبانی مالی از انقلابیون بود. خانوادهی افرادی كه به دست
طاغوت به زندان میافتادند از تسهیلات این صندوق بهرهمند میشدند و با
تدابیر آیتالله شاهآبادی دامنهی فعالیتهای این صندوق به شهرستانها هم
كشیده شد.
تشكیل
جلسات هفتگی تفسیر قرآن، در مسجد رستمآباد كه افراد تحصیلكرده و دانشگاهی
در آن شركت میكردند از دیگر فعالیتهای فرهنگی ایشان بود. با توجه به
نحوهی مطالعه و كار بر روی قرآن كه به شكل گروهی و تحقیقی انجام میشد ـ كه به واقع یك مجموعه پروژههای تحقیقاتی و مطالعاتی هفتگی بود ـ میتوان به طرز تلقی و تفكر پویای او نسبت به لزوم پژوهش و تحقیق در آموزههای دینی رسید. آقای
شاهآبادی خودش را به بچه محلهای ما نزدیك كرده بود و حتی در
كوهنوردیهای ما بارها شركت داشت. ایشان در مدرسهی قائمیه تفسیر قرآن
میگفت. من و دكتر ولایتی و دكتر لواسانی در آن شركت میكردیم. دكتر غرضی
هم از اعضای این جلسه بود كه قبل و بعد از انقلاب شركت میكرد. او تفسیر
قرآن میگفت. دكتر لواسانی كه خود نیز مفسر قرآن بود به احترام روحانیت در
جلسهی تفسیر شاهآبادی شركت میكرد.
از
ویژگیهای شاهآبادی رفاقت نزدیكش با مبارزین و طلاب زندانی و شكنجه شده
توسط ساواك بود. در شب اول آزادی، آقایان كروبی و معادیخواه، آقای دكتر
نوریان، آقای شاهآبادی و دكتر ولایتی نزد آنها رفتند. آنها توضیح دادند كه
در داخل زندان چهطور تغییرات و تفكرات التقاطی برای گروههای منافقین به
وجود آمده است. برخی از آنها گرایشهای خاصی به افكار لنین، استالین و به اصطلاح چپیها پیدا كردهاند. [5]
در
آن روزها كه نگران معیشت خانواده و همكاری جدیام در گسترش مبارزات بودم،
خود را ناچار به ترك تهران میدانستم اما آقای شاهآبادی چندان علاقهای به
این كار نداشت.
سابقهی
زندان و پروندههای متعدد ساواك، دیگر اجازهی فعالیت در ارگانهای وابسته
به دولت را نمیداد. با آنكه آقای شاهآبادی و دوستانش یكی از خانمهای
مبارز را كه آن روزها در بوتان گاز مقامی داشت، برای رفتن من راضی كردند،
بهطور مستقیم ساواك را در جریان نگذاشتند، بالاخره شناسایی شدم.
سال
1354 روزی هم آقای طباطبایی برای آنكه یادی از گذشته و فعالیتهای
دستهجمعی كرده باشد ؛ جمعی از دوستان قدیمی ما از جمله آقایان شاهآبادی،
لواسانی، موحدی ساوجی، حائری فومنی و دكتر ولایتی، كلاهدوز، ودادی، سید
ابوالحسن طباطبایی و برادرش را دعوت و مرا نیز از دلتنگی رهاند و چراغ را
خاموش و دستهجمعی نوار سخنرانی دكتر شریعتی پیرامون حق كارگر را گوش
دادیم.
حدود
سال 1355 منزلی در حوالی خیابان امام داشتم. زمین آن را خریده و مشغول
ساخت آن بودم. طبقهی اول و زیر زمینش تقریباً ساخته شده بود كه شبی آقایان
شاهآبادی و ولایتی و طباطباییها و لواسانی و ودادی و كلاهدوز دستهجمعی
از شمیران به منزل ما در قم آمدند. سپس خواستند از منزلی كه در حال ساخت آن
بودیم، دیدن كنند. رفتیم و دیدند و آنجا به من پیشنهاد كردند كه یك طبقه
را برای یك خانوادهی نیازمند زندانی اضافه كنیم. گفتم: «پول ندارم».
گفتند: «ما برای شما از صندوق جاوید تهران وام میگیریم به صورت قسطی و این
طبقه را بساز». من هم قبول كردم و بدون هیچ امضایی توسط آقای بهاور برای
من 25 هزار تومان وام گرفتند و سفتههایش را هم آقای لواسانی امضاكردند. من
هم یك طبقه ساختم و اواخر 1356 ساختمان تمام شد. قبل از اینكه خودم به این
خانه نقل مكان كنم، زیر زمین آنجا در اختیار بچههای مبارز و انقلابیون
آقایان قمی، خوشرو و نكویی و.... قرار داشت. آن زیرزمین مركز اطلاعیه و
كتاب بود.
پس
از شانزده ماه كار در شهرداری قم، شبی هنگام ورود به منزلم همسرم به من
گفتند: «آقای ولایتی چند بار در تماس تلفنی جهت موضوعی مهم، با نگرانی سراغ
شما را گرفتهاند». من به سختی همان شب با دكتر تماس گرفتم. او پس از
احوال پرسی مختصر، با اشاره به شرایط و وضعیت روز گفت: «آقای موسوی مرا به
عنوان وزیر خارجه معرفی كرده و باید به وضعیت وزارت خارجه سر و سامان
بدهم». ایشان در ادامه گفتند: «با آقای شاهآبادی و تنی چند از دوستان
مشورت كرده و تصمیم گرفتهایم كه در وزارت خارجه شما به عنوان معاون امور
مالی و اداری عهدهدار كارها شوید». من در جواب گفتم: «دكتر من نه سیاسی
هستم و نه تا به حال وزارتخارجه رفتهام، چرا باید به آنجا بیایم. كسی را
انتخاب كنید كه از كار سیاست خارجه و وزارتخارجه سر در بیاورد». ایشان
گفت: «مگر من خودم سابقهی وزارتخارجه دارم! من هم مثل شما هستم». گفتم:
«من شانزده ماه است كه شهردار قم هستم، كارهای زیادی روی زمین مانده و به
دنبال اسكان جنگزدههای جنوب و راهاندازی آب و برق قم هستم. خیابانهای قم
خراب است و شهر از سی سال پیش تا به حال هیچ تحولی پیدا نكرده و امكاناتش
به روز نیست». دكتر ولایتی گفت: «حرف آخرت را بزن میآیی یا بیاییم و شما
را بیاوریم». من چیزی نگفتم. گفت: «به حاج خانم بگو فردا آبگوشت بار
بگذارد، من و شاهآبادی و دوستان دیگر و آقای ناطق هم پس از ایراد
سخنرانیاش كه پیش از خطبههای نمازجمعهی تهران است، به قم خواهیم آمد».
من هم گفتم: «از دیدن دوستان خوشحال میشوم». در همان شب به حاج علی آقا
محمدی مسئول ستاد نمازجمعهی قم و آقای حسین مشكینی خبر دادم و به دستور
آیتالله مشكینی قرار شد سخنران پیش از خطبههای قم، وزیرخارجهی جدید باشد
كه خیلی هم مورد استقبال او و دیگر دوستان ستاد واقع شد. فردا صبح دكتر
ولایتی و آقای شاه آبادی به جایگاه نمازجمعه وارد شدند. آنها با حاج علی
محمدی موضوع را در میان نهادند. ایشان به آنها تذكر داد كه آقای مشكینی
راضی به رفتن ایشان نیست. پس از سخنرانی، آقایان دكتر ولایتی و شاهآبادی و
محمدی مسئله را با آقای مشكینی در میان نهادند.
استدلال
آنها بر این نكته استوار بود كه ما هیچكدام سابقهی كار عملی در
وزارتخانه نداشتیم اما عرب با داشتن سابقهی فعالیتهای اجرایی و مدیریت،
توانایی ادارهی وزارت خارجه را دارد. پس از صحبتهایی، آقای مشكینی به من
گفتند كه حضور شما در وزارت خارجه الزامی است؛ من نیز پذیرفتم.
من
و دكتر ولایتی و آقای شاهآبادی برای ناهار وارد منزل شدیم. در منزل سراغ
آقای ناطقنوری را گرفتیم كه همسرم در پاسخ گفت: آقای ناطق در اتاق، زیر
كرسی خوابیده است. خیلی خندهام گرفت. چون قرار بر این بود كه آقای ناطق پس
از سخنرانی پیش از خطبههای نمازجمعهی تهران به قم و به منزل ما بیاید تا
با ولایتی و شاهآبادی به محل نمازجمعه برویم و با آقای مشكینی صحبت كند،
اما وقتی كه به منزل ما رسید و متوجه شد كه آقای ولایتی و شاهآبادی برای
مذاكره رفتهاند، مطمئن شد كه كار انجام شدنی است؛ رفت و زیر كرسی خوابید.
من هم از فرصت استفاده كردم و با دوربینی كه دم دست داشتم از او در آن حال
عكس گرفتم. به هر حال یك ناهار دستهجمعی خوردیم و آقای ناطق، وزیر كشور،
یادداشتی برای من نوشت كه با حفظ سمت قبلی به وزارت خارجه بروم و از من قول
گرفت تا زمانی كه هنوز شهردار جدید پیدا نكرده، هفتهای دو سه بار به قم
بیایم تا كارها عقب نیفتد. پس از یك ماه و نیم آقای سلطانی به عنوان شهردار
انتخاب شد. سپس در وزارت خارجه در تاریخ 29/9/1360 حكم مرا صادر نمودند و
در روزنامه انتصاب من به سمت معاونت پشتیبانی (اداری مالی) اعلام شد.
آقای موسوی لاری نیز بیان داشت [6]
كه از دوران حضور در مجلس اول با آقای شاه آبادی آشنا شده. آقای شاه آبادی
قبل از اینكه یك سیاست مدار و یا یك فرد مجلسی و مدیر اجتماعی باشد یك
روحانی به تمام معنا بود. در مسجد و اقامه نماز و سخنرانی و ... با مردم به
طور مستقیم ارتباط داشت و در همه حال به افراد نیازمند در هر زمینه ای كمك
می كرد.
در
زمان جنگ آقای شاه آبادی با توجه به موقعیت اجتماعی و رابطه دوستی با
افرادی همچون آقایان خامنه ای، رفسنجانی و محلاتی و ... نقش به سزایی در
تصمیم گیری ها و تشویق مردم به حضور و كمك به جبهه داشت.
روزی
آقای شاه آبادی از آقای موسوی لاری پرسید: تو در تهران خانه داری؟ جواب
داد: نه آقای شاه آبادی گفت: چرا به من نگفتی؟ جواب داد: من از وضع موجود
شكایتی ندارم در نتیجه نیازی به بیان نبود.
بعد
از مدتی آقای شاه آبادی به آقای موسوی لاری اطلاع داد كه همراه با چهل
هزار تومان به دفتر خانه ای واقع در حوالی میدان انقلاب خیابان امیرآباد
رفته و سندی را امضا كند. گفت: برای چه؟ آقای شاه آبادی گفت: برایت از
اداره اوقاف حدود چهارصد متر زمین واقع در پاسداران رو به روی برج گرفتم.
آقای موسوی لاری از ایشان تشكر كرد.
در
همان روزها آقای احمد عطاری یكی از دوستان صمیمی آقای موسوی لاری از ایشان
در مورد آقای شاه آبادی و زمین سوال كرد. آقای موسوی لاری گفت: تو از كجا
می دانی؟ گفت: وقتی برای خانه دار شدن خودم نزد آقای شاه آبادی رفتم سفارش
تو را هم كردم.
آقای
موسوی لاری كه قصد ماندن در تهران را نداشت با آقای اعتمادیان رئیس اداره
اوقاف تماس گرفته و گفت: ضمن تشكر از لطف شما و آقایان شاه آبادی و عطاری
خواستم به اطلاع شما برسانم كه من این زمین را نمی خواهم.
آقای اعتمادیان با تعجب گفت: چرا ؟ موقعیت خوبی است. جواب داد: من بنا
ندارم در تهران بمانم. آقای اعتمادیان گفت: اگر می خواهی از تهران بروی برو
اما می توانی این زمین را داشته باشی. آقای موسوی لاری گفت: نه تصمیم خودم
را گرفتم.
آقای
موسوی لاری وقتی سر میز ناهار موضوع را با دوستان خود آقایان عطاری و
زنگنه در میان گذاشت آقای زنگنه با ناراحتی گفت: چرا این كار را كردی برو
بگو زمین را به من بدهند. با اصرار فراوان ایشان آقای موسوی لاری با آقای
اعتمادیان تماس گرفت اما آقای اعتمادیان گفت: همان لحظه كه شما انصراف
دادید زمین را به شخص دیگری واگذار كردم.
* كارشناس ارشد تاریخ ایران دوره اسلامی، پژوهشگر پژوهشكده اسناد
منابع
[1]. سید ابوالحسن طباطبایی در گفتگو با حسین روحانی صدر (25/12/1384)این مطلب را تائید كرده است.
[2]. پس از شهادت ایشان، حوزهی علمیه شد.
[3].
ما یك هیئت امنا در مسجد رستمآباد انتخاب كردیم. مركب از پنج نفر از
افراد مسنی كه از مسلمانان معتقد به امام و مبارزه با رژیم شاه بودند و این
پنج نفر را به عنوان هیئت امنای مسجد به اوقاف معرفی كردیم و این سلاح را
با تلاشی كه برای انتخاب افراد صالح كردیم، از دست رژیم گرفتیم. در نتیجه
آقای شاهآبادی، چه وقتی كه در زندان بودند و چه در تبعید و مبارزه، در
میان مردم آن منطقه، به عنوان امامجماعت و رهبر مسلمانان انقلابی شرق
شمیران شناخته شده بودند. یكی از خاصیتهای هیئت امنا هم این بود كه هر
زمان آقای شاهآبادی به زندان میرفتند، دستگاه یا دستهی طرفدار دستگاه
نمیتوانستند فرد دیگری را جانشین ایشان كنند و با نفوذی كه این هیئت داشت،
چنین كاری برای آنها ممكن نبود. (عبدالكاظم مجتبیزاده، زندگی و مبارزات حجتالاسلام والمسلمین مهدی شاهآبادی، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامی، 1383، ص 82 )
[4].
در بدو ورود به این روستا، جهت تعمیر و نوسازی بنای مسجد، دست به كار شد و
خود شخصاً در امور مربوط به بنایی مسجد شركت كرد. تعمیرات مسجد كه غالباً
پس از نماز مغرب و عشا به انجام میرسید، با موعظههای مذهبی و اجتمای
حجتالاسلام شاهآبادی همراه بود. وی در مدت امامت مسجد اعظم رستمآباد
موفق شد این مكان را به پایگاه مبارزه علیه رژیم تبدیل كند و حركتها و
فعالیتهای بیشماری را در حوزهی مسایل سیاسی و نظامی، از این مسجد
برنامهریزی و هدایت كند. در كنار این فعالیتها، مسجد اعظم رستمآباد، جذب
و هدایت جوانان متعهد منطقه، تشكیل جلسات مذهبی در كنار تهیه و تكثیر
اعلامیهها و نوارهای حضرت امام كه از نجف اشرف ارسال میشد، بخشی از
فعالیتهای شاهآبادی در منطقه بود. (عبدالكاظم مجتبیزاده، زندگی و مبارزات حجتالاسلام و المسلمین مهدی شاهآبادی، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامی، 1383، ص 80)
[5]. دكتر علی محمد نوریان در گفتگو با حسین روحانی صدر (بهار و تابستان 84) این مطلب را تائید كرده است.
[6] حسین روحانی صدر گفتگو با سید عبدالوهاب موسوی لاری(16/1/91)